گویی در آنجایی که امروز عراقش می‌خوانند، «رود» و «رودخانه» معنای پاکی نمی‌دهد و با صفات دیگری باید آنها را شناخت؛ صفاتی که می‌توان همه آنها را در کلمه‌ای چون شرمساری خلاصه کرد.تاریخ آن ناحیه از محرم سال 61 هجری قمری تا خرداد‌ماه سال 1394 حدیث مکرر این روایت است که اشرار این هنر را دارند از آنچه ذاتش پاک است و مایه حیات، قصه‌هایی بسازند که عرق شرم بر پیشانی انسانیت می‌نشانند. خیلی دوست داشتم آن فرمانده‌ای را که دستور بستن دستان را داد، می‌دیدم. قول می‌دهم اگر او را دیدم، آتش خشمم را با آب دهانی که بر صورتش نمی‌اندازم، مهار کنم و از او بپرسم: «در چه حالی؟» دوست دارم بدانم که وجدان در این سال‌ها چه بر سر او آورده؟ آیا وجدانی داشته که او را آزار دهد؟... آخر این همه یوسف چه کرده بودند که مستحق این همه شقاوت بودند؟ قصه یوسف‌های کربلای 4 می‌تواند برای وجدان‌های بیدار هزار قصه دیگر هم پیدا کند. قصه یعقوب‌هایی که سوی چشمانشان را از دست دادند و دل‌گدازتر از آن قصه مادرانی که کاش هیچ گاه نمی‌دانستند آن شب آخر چه بر سر یوسفشان آمده است.
بی‌اختیار یاد فیلم «بوی پیراهن یوسف» می‌افتم، یاد دایی‌غفور، یاد یوسف‌هایی که یونس شدند اما نه، این قصه حتی بدتر است. ماهی‌ها هر‌‌چه باشد نجیب‌تر از آنهایی هستند که دست‌ها را می‌بندند و زنده به گور می‌کنند. تمام ماهی‌های رود بر آنها شرف دارند اما مردان دریا همه یونسند. همه برگزیده، همه دارند نزد پروردگار خود روزی می‌خورند بنا به وعده‌، اما بازگشت یونس‌ها، بازگشت یوسف‌ها، بی‌حکمت نیست.
آنها این روزها آمده‌اند تا یادمان بیندازند، خیلی چیزها را، خیلی حرف‌ها را، روزگار خوب گذشته را... آن روزها که همه «ایران» بودند و ‌بی‌خیال نفع‌های جناحی و سیاسی. آن روزها که همدل بودیم و همزبان. اگر دستی بسته بود، دست همه بود و اگر مشکلی بود، مشکل همه بود. در کنار هم بودند، در کنار هم و برای هم جان می‌دادند و چه غافلیم که این روزها را از یاد برده‌‌ایم و این روزها با دست‌های باز هم نمی‌توانیم در کنار هم بودن را تکرار کنیم.