برای جامعه‌ای که بابت اقتصاد و سیاست و خیلی چیزهای دیگرش کمی خسته و گنگ به‌نظر می‌رسد شنیدن یک موسیقی نوستالژیک روح‌افزا یا دیدن یک فیلم عاشقانه خوب مانند شنیدن یک شعر کوتاه غم‌انگیز، لذت‌بخش است.

آقای یزدانیان! در ابتدا می‌خواهم کمی درباره شروع کار با علی مصفا و برخی از دیگر اعضای گروه و تداوم همکاری‌تان بگویید.
ما از اوایل سال‌های 80 و 81 که هنوز شرکت رُدفیلم را تاسیس نکرده بودیم، تصمیم گرفتیم با هم کار کنیم و از آنجا کار را شروع کردیم. بنده داشتم فیلم مستند می‌ساختم و آقای صاحب‌زمانی مونتاژ کردند و آقای مصفا کمک‌های دیگری انجام دادند که البته ربط مستقیمی به فیلم مستند من نداشت. البته از آنجا شروع شد که همزمان با آن، من فیلم «در جست و جوی شهرزاد» را می‌ساختم و بعدش دیگر ادامه پیدا کرد؛ تا اینکه یک سال بعد آقای مصفا می‌خواستند «سیمای زنی در دوردست» را بسازند که من به‌عنوان همکار فیلمنامه‌نویس همکاری داشتم و چون هر سه‌نفر یک جا بودیم، طبیعی بود که از هم مشورت می‌گرفتیم. ممکن است سلیقه ما سه نفر در بعضی جاها مشترک نباشد ولی از طرفی همدیگر را خوب درک می‌کنیم. همین روند طیبعی‌اش بود. در فیلم دوستان من کاری نکردم. من در «پله آخر» هیچ نقشی نداشتم، در «چیزهایی هست که نمی‌دانی» من فقط در لیست تشکرها بودم که آن‌هم صرفا به‌خاطر چند تا نظر بود. این را چند بار گفته‌ام که من به‌خاطر ذات خودم بیشتر مردم را به‌کار می‌گیرم و مردم را به دردسر می‌اندازم، یعنی حضور آقایان در کارهای من، چه مستندها و چه فیلم‌های داستانی، پررنگ‌تر بوده تا خود من در کارهایشان.
در این فیلم کسانی با شما کار کردند که تجربه کارگردانی داشتند. آیا از نظر همفکری و مشورت در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» مشارکت داشتند؟
بله، خیلی زیاد. طبیعی است؛ چون اولین کاری بود که به شکل متمرکز داشت در دفتر اتفاق می‌افتاد. منهای ما سه‌نفر (من، علی مصفا و فردین صاحب‌زمانی) افرادی هم که در پیش‌تولید نزدیک می‌شدند، به گروه می‌پیوستند و همه درگیر بودند. مثلا یک پیشنهاد آقای مصفا دادند که فیلمنامه را در حضور همه سرگروه‌ها بخوانیم. بنابراین همه سرگروه‌ها، چه طراحی، چه فیلمبرداری و... آمدند و فیلمنامه خوانده شد و وقتی کار آغاز شد، همه در جریان جزئیات کار بودند. این خیلی به ما کمک کرد.
در مرحله تدوین چطور؟
آقای صاحب‌زمانی در زمان فیلم‌برداری هم حضور داشتند و به رشت آمدند و همان‌جا از نزدیک کار را می‌دیدند. قسمت‌های گرفته‌شده را تدوین اولیه می‌کردند و این باعث می‌شد که ما به کمبودهای خود پی ببریم. در فیلم «پله آخر» تدوین در اواخر فیلمبرداری آغاز شد، در حالی که در تجربه «در دنیا تو ساعت چند است» ما بیست روز بعد از پایان فیلم‌برداری، با تدوین آماده روبه‌رو بودیم، چون اغلب کار در طول فیلم‌برداری تدوین شده بود.
شما با خطه گیلان کاملا آشنا هستید؟
نه کاملا، چون مادرم رشتی هستند، علاقه خودم هم همیشه به طرف مادری و فرهنگ گیلکی بوده ولی هیچ وقت آنجا زندگی نکردم. در بعضی از اتفاقات مانند موسیقی فیلم کمک چند نفر که از من رشتی‌تر هستند باعث شد این اثر را خوب درآوردیم.
درباره انتخاب بازیگران چطور؟ شما از اول به نقش آقای مصفا و خانم حاتمی‌ فکر می‌کردید؟
زمانی که فیلمنامه را می‌نوشتم، به‌طور طبیعی روی کاراکتر خانم حاتمی‌ و آقای مصفا متمرکز بودم. خودشان معتقد بودند که ازشان دور هست، اما فکر می‌کنم نتیجه‌ای که داد، به دور از تبلیغات روی فیلم، عالی بود که بسیاری معتقد هستند که از نقش‌های خوب این زوج هنرمند در سینما بوده است.
منهای سه شخصیت اصلی (زهرا حاتمی، لیلا حاتمی‌ و علی مصفا) بقیه که نقش گیلک را بازی می‌کنند، همه از اهالی آنجا هستند. حتی جایی که بازیگر مناسب برای نقش خاله‌جان پیدا نشد، من از خاله خودم کمک گرفتم که هیچ وقت جلوی دوربین نرفته بود. ما قصد داشتیم که بازیگران اصلی به هیچ وجه تقلید صدای گیلکی انجام ندهند و لهجه عوض نکنند تا همین طور پذیرفته بشوند. حضور بازیگران گیلکی هم حضور خوبی بود.
ولی خیلی‌ها معتقدند استفاده از زوج مصفا و حاتمی ‌با توجه به پیشینه موضوع، ذهنیت از پیش طراحی‌شده‌ای را به‌وجود می‌آورد.
وقتی تیتراژها یکی است، به‌طور عجیبی باعث می‌شود فکر کنند که فیلم‌ها یکی هستند، ولی ما خودمان که یک رای در میان مخاطبان هستیم، هیچ وقت فکر نکردیم که سه فیلم‌مان شبیه هم هستند. شاید در تیتراژ این‌گونه باشد ولی در کاراکترها متفاوت هستند. بازی خانم حاتمی‌ و آقای مصفا در «پله آخر» هیچ ارتباطی ندارد با بازی آنها در «در دنیای تو ساعت چند است.» فراموش نکنیم چندین بازیگر در طول تاریخ داریم که با هم نقش‌های زیادی بازی کردند.
درباره موضوع فیلم هم این بحث مطرح است که بعضی معتقد هستند سوژه فیلم بدیع نیست؛ همان قصه‌ عشق که تکرار می‌شود. همچنین استحاله در اثر عشق...
یک نکته جالب از زمان جشنواره به بعد تاکید روی وجه عاشقانه فیلم بود. در زمان نگارش فیلمنامه این بخش بارز نبود. در مرحله دوم همان‌طور که از اسم فیلم پیداست، به پراکندگی نسل‌های ایرانی از همدیگر نگاهی داشتیم، اینکه وقتی اینها به هم برسند باز چقدر از هم دورند و اگر قرار بود یک شعار بالای پوستر فیلم قرار می‌دادیم، این بود: «در بیست سالگی همه شاعر‌اند، در چهل ‌سالگی مهم است چگونه باشی.»
یعنی در‌گیر نشدن به روزمرگی. در واقع این آدمی ‌است که درگیر روزمرگی نشود و این گذشته کمک می‌کند به نزدیک شدن آدم‌ها به هم. طبعا قصه تکراری است، چون نصف بیشتر ادبیات ما درباره عشق است. من نه به استحاله در عشق اعتقادی دارم و نه آن را در فیلم اجرا کردم. نکته‌ای که برای من جالب است، نگاه ایرانی به غرب است و آن ایرانی‌ که غرب را ندیده و تصوری کلیشه‌ای از غرب دارد. وقتی آن را ندیده‌ای، فکر می‌کنی آدم‌های فرانسوی معمولا در کافه هستند، همه جور مخلفات می‌خورند، آکاردئون می‌زنند و عاشقی می‌کنند، که این کلیشه است.
کاراکتر اصلی این فیلم نماینده فرانسه نیست، نماینده بخشی از ایرانی‌هایی است که فرهنگ دیگری را حمل می‌کنند و می‌گوید که چیزهای دیگری هست. اما نکته این است که این وجه عاشقانه فیلم آن‌قدر برای من حائز اهمیت نبوده است. من وقتی خودم این‌طور هستم که راجع به 30‌سال قبل یک نفر چیزی می‌گویم که اصلا یادش نیست، دوست دارم یاد‌آوری چیزی یا اشیایی را به کسانی که چیزی یادشان نیست، انجام دهم.
وقتی فکر می‌کنیم که باید رفتاری منطقی داشته باشیم، سعی می‌کنیم که از دل فاصله بگیریم و بیشتر به سمت عقل برویم. در این راستا اکثرمان گمان می‌کنیم که باید به عقل و منطق رای داد؛ منتها اینجا در این فیلم با داستانی مواجه نشدیم که آخرش بگوییم «عجب آدم دیوانه‌ای است»! اتفاقا در پایان فیلم ممکن است خیلی‌ها بگویند ای کاش من هم این‌طور زندگی می‌کردم و از این مسیر می‌رفتم که شخصیت مرد فیلم رفته است.
او یک استراتژی دارد؛ مثل گربه‌ها می‌ماند. گربه‌ها هم یک استراتژی دارند. استراتژی آنها این است که وارد خانه شوند. ولی بعضی‌ها ولگرد‌تر از آن هستند که بتوانند وارد شوند. این‌هم استراتژی‌اش این است که بعد از مرگ «حواخانوم» بیاید توی خانه. پوستری از فیلم که ما می‌بینیم که در آن معلق شده، در واقع مصداق همان مساله است که می‌گویند همه جور معلقی می‌زنم تا بتوانم فلان کار را انجام دهم.
راجع به موسیقی هم صحبتی بکنید و اینکه تیتراژ آخرش هم خیلی مورد توجه واقع شد.
موسیقی به این صورت بود که این‌ ترانه‌های گیلکی که در فیلم شنیده می‌شود، برای دهه بیست‌و‌سی است که آقای جهانگیر سرتیپ‌پور که از زمان نهضت جنگل سیاستمدار گیلک هم بوده و بعد شخصیت ادبی شد و بعد وکیل مجلس و اینها، ایشان یکی از کارهایشان این بود که روی‌ترانه‌های معروف زمانش شعر می‌نوشت. در ۷۰ نسخه این‌ها را چاپ کرده بود. من به‌طور اتفاقی ۱۰ سال پیش آقای روزبه رخشا را دیدم که گیلک بود و اینها را هم نگه داشته بود. این‌هم مانند تدوین، بسیار روشن بود. من یک روز قبل از فیلمبرداری از ایشان خواهش کردم و آوردمش استودیو و ایشان با گیتار خودش این آهنگ‌ها را اجرا کرد. در نتیجه ما در زمان فیلمبرداری کاملا می‌دانستیم اینها برای کدام قسمت فیلم است. اینا همه روشن بود و آقای کریستوف رضاعی لطف کرد و دوباره اینها را تنظیم کرد.
با این حال، گویا در اکران و تبلیغات فیلم با مشکلاتی مواجه بوده‌اید؟
نکته‌ای که خیلی برای من عجیب است، این است. ما هرقدر می‌خواهیم ‌بی‌حاشیه باشیم، نمی‌شود. ما این فیلم را فرستادیم برای وزارت ارشاد، طبق روالش به ما پروانه ساخت دادند. فیلمی‌ را ساختیم فرستادیم برای پروانه نمایش، به ما پروانه نمایش دادند. یعنی هیچ مساله‌ای نداشت ولی برای ما بدترین اتفاق افتاد. یعنی آن کمیته اکران خوب کار نکرد. دوشنبه‌ای گفتند که چهارشنبه زمان اکران شماست. ما دست‌مان که باز نبود و فقط دو روز را داشتیم برای اکران.
جلوی فیلم‌های یک‌سری از دوستان و همکاران ما را می‌گیرند و می‌گویند اینها سیاه‌نمایی است، جامعه را خیلی بد نشان داده و ما به این خوبی داریم زندگی می‌کنیم و اینها. این فیلم را که همه دارند می‌گویند چقدر وقتی دیدم حال‌مان خوب شد، پس سیاه‌نمایی نکرده، بنابراین فیلمی ‌است که حال مردم را خوب کرده است. مردم با خاطر خوش می‌آیند بیرون. پس مشخص است که مساله آنها رنگ نیست! هم جلوی کار دوستان ما را می‌گیرند با فرض غلط، هم جلوی فیلم ما را. به نظر من فقط سلیقه‌شان به این فیلم نمی‌خورد و به رنگ ربطی ندارد. اولترا سفید هم اگر بنمایید، اگر دوست نداشته باشند، جلویش را می‌گیرند. یکی از اشکالاتی که گرفته‌اند، این است که تبلیغ برای فرانسه است! من گفتم چه تبلیغ عجیبی است برای فرانسه. برای اینکه هر که این فیلم را می‌بیند، می‌گوید می‌خواهیم برویم رشت! پس ما چه فیلم تبلیغی اشتباهی ساختیم.
کار بعدی‌تان مشخص است؟
نه، مشخص نیست. دارم می‌نویسم.
ولی کار اول شما بازخوردهای مثبتی گرفت. تصور این واکنش‌ها را داشتید؟
در واقع این کار اول من نیست. وقتی گروهی از بازیگرها تا آقای رامین‌فر، آقای میرشکاری، آقای رضاعی و... هستند، پس تجربه اول نیست. من همیشه به خودم می‌گفتم، در بخش هنر و تجربه، این کار با حضور این دوستان، کجایش تجربه است! اینها همه پیرانی هستند که ده‌ها سال است در سینما تجربه دارند.