من نمی‌خواهم درباره اینکه چه تیمی در لیگ ما قهرمان می‌شود‌ یا چه تیمی قهرمان نمی‌شود یا اینکه چرا شمایل قهرمانی نزد تیم‌های فوتبال ما نیست حرفی بزنم. می‌خواهم راجع به موضوعی حرف بزنم که اگر بتوانم کامل به آن بپردازم شک ندارم که پاسخ بسیاری از سوالات را دریافت خواهیم کرد. اما حرف من چیست؟ درست کنار پنجره خانه من عده‌ای مشغول ساختن یک ساختمان بزرگ هستند. از همین ساختمان‌های بزرگ چند طبقه‌ای؛ یک ساختمان که سه طبقه منفی دارد و هفت طبقه مثبت؛ ‌10 طبقه‌ای است. این زمین 500 متری قبلا یک ساختمانی بود با دو مغازه. یک نانوایی و یک سوپرمارکت. با دو تا کارگر این ساختمان قدیمی‌ خراب شد. من پیش خودم می‌گفتم چطور ممکن است با دو نفر یک ساختمان را بتوانند خراب کنند اما ماجرا ساده‌تر از تصور من بود. خیلی زود آهن و مصالح ساختمان را جدا کردند. مدتی طول کشید که ساختمان خراب شد. درست کنار پنجره من دو کبوتر چاهی زندگی می‌کنند. کبوتر ماده تخم‌گذاری کرده. من می‌دیدم که کارها چطوری پیش می‌رود. ساختمان را می‌دیدم و زندگی این دو کبوتر چاهی را. ساختمان را می‌دیدم که خرابش می‌کنند و مصالح آن را جدا می‌کنند. آن ساختمان به یک تکه زمین تبدیل شد. اما یک شباهتی میان این دو زندگی وجود داشت؛ نظم. کبوتر نر راس ساعت شش و بیست دقیقه برمی‌گشت و روی تخم‌ها می‌نشست. کبوتر ماده می‌رفت تا فردایش که باز راس ساعت شش و بیست دقیقه برمی‌گشت. این کار هر روزه این دو کبوتر بود. بعد از مدتی متوجه این موضوع شدم که این دو کبوتر هر کدام چقدر لاغر شده‌اند چون هر کدام‌شان یک روز در میان غذا می‌خوردند. آب هم نمی‌خوردند.روبه‌روی من ساختمان اما کارهایش ادامه یافت. دورش حصار کشیدند. یک توالت گوشه زمین 500 متری‌شان درست کردند. کولر گذاشتند و تابلویی نصب کردند. رفته‌‌رفته سر و کله کارگرها هم پیدا شد. بیل مکانیکی هم اضافه شد. این بیل مکانیکی خیلی تمیز و ‌بی‌نقص گودبرداری می‌کرد. کامیون‌ها می‌آمدند و بیل مکانیکی خاک‌ها را درون این کامیون‌ها می‌ریخت و همین طور یکی پس از دیگری پر و خالی می‌شد. هر جایی که کنده می‌شد آهن کار می‌گذاشتند و درونش را با سیمان پر می‌کردند. همه این کارها یک دلیل داشت؛ دیوارها فرو نریزد و زمین 500 متری نشست نکند. همه کارها محاسبه شده و میلی‌متری پیش می‌رفت. این در حالی بود که جوجه کبوترها نیز سر از تخم‌هایشان درآوردند و متولد شدند. حالا نوبت به دانه دادن به این جوجه‌ها رسیده بود. تغذیه این جوجه‌ها آن قدر زیبا و منظم انجام می‌شد که واقعا حیرت‌انگیز بود. کبوتر نر و ماده طوری به این جوجه‌ها رسیدگی می‌کردند که گویی وظیفه‌شان آموختن نظم به ما‌ست. ساختمان‌سازی را می‌دیدم. همچنان این کار سخت با ظرافت خاصی پیش می‌رفت. در چنین وضعیتی من می‌توانم پیش‌بینی کنم که با این شکل کار کردن چطور ساختمانی قرار است در اختیار مشتریان قرار بگیرد. در مورد کبوترها هم مساله حیرت‌انگیز بود. آن دو کبوتر جوجه‌هایی را پرورش می‌دادند که بی‌تردید آنها هم با همین نظم غریزی می‌توانستند جوجه‌های دیگری را به دنیا بیاورند تا ما انسان‌ها شاهد پرواز زیبای آنها در آسمان باشیم. حالا اگر بخواهیم در مورد فوتبال حرف بزنیم و در مورد لیگ لا‌اقل تکلیف‌مان با خودمان روشن است. وقتی ما تیم‌هایی را داریم که تا یک هفته قبل از شروع لیگ تمرین خود را شروع نکرده‌اند و هنوز مربی ندارند و هنوز اساسا تشکیل نشده‌اند دیگر چه انتظاری داریم. بعضی از تیم‌های ما بر سر خواستن یک مربی دعوا دارند چون فکر می‌کنند فقط با آن مربی می‌توانند قهرمان شوند. همین طور بر سر نخواستن برخی از مربیان هم در فوتبال ما دعوا‌ست و وقتی می‌بینم تیم‌هایی که می‌خواهند قهرمان شوند ناگهان 15 بازیکن فصل گذشته خود را از دست داده‌اند بی‌تردید دلگرم نمی‌شوم. باز وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم که بازیکنان خارجی بدون کمترین حساسیتی در مورد کیفیت‌شان جذب تیم‌های لیگ برتری ما می‌شوند چگونه باید به این لیگ دلگرم باشم. بازیکن ایرانی می‌گیرند و ناگهان متوجه می‌شوند که به جای فوروارد،هافبک وسط گرفته‌اند. وقتی همه این ‌بی‌نظمی‌ها را می‌بینم به این نتیجه می‌رسم که لیگ برتر ما مثل لیگ‌های محلی شده است. یارکشی صورت می‌گیرد و تیم‌ها بدون آماده‌سازی و برنامه‌ریزی و داشتن دورنمایی مشخص وارد مسابقات می‌شوند. شکل زندگی آن دو کبوتر آن قدر برای من تاثیر‌گذار بود که پیش خودم می‌گفتم خدایا اینها در کدام دانشکده مهندسی یاد گرفته‌اند که این طور باید یک موجود تازه را به دنیا آورد و او را مدیریت کرد. آن طرف‌تر انسان‌ها را می‌دیدم که برای ساختن یک ساختمان‌ 10 طبقه قبل از هر چیز آن سه طبقه زیرین را استحکام می‌بخشیدند. ساختار ایجاد می‌کردند. می‌خواستند طوری پی ساختمان را بریزند که واحدهای فوقانی را هیچ چیز تهدید نکند. وقتی ما از ساختار صحبت می‌کنیم واقعا باید برویم و این مدل‌ها را نگاه کنیم. برویم برج میلاد را نگاه کنیم. ببینیم چطور ساخته شده. لیگ ما نامش خلیج فارس است. برویم نظم را از طبیعت یاد بگیریم. آن دو کبوتر یک ماه تمام راس یک ساعت مشخص شیفت‌شان را با هم عوض می‌کردند؛ راس ساعت شش و بیست دقیقه. اصلا من با این دو کبوتر سحر‌خیز شده بودم و از دیدن نوع زندگی‌شان لذت می‌بردم. ما آدم‌های ناگهانی هستیم. ناگهان تصمیم می‌گیریم. همه جا به این مردم گفتیم برای تشییع پیکر‌ هادی نوروزی به شیرودی نروید چون شلوغ می‌شود و شهر دچار ازدحام می‌شود. مراسم را در استادیوم ‌آزادی برگزار کردیم و آن وقت از مردم پول گرفتیم. چقدر این کار زشت است. لیگ ما هم همین طوری است. مساله من مساله اشخاص و روسای فوتبال نیست. مساله من ساختار فوتبال ما‌ست. در آلمان، پپ اجازه ندارد دو هفته قبل از شروع بوندس لیگا خود را به باشگاه بایرن معرفی کند و بگوید سلام، من آمدم. حالا برای من این بازیکنان را جذب کنید! نه. این طور نیست. آنها برای جذب تک تک بازیکنان‌شان برنامه‌ریزی دارند. فکر دارند. می‌دانند اگر فلان بازیکن را از دست بدهند باید دو ذخیره مطمئن برایش داشته باشند. این طوری است که نامش می‌شود بایرن مونیخ و تا زنگ شروع بوندس لیگا به صدا در‌می‌آید همه می‌گویند قهرمان وارد شد. بایرن‌مونیخ به این دلیل است که با مونشن‌گلاد‌باخ و دورتموند فرق دارد. یورگن کلوپ تا می‌توانست فوروارد خریده بود. مدافع نداشت. تیمش به مشکل خورد. بنابراین آنجا می‌شود باشگاه دورتموند و اینجا که همه چیز حساب و کتاب دارد می‌شود بایرن مونیخ. وقتی این ساختار را می‌بینم تازه متوجه می‌شوم که آنها آهن درون زمین‌شان کار می‌گذارند و بعد به آن سیمان تزریق می‌کنند. همه مساله ما همین است؛ ساختارسازی در طبقه منهای سه. اگر در طبقه منهای سه طوری عمل کنیم که ساختمان مان درست بالا برود دیگر به این وضعیت دچار نمی‌شویم که فوتبال‌مان اساسا قهرمان ندارد. اصلا فوتبال مان شمایل ندارد. چون ساختار نداریم. آماده‌سازی نداریم. معلوم است که راه این فوتبال کج می‌شود. فرو می‌ریزد. حالا حساب یکی، دو تیم که یکی دو هفته قبل از لیگ دور هم جمع می‌شوند را جدا کنید. اما واقعیت فوتبال ما رفتارهای جاسم کرار است؛ وقتی هر وقت دلش می‌خواهد می‌رود و قهر می‌کند و هر وقت دلش خواست برمی‌گردد و متاسفانه چنین بازیکن ‌بی‌نظمی‌ را روی سرمان می‌گذاریم و تاییدش می‌کنیم. در فوتبال اروپا شما چنین مسائلی را نمی‌بینید. بازیکن اگر به مرخصی برود و یک کیلو به وزنش اضافه شود آن را طوری جریمه می‌کنند که از کرده خودش پشیمان شود. چون برای‌شان مهم است که تیم‌شان مولفه‌های حرفه‌ای‌اش را از دست ندهد. الان همین نفت را نگاه کنید. بهترین بازیکنان خود را از دست داد. تمرینات‌شان دیر شروع شد. تا دقیقه نود هم قرار بود منصوریان به استقلال برود. بعد این اتفاق رخ نداد. چه بر سرشان آمد؟ چطور وارد مسابقات شدند؟ این تیمی که در حال حاضر چنین وضعیتی دارد سال گذشته در هفته پایانی شانس این را داشته که قهرمان لیگ ما بشود.در ‌آسیا نیز نتوانست به نیمه نهایی صعود کند. چرا خودمان را فریب می‌دهیم. این طوری نمی‌شود. این طوری نمی‌توانیم. تیمی که می‌توانست به نیمه نهایی برود و حتی به فینال راه پیدا کند چرا باید بازیکنانش را از دست بدهد؟ باید اسکلت اصلی تیمش را حفظ می‌کرد و در چند پست هم تقویت می‌شد. در نتیجه باید بگویم زندگی باشگاهی ما زندگی چادرنشینی است. یک میخی درون زمین می‌کوبیم و موقتا چادر برپا می‌کنیم. هیچ وقت نمی‌خواهیم مفهوم ساختار را درک کنیم. ساختار یعنی کاری که برای ساختمان ‌10 طبقه‌ای روبه‌روی منزل ما انجام شد. آهن کار گذاشتند و سیمان تزریق کردند. ساختار یعنی زندگی دو کبوتری که مفهوم و اهمیت ساعت شش و بیست دقیقه صبح را درک کرده بودند. این طور است که کبوترانی از اینها متولد شدند حالا می‌توانند پرواز کنند. آنها با آن مغز کوچک‌شان معنی ساختار را درک کرده‌اند اما ما هنوز متوجه این واقعیت نشده‌ایم‌ یا اگر متوجه شده‌ایم بنا به دلایلی نمی‌خواهیم آن را اجرا کنیم.