۲۰ سال پیش برای تهیه هزینه تک‌تک کتاب‌هایی که می‌فروخت خون دل‌ها می‌خورد اما وقتی پای آینده بچه‌ها به میان می‌آمد خم به ابرو نمی‌آورد و نخ‌های سوزن را یکی پشت دیگری کوک می‌کرد تا با هر کوک لباس مردم، زندگی آینده بچه‌هایش نیز کوک بخورند اما گویی در این ممکلت جایی برای آنها تعریف نشده و باید دوباره کتاب‌های درسی بچه‌هایش را بفروشد تا شاید زندگی روزمره آنها کوک بخورد.

به گزارش  مثلث آنلاین به نقل از ایسنا، «شفقنا» با این مقدمه نوشت: حدفاصل بین خیابان دانشگاه تهران و میدان انقلاب یک روز سرد آذر ماه را سپری می کند، ساعتی شلوغ و پرجنب و جوش از طیف های مختلف مردم بخصوص چهره هایی از دانشجویان و دانشگاهیان را در کنار دستفرشانی که کتابهای نو یا دست دوم خود را بساط کرده اند را می شود دید، در خیابان انقلاب سوژه هایی زیادی برای به تصویر کشاندن وجود دارد از دختر جوان سنتوری گرفته تا افرادی که بصورت علنی و در روز روشن مقاله و پایان نامه فروشی می کنند، تخلفی که در گذر زمان برای عابران و حتی مسئولان نیز عادی شده است و البته این روزها مشتریان زیادی نیز از بین دانشجویان و حتی اساتید دارد.

اما در میان این هیاهو آنچه که بیشتر توجه هر عابری را به خود جلب می کند و چهره ای متفاوت از نمای فرهنگی میدان انقلاب را به تصویر می کشاند پیرزن 73 ساله ای است که بساط کوچکی از کتاب های دست دوم را در گوشه ای از خیابان پهن کرده و بدون توجه به رفت و آمدهای عابران و تبلیغ فروش کتاب های خود، کتابی را در دست دارد و مطالعه می کند.

آرزوهایی که در سینه ماندند

غرور و ابهت خاصی در چشمانش جلوه می کند، محتاج است اما گدایی نمی کند، نزدیک تر می شوم تا سر صحبت را باز کنم از همان ابتدا گیرایی و تسلط خاصی در کلامش نهفته است وقتی حرف میزنم چشمان گیرا و پر از حرفش را به دستانم می دوزد و با لخندی غمگین می گوید: "مدتی بود دوست داشتم نویسنده باشم، بعد فکر کردم باید یک معلم یا استاد دانشگاه باشم بعد از ازدواج تصمیم گرفتم یک کتابفروشی داشته باشم اما در نهایت شرایط زندگی طوری بود که سراغ شغلی بروم که با سواد کم، درآمد بیشتری کسب کنم برای همین خیاطی یادگرفتم و 15 سال زندگیم را از این طریق گذران کردم».

شمسی خانم دنیای متفاوتی با هم سن و سال های خود دارد اسم کتابهای مطرح تاریخی را می داند خودش می گوید: "هیچ چیزی به اندازه مطالعه یک رمان عاشقانه و یا کتاب تاریخی برایم جذاب تر و لذت بخش تر نیست».

ساز ناکوک زندگی با شمسی 73 ساله

چادری که روی سر انداخته را زیر دندان می گیرد تا مبادا از روی سرش سر بخورد و بیفتد، می گوید: "زندگی همیشه با همه یک جور تا نمی کند من از آن افرادی بودم که نه در جوانی و نه در پیری از زندگی شانس نیاوردم با بی رحمی تمام آروزها و استعدادهایم رنگ باخت الان هم که در قدم های آخر راه هستم ساز خوبی با من و بچه های من نمیزند».

می پرسم چرا اینهمه از زندگی شاکی هستی؟ می گوید: "همیشه مادرم این جمله را می گفت که اگر از همان ابتدا شانس نیاوری تا آخرش هم شانس با تو یاری نخواهد کرد دقیقا زندگی من همینگونه بود و حتی الان هم که اینجا هستم با بدشانسی مواجه می شوم».

کاش زبانم لال می‌شد

می گویم منظورت از بدشانسی چیست یعنی کتابهایت به فروش نمی رسد؟ لبخندی میزند و می گوید: "دخترم؛ این کتابها به درد کسی نمی خورد که بخواهد بابت آن هزینه ای پرداخت کند اگر هم کسی این کتابها را ببرد فقط به این دلیل است که کمکی به من بکند، منظور من از بدشانسی این است که چند روز پیش ماموران شهرداری آمدند و کتابهایم را جمع کردند اما دلشان به حال من سوخت برای همین سوال کردند اگر هر روز کتابفروشی می کنی ما دکه یا محلی را در اختیارت قرار بدهیم تا در کنار خیابان ننشینی، که ای کاش زبانم لال می شد و نمی گفتم هر از چند گاهی کتاب فروشی می کنم تا این جمله را شنیدند گذاشتند و رفتند، اگر چیزی نمی گفتم ممکن بود دکه‌ای داشتم و می توانستم به همراه پسرکتابه های بیشتری بفروشیم، در این صورت هم کتابهای من به فروش می رفت و هم اینکه پسرم که سالها رنج بیکاری را تحمل می کند لقمه نانی برای خانواده خود فراهم می کرد، بعد از آن هرروز همین جا می آیم تا شاید آن دو جوان شهرداری را ببینم و خواهش کنم که دکه ای در اختیار ما قرار دهند».

می پرسم مادر خانه شما کجاست؟ نگاهی عمیق می کند و می گوید: "همین اطراف زندگی می کنم هر روز که بخواهم کتاب فروشی کنم پسر کوچکترم مرا با موتور اینجا می آورد و بعد از ظهر نیز به دنبالم می آید، البته برای مادر چه فرقی می کند که کجا و در چه خانه ای زندگی می کنی، چون اگر بچه های یک مادر در آرامش و رفاه نباشند در کاخ هم که باشی روی سرت آوار می شود، اگر چه جای ما در کاخ نیست ما اگر سقفی هم بالای سرمان داشته باشیم شکرگذار هستیم».

درد بیکاری بر دل یک مادر

کافی بود از بچه هایش می پرسم تا دردی که سالها در سینه اش پنهان شده است سر باز کند، می گوید: "چهار پسر دارم که پسر دوم در رشته پزشکی تحصیل کرد و چند سالی است که دندانپزشک شده و در ایتالیا زندگی می کند و در همانجا نیز ازدواج کرد و سروسامان گرفت، اما تمام درد من بیکاری و نداری پسر بزرگم است که در طول 51 سال زندگیش روی خوشی را به خود ندید».

شمسی خانم ادامه می دهد و می گوید: "پسر بزرگم در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده و لیسانس دارد مثل بلبل انگلیسی صحبت می کند اما از همان دوران فارغ التحصیلی به هر جایی مراجعه کرد تا استخدام شود موفق نشد و چون معرف نداشت نتوانست کار خوبی را دست و پا کند، همین چند سال پیش نیز کارهای استخدامش در فرودگاه مهرآباد تا حدودی درست شد اما در نهایت یک خانم را به جای او جذب کردند و الان هم که دیگر سن و سالش بالا رفته در به در دنبال لقمه نانی است تا خانواده اش را تامین کند».

می پرسم چرا تدریس خصوصی نمی کند و یا در آموزشگاه های زبان درخواست کار نمی کند؟ که می گوید: "اگر پسرم مهارت و سواد نداشت ناراحت نمی شدم مثل بلبل انگلیسی صحبت می کند، اهل هیچ دود دمی نیست سرش به کار خودش است، برای قبولی در دانشگاه شب و روز زحمت کشید مثل الان نیست که دانشگاه رفتن مثل آب خوردن باشد، دانشگاه در گذشته حرمت داشت اگر می دانستم آخر تلاش و تحصیل بیکاری و بدبختی است، برای تامین هزینه های تحصیلش خودم را به آب و آتش نمی زدم تا درز لباس های مردم را بدوزم به این امید که پسرم درس بخواند و آینده ای داشته باشد. الان هم که سن و سالش بالا رفته و نیروهای جوان مسلط به انگلیسی جای پسرم و امثال او را در این آموزشگاه ها گرفته اند و همان حقوق ناچیز معلمی را هم ندارد».

خاطره‌هایی که ناچیز به فروش می‌رسد

شمسی خانم می گوید: "دلم طاقت ندارد در خانه بمانم و کاری را برای رفع مشکلات بچه هایم انجام ندهم برای همین است تصمیم گرفتم تمامی کتابهای درسی بچه ها در مقاطع مختلف را بفروشم تا شاید بتوانم با پول آن گوشه ای از مشکلات آنها را کم کنم، اگر چه شاید از نظر مردم تک تک این کتابها دست دوم باشند و به درد کسی نخورد اما تک تک این کتابها برای من خاطره است و نوجوانی و جوانی بچه هایم در این کتابها خلاصه شده است، اگر مجبور نمی شدم خاطره بچه هایم را نمی فروختم تا زندگی الان آنها بچرخد».

کاری با دنیا ندارم

شمس خانم می گوید: «بارها از خدا می‌پرسم «خدایا دیگر توی این دنیا با من چه کار داری؟ بیا پرونده من را هم ببند و قبل از این که زمینگیر و مزاحم بچه هایم شوم، مرا مرگ باعزت بده!» اما انگار خدا دعاهای من را نمی‌شنود. زنده ماندن من چه فایده‌ای دارد؟ نه می توانم همانند گذشته خیاطی کنم و کمک خرج بچه هایم باشم. یک عمر زجر کشیده‌ام و حاصلش هیچ چیز نیست. نه شوهری مانده که مونس تنهایی‌ام باشد و نه آرامشی که شب ها با خیال راحت سر بر بالین بگذارم. من واقعا دیگر در این دنیا کاری ندارم».