بمناسبت درگذشت مرحوم فرج الله سلحشور هفته نامه مثلث مصاحبه منتشر شده ایشان را با ز نشر کرده است

یکی از محورهای مسجد جوادالائمه این روزها از فیلمسازان فعال تلویزیون است و سریال جهانی یوسف پیامبر او از مرزهای کشور بینندگان دیگر کشورها را نیز همانند تماشاگران ایرانی مجذوب خود کرد.
فرج‌الله سلحشور از مسجد شروع کرد و امروز در عین انتقاد از وضعیت کنونی مساجد طرحی برای ارتقای جایگاه مساجد کشور دارد. او منتقد ایجاد فرهنگسرا منهای مسجد است و می‌گوید خانه‌های فرهنگ باید با مساجد پیوند بخورند. این گفت‌وگو هم خاطره‌نگاری بود و هم بیان طرحی که باید برای ارتقای مساجد روی آن فکر و بررسی کرد.

اگر بخواهید یک تصویر سینمایی از مسجد
جواد الائمه بدهید، آن تصویرچگونه است؟
تقریبا بنا رفته بود بالا و مسجد دایر شده بود اما در و دیوارش هنوز نبود و اگر در خیابان می‌ایستادیم حیاط را می‌توانستیم ببینیم. در هنوز نگذاشته بودند و یک در حلبی‌ بود.
قبل از اینکه مسجد شود گویی آنجا زمین فوتبال بود و ما آنجا فوتبال بازی می‌کردیم. یک کیک‌پزی هم در کنار آن مسجد بود که بعدها خریدند و قاطی مسجد کردند.
مسجد جواد‌الائمه تفاوتی با مساجد دیگر داشت؛ اینکه در مسیر هیات و مساجدی که به امام‌زاده عبدالله می‌رفتند قرار داشت. تمام این تکیه‌ها یا موقع رفت یا در برگشت به این مسجد سر می‌زدند. نا‌خودآگاه این مسجد بین تمام اهالی منطقه شناخته شده بود و این یکی از ویژگی‌های مسجد بود.
جدا از این موضوع، انگار به مسجد نگاه خاصی می‌شد؟
بله ، ویژگی دوم این بود که یک پیش‌نماز بسیار آگاهی داشت و بسیار باز فکر می‌کرد و اصلا بسته نبود. جوانی اگر می‌گفت کتابخانه می‌خواهم بزنم می‌گفت بزن. اصلا دنبال این نبود که ببینیم چه کسی است، شورای نظارت بگذارد، بازرسی کنیم و... اصلا اینها نبود.
مجالی که به جوان‌ها می‌داد برای فعالیت خیلی مهم بود. می‌گفتند می‌خواهیم تئاتر کار کنیم می‌گفت: بروید کار کنید.
شما کی به مسجد آمدید؟
ما تقریبا گروه دوم بودیم که آمدیم مسجد. اولین‌بار من در مسجد جواد‌الائمه یک ساختمان نیمه تمامی ‌دیدم که در حال ساخته شدن است و اولین بار هم رفتم پیش حاج‌آقا مطلبی که جامع‌المقدمات بخوانم.
یعنی درس طلبگی؟
آقای سیدقاسم حسینی، طلبه‌ای بود که ما را برد پیش حاج‌آقا و گفت سلحشور می‌خواهد جامع‌المقدمات بخواند و ما مدتی را خدمت حاج‌آقا خدابیامرز بودیم و
آقای هادی علی‌اکبری هم می‌آمد و آن گوشه می‌نشست و تماشا می‌کرد.
چند سالتان بود؟
من آن موقع که رفتم جواد‌الائمه تقریبا 17 سالم بود.
همانجا هم جامع‌المقدمات را خواندید؟
بله مدتی خواندم. اما به‌خاطر تنبلی خودم بود و یک مقدار هم زود ازدواج کردم که زندگی هم به من اجازه نداد.
آقای فردی کتابخانه را راه‌انداخت و شما تئاتر کار می کردید؟
ما کتابخانه هم بودیم و اواخر یک تئاتر گذاشتیم، سال....
سال 55 تئاتر داشتید؟
نه من اول 57 در علی‌اکبر یک تئاتر گذاشتم منتها شروع تمریناتمان اواخر 56 بود. اول 57 تئاتری گذاشتیم آن هم در یک کتابخانه بود و بعدا در مسجد جواد‌الائمه بچه‌های عباسی یک تئاتر دیگری آوردند اجرا کردند. آقای نصرت‌الله تابش و تئاتر دکتر شریعتی بود که آورد آنجا گذاشت.ما بعد از آنها کار کردیم. نمایشنامه‌ای از دکتر شریعتی بود.
تئاتر شما چه نام داشت؟
«حر» که شروع آن از مسجد علی‌اکبر بود و بعد آمد به مسجد جواد‌الائمه و اجرا شد. در حقیقت فعالیت من قبل از انقلاب در عرصه تئاتر نبود. من کارم برق فشار قوی بود. ساعت دو تعطیل می‌کردم و کتابخانه را باز می‌کردم که بچه‌ها که از مدرسه تعطیل می‌شدند کتابخانه باز باشد.
گویی جوانان کار می‌کردند، دیگران هم نظارت می‌کردند؟
نظارت وجود داشت، اما جوان‌ها کار می‌کردند. ما را به حال خودمان رها نکرده بودند.
در زمان انقلاب چطور، فعالیت می‌کردید؟
در مجموع کار سیاسی و انقلابی در مساجد شروع شد؛ یکی از مساجدی که تقریبا بیش از مساجد دیگر آگاه بودند و هوشیارتر اعضای مسجد جواد‌الائمه بودند. در مساجد دیگر فعالیت سیاسی بسیار کم بود. مساجدی بودند به عنوان محور که یکی از آنها مسجد جواد‌الائمه بود.
چرا؟
متاسفانه مساجد در امور سیاسی وارد نمی‌شدند الا اینکه طی دو سال آخری که انقلاب داشت پیروز می‌شد و
امام خط دادند و مساجد زنده شدند. اما قبل از آن مثلا در 54-53 اگر می‌رفتید مساجد، فعالیت سیاسی خیلی کم بود. ما هم کتاب‌های دکترشریعتی را می‌خواندیم، هم کتاب‌های فخرالدین حجازی که انقلابی بود و هم کتاب‌های محمود حکیمی‌ که حرف‌های انقلابی زده می‌شد.
شاخصه کار سیاسی در مسجد چه بود؟
خدا بیامرزد حاج‌عباس ناطق‌نوری که در واقعه 7 تیر شهید شد، مدتی کلاس‌هایش را در مسجد جواد‌الائمه برگزار می‌کرد.
شهید عباس ناطق‌نوری مردی بسیار انقلابی و معلمی ‌بسیار توانا بود. به هرحال یک آدم روشنفکر و انقلابی مثل حاج‌عباس آقا در آن مسجد آمد و بی‌تاثیر هم نبود.
به هر حال کارهای انقلابی را سرعت می‌داد؟
حدود یک سالی در آنجا بود. من آن موقع 16-15 سالم بود.
کتابخانه هم که بود...
بله. در آنجا این کتاب‌ها را هم که می‌دادیم از آنها می‌خواستیم خلاصه آن را برایمان بگویند. همینطور که کتاب را می‌آوردند یکی از بچه‌های کتابداری که کتاب را می‌گرفت خودش فوری می‌نشست و حرف‌های آنها را گوش می‌کرد. این باعث می‌شد آنها این کتاب را بخوانند و قصه را بفهمند؛ انگیزه‌ای می‌شد برایشان که کتاب را فقط نبرند و بیاورند. کتاب را باید می‌خواندند و محتوای آن را باید یاد می‌گرفتند. چند تا سوال هم از آنها می‌شد.
ایده چه کسی بود؟
معلوم نیست. این به صورت خودجوش بود. ما فقط آنقدر فهمیده بودیم که اگر کتاب به آنها می‌دهیم برای رشدشان است و لازمه آن این است که پرسیده شود که خوانده‌اند. همین باعث شد بچه‌ها رشد بکنند وگرنه می‌شد کتاب را داد و پیگیر هم نبود.
نزدیک همانجا یک کانون پرورش‌فکری هم بود.
فاصله داشت با ما...
تداخلی ایجاد نمی‌کرد.
نه خوشبختانه. ما در مسجد غیر از اینکه کتاب به بچه‌ها می‌دادیم، خودمان هم دکلمه به آنها یاد می‌دادیم؛ در واقع در مبعث رسول اکرم و عاشورا برای بچه‌ها دکلمه می‌کردیم. یکی از کارهای بسیار زیادی که در آن مسجد اتفاق افتاد و در مساجد دیگر من کم دیدم، این بود که برای بچه‌ها اردو می‌گذاشتیم. بچه‌ها را جمع می‌کردیم گاهی تا 150-100 نفر می‌شدند دوتا سه تا اتوبوس می‌رفتیم گیشار، دربند و... من الان نمی‌توانم آنجا را پیدا کنم و نمی‌دانم کجاست.
در کوه و بیابان سرود می‌خواندند، می‌دانستیم کاری که می‌کنیم خطرناک است. گاهی بالای تپه‌ها آدم می‌گذاشتیم که از طرف‌های دیگر آدم می‌آید...
به نوعی کار سیاسی می‌کردید؟
اصلا بحث ما بحث سیاسی بود و معلوم بود که شعرهای ما سیاسی است. کتاب‌هایی که دست بچه‌ها می‌دادیم انقلابی بود. وقتی می‌رفتیم گیشار و آنجا سرود اجرا می‌کردند یا دکلمه می‌کردند ما بالای تپه‌ها یکی، دونفر را می‌گذاشتیم که مراقب باشند.
حاج‌آقا مطلبی جدا از وظایف روحانیت از کار شما ممانعت نمی‌کرد؟
خدا رحمت کند ایشان را. من کم دیدم آدم مثل ایشان. انشاءالله که راضی هستند و روحشان شاد باشد. کم دیدم روحانی که در سن 70 سالگی پدرشان را همه‌جوره نظافت کند. گاهی ما دعوا داشتیم می‌آمد یک خربزه می‌گرفت می‌رفت بالا در کتابخانه می‌نشست و می‌گفت بیایید خربزه بخوریم، می‌گفتیم حاج‌آقا ما دعوا داریم. می‌گفت این حرف‌ها را ول کنید. یک طوری رفتار می‌کرد بدون اینکه بگوید ما‌ را با هم رفیق می‌کرد. یکدفعه می‌دیدیم که جلسه تمام شده و اختلاف ما هم تمام شده؛ بدون اینکه نصیحت کند. بین ما رفاقتی ایجاد می‌کرد که فرمایشی نبود. بنابراین راحت حرف می‌زند و عمل می‌کرد.
گاهی که بچه‌ها در کنار مسجد می‌نشستند و صحبت می‌کردند پیرمردها تحمل نمی‌کردند و اعتراض می‌کردند که حاج‌آقا سخنرانی می‌کنند. به حاج آقا می‌گفتند او می‌گفت که آقا به شما چه ارتباطی دارد.حرف ‌من که به درد آن جوان‌ها نمی‌خورد، همین که اینها آمدند در مسجد کار خوبی است. بگذارید حرف‌شان را بزنند، شما گوش بدهید. من برای پیرمردها دارم حرف می‌زنم. درحالی که در این مساجد به آنها اعتراض می‌کنند. اینها روش‌های مدرن‌ تربیتی است.
ما در آن زمان نمی‌فهمیدیم و فکر می‌کردیم روش بومی آدمی ‌است. اما الان می‌فهمیم چقدر حکیمانه و عاقلانه بود. همین هم باعث شد مسجد را بچه‌ها دوست داشته باشند. مسجد دافعه نداشت.
دیگر چه کسی بود؟
پیرمردی بود- خدا رحمتش کند- آقای صابری متولی مسجد بود. با اینکه سر همه ما داد می‌زد و دنبالمان می‌کرد ولی همه ما را دوست داشت. کاملا محبت در رفتار و اخلاقش بود. آن زمانی که عصبانی نبود بچه‌ها عشق و محبت را می‌دیدند. پدر شهید هم بود.
مسجد جواد‌الائمه بزرگترهای دیگری هم داشت؛ مثل حاج‌حسین معینی. او آدم‌ عاقلی بود. حسن بزرگ مسجد جواد‌الائمه این بود که بزرگترها در آن عاقل بودند. بزرگترها انسان‌های فرهیخته و با‌شعوری بودند. دانشمند و پروفسور نبودند، اما آدم‌های عاقلی بودند. کم اتفاق می‌افتاد که در مسجد جواد‌الائمه بزرگترها دنبال ریاست باشند. این دنبال این باشد که خودش را جا بزند و برود بالا بنشیند یا این کار را بکند.
نکته‌ای که راجع به مسجد شنیدم همین بود؛ در مسجد هر کسی دنبال کاری که برنامه‌ریزی برای خودش داشت می‌رفت و کاری نداشت که دیگران چه می‌کنند. این حاصل آموزه‌های حاج‌آقا مطلبی بود....
فقط هم حاج‌آقا مطلبی نبود. انصافا هیات امنا و بزرگان مسجد آدم‌های مومن و عاقلی بودند. همین‌ها باعث شد که جواد‌الائمه با مساجد دیگر فرق کند. در مساجد دیگر شاید حقد، حسادت و غیره بوده باشد اما در جواد‌الائمه نبود.
در بزنگاه انقلاب شما کجا بودید؟
آقای طلایی می‌داند که من در مسجد خاص نبودم. من از مسجد علی‌اکبر هاشمی گرفته تا سیدالشهداء قلعه‌مرغی و ابوذر فلاح همه این مساجد را همیشه می‌رفتم. یا قرآن و قرائت درس می‌دادم و درس می‌گرفتم. بیشتر نوحه‌خوانی‌ها و مداحی‌ها هم در مسجد جواد‌الائمه بود. جاهای دیگر هیات می‌رفتم. اما در مسجدی که بروم و عزاداری کنم نبود. تنها در چند تکیه که از بچگی در آنجا بزرگ شده بودم در تیموری و سلیمانی می‌رفتم و نوحه می‌خواندم.
آن شب به‌خصوص کجا بودید؟
آن شب ما مسجد جواد‌الائمه بودیم. خدا رحمت کند‌
آقای اکبر قدیانی را؛ همه بچه‌ها آن شب بیدار بودیم. شبی که امام تشریف می‌آوردند. با هم تا صبح بیدار بودیم. صبح بلند شدیم آمدیم میدان آزادی. درست ورودی میدان آزادی به خیابان‌ آزادی مستقر شدیم که آنجا صف زنجیر حفظ و حراست به عهده بچه‌های جواد‌الائمه بود.
به هرحال انقلاب پیروز شد و اتفاقی که افتاد بچه‌های مسجد جواد‌الائمه یک جورهایی با پیروزی انقلاب نهادسازی‌های فرهنگی انقلاب را ایجاد کردند و مهمترین نهاد بعد از انقلاب حوزه هنری بود.خود شما هم حضور داشتید. چطور شد جواد‌الائمه یک پای حوزه شد.
اول جواد‌الائمه نبود بعضی‌ها از جمله شهید‌بهشتی و
طاهره صفارزاده کانونی را درست کرده بودند که بچه مسلمان‌ها در آنجا جمع می‌شدند. ما هم یک جا نبودیم مثلا رفتیم کانون حر یا کانون سلمان را گرفتیم. از آنجا بیرونمان کردند. تئاتر‌‌شهر را گرفتیم از آنجا هم بیرونمان کردند.
چه کسی، چپی‌ها؟
نه صاحبانش. مال دولت بود بالاخره. تلویزیون می‌آمد می‌گفت مال من است.
هرجا ما رفتیم نتوانستیم یک کانون درست کنیم. تا اینکه جمع شدیم با چندتا از بچه‌هایی که متعلق به میدان شهدا بودند همین آقای تهرانی که بعدها هم آمد. آقای بابایی بود که از بچه‌های مدرسه عالی شهید مطهری که آن زمان دفتر تبلیغات اسلامی بود، بعد خانم ثقفی، عبدالحی شماسی و چند تا از بچه‌های دیگر؛ جمع شدیم و یک کانون درست کردیم. اسمش را هم گذاشتیم حوزه اندیشه و هنر اسلامی. من بلافاصله رفتم دنبال امیر فردی که حالا که تو قصه‌نویسی بلد هستی یالا بیا اینجا شروع کن. امیر را آوردیم و بعد بچه‌های دیگر را آوردیم که از بچه‌های گروه عکاسی مسجد بودند. رسول ملاقلی‌پور را از مسجد سیدالشهداء قلعه‌مرغی آوردم. مجید مجیدی رفته بود آموزش و پرورش، معلم بود و گفتیم باید بیایی اینجا. تاج‌بخش فنائیان هم آمد، مسئول هنری و تئاترش هم من بودم. اینها را ما جذب کردیم.
در خیابان فلسطین بودید؟
نه در حوزه بودیم. البته ما رفتیم خدمت آیت‌الله کاشانی و ایشان از خود امام‌رضوان‌الله علیه اجازه گرفتند و امام فرمودند از سهم خود من بدهید. این کانون باید درست بشود. ما تا مدت‌ها از آنجا حقوق می‌گرفتیم و به بچه‌ها می‌دادیم؛ از مدرسه عالی شهید مطهری و آیت‌الله امامی ‌کاشانی.
خود ایشان هم بود؟
بله. ایشان کلاس گذاشته بود و خود بچه‌های حوزه را درس می‌داد و ما هم ماهی یک بار می‌رفتیم برایمان کلاس تفسیر می‌گذاشت، سوره حجرات بود.
شما وقتی در حوزه بودید مسجد هم رفت‌و آمد داشتید؟
بله. مسجد جای خودش را داشت. فعالیت‌های مسجد و کتابخانه ما سرجای خودش بود. آنجا را درست کرده بودیم و بچه‌ها آنجا هم می‌آمدند.
خود شما خروجی‌تان در حوزه هنری چه بود؟ اولین کاری که کردید چه بود؟ از بچه‌های مسجد استفاده کردید یا نه؟
اولین کاری که کردیم نمایش حر را که قبل از انقلاب نیمه‌کاره مانده بود اجرا کردیم. یعنی ما در مسجد
حضرت علی‌اکبر‌هاشمی، حر را می‌خواستیم اجرا کنیم وسط‌های نمایش ریختند و بهم زدند. بچه‌های جواد‌الائمه تقریبا یک مینی‌بوس بودند. این بچه‌ها را هم برده بودیم نمایش را ببینند، نمایش بهم خورد و این بچه‌ها را با مینی‌بوس بردند جواد‌الائمه و ما تا مدتی فراری شدیم. نگذاشتند یک اجرای کامل برویم.
بعد از انقلاب اجرا کردید؟
بعد از انقلاب این نمایش را آوردیم اجرا کردیم. اول می‌خواستیم در تالار دانشگاه تهران - تالار فردوسی- اجرا کنیم، دیدیم که آرم مجاهدین خلق را آنجا زدند و ما گفتیم که باید این را بردارید. گفتند که رضایی‌هاست... گفتم که من این حرف‌ها حالیم نیست این را باید بردارید. من اینجا نمایش اجرا نمی‌کنم. حالا همه چیز را انجام داده بودند و اجرا نکردیم و آمدیم خانه معلم را گرفتیم و بعد در تالار مولوی و تالار وحدت اجرا گذاشتیم و...
خود شما که بودید، بهزاد بهزادپور و...
بهزادپور، اصغر حافظ، مصطفی خرامان و یک محمدی بود بچه‌ طرف‌های ‌تربت‌جام و آن طرف‌ها بود. او هم بود.
ولی اولین خروجی سینمایی‌تان با آقای مخملباف بود؟
بله اولین کار سینمایی بود. اما من قبل از آن دو سه تا کار کوتاه مثل سقای تشنه لب را با رسول ملاقلی‌پور کار کرده بودم. یک کار خیلی کوتاهی بود.
آقای مخملباف بچه آن مسجد نبود، اما در حوزه هنر و اندیشه با شما پیوند خورده بود.
در رادیو بود و جزو اولین کسانی که آوردند و معرفی کردند که این نویسنده است.
چه کسی برای اولین بار ایشان را معرفی کرد؟
یادم نیست. من محسن را اولین بار در حوزه دیدم. چهره آن را یادم هست با یک موتور مینی هوندا آمد آنجا؛ کتاب «منگ» را آورد برای پخش.
آنجا او را دیدید؟
بله، آوردند و گفتند این نویسنده است و من صحبتی کردم و دیدم عجب آدم زبلی است. همانجا فهمیدم که آن زمان از ماها زرنگ‌تر و جلوتر بود.
اولین کاری که انجام دادید- باتوبه نصوح-لوکیشن کار محل و مسجد بود؟
یک فیلمی ‌بازی کرده بودند آن زمان به نام برزخی‌ها. ما واقعا برزخی شدیم. خیلی به غیرتمان برخورد که انقلاب شده و هنوز یک مشت آدم ناجور دارند در این مملکت فیلم بازی می‌کنند. ایرج قادری و فردین و بازیگران جوان دیگر که یادم نیست. بعدا به مخملباف گفتم که بیا فیلم بسازیم. مگه ما خودمان چه مشکلی داریم.
اینجا جرقه کار خورد؟
از قبل طرح فیلم توبه نصوح در ذهن من آمده بود جدی نگرفته بودیم. با دیدن برزخی‌ها جدی شدیم.
لوکیشن محل بود؟
اصلا محله‌مان بود و خیلی از آدم‌ها آنجا رفت و آمد داشتند.
خود مخملباف انگار به محل نزدیک بود.
آقای مخملباف به مسجد جواد‌الائمه علاقه عجیبی داشت. حتی خانه خودش را فروخت و آمد سعی کرد دور و بر مسجد خانه بگیرد و چون نتوانست آن طرف چهارراه امام‌زاده عبدالله خانه خرید. یک مدت زیادی هم آنجا بود. محسن علاقه زیادی به مسجد و محل و بچه‌ها داشت.
دلیل این علاقه چه بود؟
بچه‌های جواد‌الائمه را دوست داشت.طبیعی بود که مخملباف هم به مسجد جواد‌الائمه مثل بچه‌های جواد‌الائمه علاقه داشته باشد.
بچه‌های محل هم یک‌جورهایی متاثر از فضای ذهنی مخملباف بودند.
بله، روی بچه‌های محل اثر گذاشته بود.
روی شما اثر گذاشته بود؟
روی من نه. من جزو سرتق‌هایی بودم که از محسن تاثیر نگرفتم. محسن یکسری اخلاق‌ها و ضعف‌هایی داشت. ضمن اینکه من محسنات محسن را واقعا صادقانه تایید می‌کردم و می‌گفتم درست است که ممکن است ضعف‌هایی داشته باشد ولی توانایی‌ها و ارزش‌هایی هم داشت.
آدمی‌ بود که ذهن فعال و خیلی تیزی داشت یا مثلا بچه‌ای بود که رفیق‌دوست بود و به آنها خیلی محبت می‌کرد.
محسن کسانی را دوست داشت که روی حرفش حرف نیاورند، جلوش نایستند و ایراد‌اتش را نگیرند. هرکسی که مخملباف را تایید می‌کرد محسن برایش سر می‌داد. این ریشه در منیت محسن دارد. یعنی حتی یادم می‌آید قاسمعلی فراست رفته بود رادیو مصاحبه کرده بود نظرات خودش را داده بود. محسن آمده بود بیرون او را به صلابه کشیده بود که مانیفست حوزه این یادداشت‌هایی است که من نوشتم، تو حق نداشتی نظراتت را بگویی.
قصه زرین دست چیست؟
همین آدم را می‌گفت که طاغوتی است. یکی از بچه‌های حوزه رفته بود کاری را انجام داده بود و آقای زرین‌دست هم کمکش کرده بود و یک کار قشنگی انجام داده بودند. محسن اینها را بیچاره کرد.
محمدرضا هنرمند؟
بگذریم موضوع ما این نیست.
بعد از انقلاب به نوعی بچه‌های مسجد فضا را مهیای کار می‌دیدند؟
خداحفظش کند آقای امیر فردی انسان جذابی است. ایشان خودش لیدر بود.
بهزاد بهزادپور چطور؟
نه بهزاد جذاب نبود. بهزاد کاری را می‌گرفت انجام می‌داد و تمام می‌شد. اینطور نبود که بتواند کانون و محور تجمع و تشکل باشد. بهزاد یک مدت محور مرشدی را در کتابخانه راه‌انداخته بود. بچه‌ها را جمع می‌کرد و راجع به آن صحبت می‌کرد.
جلسات قصه‌گویی را اداره می‌کرد؟
بله.
هم شما و هم آقای فردی به نوعی لیدر بودید؟
نه من یک نفر سومی‌ را بگویم که شاید این آدم خیلی فعالیت فرهنگی حساب شده و کلاسیک و اصولی بلد نبود، اما در شکل‌گیری فعالیت‌های فرهنگی جواد‌الائمه موثر بود؛ هادی علی‌اکبری یعنی سماجت و پایمردی او بود که به‌نوعی کار را پیش می‌برد. یعنی به کار و زندگی‌اش می‌رسید و مسجد را هم اداره می‌کرد.
مدیر بود ذاتا؟
نه. گروه را نمی‌توانست خیلی اداره کند اما خودش حضور داشت. همین که خودش حضور داشت خود به خود کتابخانه دایر بود. اگر‌ هادی نبود ای بسا من نمی‌توانستم بعد ازظهر بیایم کتابخانه را باز کنم، ولی ‌هادی امکان نداشت نیاید و پسرعمویش همین محسن علی‌اکبری است که الان دارد تهیه‌کنندگی می‌کند.
مسجد جواد‌الائمه از زمان خودش جلوتر بود؟
بله، ولی الان نیست. پس هنوز چیزی کم داشته. یعنی اگر ما درست عمل می‌کردیم هنوز باید جواد‌الائمه الگو می‌شد. این راهش چیست؟ کسانی که کانون‌‌ها را آمدند درست کردند خواستند سنگری در برابر مسجدها بسازند. امام گفت مساجد سنگر است. امام محور انقلابش مسجد بود. آنجا سازماندهی، برنامه‌ریزی، صندوق قرض‌الحسنه گذاشته بود و مشکلات را حل می‌کرد. همه چیز بود.
اقتصاد بود، سیاست بود و...
بله همه چیز داشت. در آن مسجد اقتصاد، سیاست و فرهنگ بود. این را دشمن فهمید که تا این مسجد وجود دارد سر این مملکت هیچ بلایی نمی‌تواند بیاورد. مسجد را زد. چطوری با درست کردن کانون‌ها. کانون‌های فرهنگی و فرهنگسراهایی که در سراسر ایران ساخت. همین الان هم می‌بینیم که شهرداری آمده و می‌خواهد 400-300 تا خانه فرهنگی محله و فرهنگسرا در سراسر ایران بسازد.
خب شاید کارکردهایش متفاوت است؟
من گمان می‌کنم می‌شود بین مسجد و فرهنگسراها رابطه‌ای ایجاد کرد. مثلا فرهنگسراها، چه سالن‌های تئاتر، فیلمش، کلاس‌ها، ورزش و کامپیوتر و همه اینها به مساجد اطراف خودشان سرویس بدهند. فرهنگسراها را به جای اینکه یک نفر که در خارج تحصیل کرده و یک‌غرب‌زده را چون هنرمند است بیاورید بالای سر آن چرا به هیات امنای متشکل از مساجد اطراف خودش نمی‌دهند؟
چرا در کنار مسجد نیامدید دو خانه بخرید، بکوبید و یک خانه فرهنگ خوب زیرنظر مسجد و هیات‌امنای‌ آن بسازید. آنجا دیگر خود مسجد نیست و می‌توانی تئاتر، کتابخانه و.... را برگزار کنید.
روح مسجد در آن حاکم است.
آفرین. روح مسجد در آن حاکم می‌شود. چرا این کار را نمی‌کنید. این کار شدنی نیست؟ بودجه را هم که دارید صرف می‌کنید. چرا همین کار را که دارید می‌دهید به یک آدم از فرنگ برگشته و غرب‌زده، به یک آدم فرهنگی از معلم‌ها و از اساتید دانشگاه نمی‌دهید. چرا این فرد مسجدی نباشد؟ و زیر نظر مسجد اداره نشود؟
این طرح کاملا قابل اجراست. هم در مورد مساجد و هم در مورد یتیم‌خانه‌ها و بهزیستی.
در واقع یک نوع بازگشت به هویت اسلامی و کانونی مساجد است.
دقیقا. شما فرهنگسرا را با تمام ویژگی‌ها منهای بعضی ‌چیزها مثل رقص که در مساجد نمی‌شود برد، زیر نظر مسجد برگزار کنید. بدبختی اینجاست که بعضی‌مواقع دوتا مثال می‌زنند که آقا ببینید اینها را نمی‌شود در مسجد انجام داد و آن را علم می‌کنند. نه آقا آن چیزی را که در مسجد نمی‌شود انجام داد، در فرهنگسرا هم نباید بشود.
در واقع همان مدلی که حاج‌آقا مطلبی گفته بودند که اگر معصیت در آن نیست انجام بدهید؟ چه تئاتر، چه مجسمه‌سازی...
الان بهترین شکلی که من روی آن خیلی کار کردم و به نظر من می‌شود مساجد را دوباره فعال کرد این است که فرهنگسراها برود زیرنظر مساجد و آن بخش آن که شرعی نیست و حرام است از فرهنگسراها حذف شود. الان خیلی فعالیت‌های زیادی هست که شرعی و مشکلی ندارد و قابلیت این را دارد که در مساجد باشد.
آخرین باری که به مسجد جواد‌الائمه رفتید چه زمانی بود؟
عاشورای امسال بود.
بچه‌ها از گرایشات و سلیقه‌های مختلف هم بودند؟
ما در این جمع که می‌رویم از گرایشات و سلیقه‌ها حرف نمی‌زنیم. همدیگر را تنها می‌بینیم. ولی من وحدتی که در جواد‌الائمه دیدم از نظر سیاسی، فرهنگی و مذهبی خیلی بهم نزدیک‌تر هستند تا جاهای دیگر.
محسن مخملباف که اصلا مسجدی نبود؟
بله او که اصلا مسجدی نبود. او را قاطی نکنید. بچه‌ها معمولا هرجا که باشند ظهر عاشورا می‌آیند. می‌توانیم به این برگردیم که مسجد می‌تواند مدلی باشد برای وحدت.
جدا از کاراکتر شخصی خودتان، اگر خدای نکرده جواد‌الائمه نبود یا حاج‌آقای مطلبی نبود، فکر می‌کنید تفکر افرادی مثل سلحشور، فردی و... همین گونه بود؟
نمی‌دانم فقط می‌دانم که یک سری عوامل دست به دست هم می‌دهد و جریان‌سازی می‌کند. اینکه اگر برخی از عناصر این جریان نبودند آیا این شکل می‌گرفت؟ معلوم نیست. اما هرچه هست ما در شرایط موجود داریم زندگی می‌کنیم و جواد‌الائمه تاثیرگذار بوده و بخش اعظم بچه‌هایی که از جواد‌الائمه در‌آمدند، خطشان و نوع نگاهشان، ایمانشان، فرهنگ، مدیریتشان را از آنجا دارند.