آتیلا حجازی...دارد می‌گذارد و می‌گذرد. می‌رود ترکیه تا بشود مدیر فروش یک سری پروژه‌های ساختمانی در ترکیه. قصه آتیلا حجازی اینگونه دارد با رفتن پیش می‌رود انگار. رفتن برای ماندن.

«سرت را اگر روی پایم بگذاری، دستم را اگر در میان موهایت گم کنی، چشم‌های بسته‌ات را اگر به من بدوزی کلام مرا شاید بهتر دریابی.

صدای دلخراش خمپاره می‌خواهد نگذارد که تو حرفهایم را بشنوی، این جاده قلوه کن شده از گلوله‌های نابینای دشمن، این تکان‌های بی‌وقفه و ناگزیر آمبولانس، غرش گاه و بیگاه هواپیماها و هلی‌کوپترها، ریزش بی‌امان گلوله‌ها نمی‌گذارند که گوش تو صدای مرا دریابد.
اما من با تو سخن می‌گویم، رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می‌شنوی روشن‌تر از هر روز، به یقین.
زبان گلایه ندارم که زبان گلایه دل مکدر می‌خواهد و من دلم از تو روشن و صاف و زلال است.
اما چرا چنین شد؟ تو دور از چشم من چه کردی، تو پنهان از من با خدا چه گفتی که دست خدا تقدیر را اینگونه رقم زد؟
اکنون که گذشته است کتمان نکن بگو. من تمام وجودم لاله گوشی است که شنیدن یک کلام تو را لحظه می‌شمرد.»
طلایه داران عشق - سید مهدی شجاعی
1. آتیلا حجازی...دارد می‌گذارد و می‌گذرد. می‌رود ترکیه تا بشود مدیر فروش یک سری پروژه‌های ساختمانی در ترکیه. قصه آتیلا حجازی اینگونه دارد با رفتن پیش می‌رود انگار. رفتن برای ماندن. می‌رود تا در خاطره‌ها به عنوان پسر حجازی بماند و این دقیقاً همان چیزی است که خودش گله دارد. گله دارد که چرا به من تیم نمی دهند و در اعتراض به این امر می‌رود تا در ترکیه ساختمان بفروشد! این هم نوعی اعتراض است. نوعی عصیان خاص آقازادگی. نوعی اعتراض جردن به بالا احتمالا. ساختمان فروشی در ترکیه در اعتراض به مربیگری نکردن در ایران! اینجا سرزمین اعتراض‌های خودجوش و بسیار متفاوت است. همین چند هفته پیش دیدیم آقای کارگردان رفت وسط زمین تا پیام حقانیت خودش را به مردم نشان دهد. نشان هم داد. عکسش رفت روی جلد. حرف هایش را زد. چندتایی هم مصاحبه کرد و خلاص.آتیلا هم همین کار را می‌کند. می‌رود آن ور آب و خلاص. کت و شلوار و کراوات و عینک دودی و راننده و ماشین آخرین مدل.اگر گفتید چرا؟ چون او پسر ناصر حجازی است. خودش گفته.
2. «مدیر شرکت ترکیه ای که داشتم از او خانه می‌خریدم وقتی فهمید پسر ناصرحجازی هستم پیشنهاد کرد مدیر فروششان شوم!» آتیلا حجازی در ترکیه شغل فروش خانه را چرا به دست آورده؟ به خاطر اینکه فروشنده خوبی است؟ تحصیلاتش در زمینه بازرگانی است؟ سابقه فروش املاک دارد؟ نه. او پسر ناصر حجازی است. ظاهرا همین توضیح برای رسیدن به مقام مدیرفروش یک پروژه‌های لوکس خیلی کاربرد دارد. این همان دلیلی است که آتیلا حجازی برای رسیدن به نیمکت‌های مختلف طی کرده. پسر حجازی است و مهمترین دلیل بودنش روی نیمکت تیم‌های مختلف، تا به امروز همین بوده. اینکه پسر حجازی است.نبود احتمالا رزومه مربیگری‌اش از اینی که هست هم کمتر می‌شد.کجا دیده اید کسی برای نقد فنی به آتیلا زنگ بزند؟ در کدام روزنامه تحلیل‌های آتیلا را خوانده اید؟ چندبار دیده‌اید آتیلا حجازی به برنامه‌های تلویزیونی برود و حرف بزند و بعد هم حرف فوتبال را و نه حرف پدرش یا حرف‌های پدرمآبانه اش! مصاحبه امروزش با ما را بخوانید و ببینید آتیلا چگونه دارد مصاحبه‌های پدر را تحویل ما می‌دهد. بخوانید.
3. ناصر حجازی روزگاری در این مملکت همین حرف‌ها را می‌زد و با این همه او ناصر حجازی بود. بزرگ افسانه دروازه ایران. دومین گلر قرن اسیا که گلربالا دستش در این فهرست لیاقت جفت کردن کفشش را هم نداشت.
ناصر حجازی شیر پیونگ یانگ بود. او مردی بود که ملتی روی شانه‌های مردانه او قد کشیدند. ناصر حجازی در مربیگری هم برای خودش کم سابقه نداشت. نایب قهرمانی در آسیا...حذف پرسپولیس با محمدان بنگلادش. قهرمانی در همان بنگلادش.غیر از این است؟ ناصر حجازی در هجرت هم سیمرغ وار طی طریق کرد. با جیب خالی. با قطار. با خوردن موز. آتیلا چه دارد؟ بازیکن کجا بوده غیر از تیم پدر؟ گل کدام قهرمانی را زده؟ شیر کدام بازی بوده و پلنگ کدام مسابقه؟ شانه هایش تکیه گاه کدام آمال و آرزوها بوده اند؟ سینه اش کدام مدال‌های زرین را نشانه رفته؟ کدام جام خود کسب کرده، روی دست هایش سنگینی کرده؟ مقایسه او با پدر چگونه ممکن می‌شود آخر؟
4. آتیلا حجازی می‌خواهد ناصر حجازی وار هجرت کند به ترکیه. ناصر در بنگلادش رستاخیز خود را قدم زد و در مستطیل سبز.بدون پول و با خوردن موز. تفسیر آتیلا از سفرهجرت وار پدر کمی برداشت جردن به بالا دارد.ترکیه و ماشین لوکس و کت و شلوار. ناصر حجازی بی هیچ آشنایی راهی بنگلادش و هند شد تا برای زن و فرزند خود لقمه‌ای نان حلال کسب کند. آتیلا دارد می‌رود ترکیه برای بیزینس خانه و زن و فرزندش در اینجا گرسنه نمی مانند. هجرت ناصر با وجود همه بدی‌ها و نامردی هایی که در حقش شد ، هجرت وطن از یاد برانه ای نبود.رفت تا شرمنده خانواده اش نشود و مردانه برای زندگی اش پول جمع کرد و به وقتی که عافیت مهیا شد برگشت چه ناصر کهنه چراغ سوختن در همین دیار بود. آتیلا دارد می‌رود آن ور برای ساختمان فروختن و هجرتش اقتصادی نیست چه اینجا دستش به دهانش می‌رسد. ناصر برای خریدن خانه ای درتهران که بشود سرپناه آتیلا و آتوسا رنج دوری را تحمل کرد. چطور می‌شود این دو سفر را یکی دانست؟
5.کاش یکی به آتیلا حجازی واقعیت را می‌گفت. که در کارنامه مربیگری چه دارد که می‌خواهد سرمربی باشد؟ از کجا استارت زده؟ کدام سابقه ملی را داشته که می‌خواهد تیم دست بگیرد؟ کدام سابقه منفک از پدر را داشته که می‌خواهد تیم در سینی تعارفش کنند؟ پدرش که اسطوره ملک بود برای تیم گرفتن خون دل می‌خورد. او کجای تاریخ ایران است که برای خود سهم خواهی می‌طلبد؟ چه کرده آخر؟ این همه بزرگتر از او و با سابقه تر از او خانه نشینند. چرا باید به او تیم بدهند؟ چرا؟ چون پسر حجازی است؟ خودش کجای کار است؟ چرا از دسته یک تیم جمع نکرده که بیاورد بالا و خودش را اثبات کند؟ چرا؟ کاش یکی ناصرحجازی را به آتیلا معرفی کند. مردی که هرگز ایران را ترک نکرد به قصد برنگشتن.پسرش چرا دارد راه را برعکس می‌رود؟
6. یادم آمد از آن داستان پر طرفدار سید مهدی شجاعی. همان که سطرهایش را در همان اول این نوشته خواندید. داستان دو تن یک نام و از هم جدا. داستان دو برادر دو قلو. داستان آتیلا و پدر می‌شود برعکس این. یک پنجره، دو کبوتر و یک پرواز. ناصر حتی وقتی از شهر کلاغ‌ها هم پرید از این ملک پر نزد.
کاش یکی پدر را به پسر معرفی می‌کرد. پدری که هیچ وقت نگفت : برای همیشه از ایران می‌روم. هیچ وقت!
7. بمان آقای آتیلا. بمان اگر مرد این میدانی. بمان که این ملک، باید همواره نشانی داشته باشد از ناصر. بمان آقای حجازی!