«خانه‌ای در خیابان چهل‌و‌یکم» نخستین فیلمی ‌است که حمیدرضا قربانی ساخته است. این فیلم در جشنواره سی و چهارم فیلم فجر، نتوانست وارد رقابت اصلی شود و در بخش نگاه نو هم دستاوردی برای سازندگانش نداشت. با این حال برخی از منتقدان فیلم نقدهای مثبتی نوشتند

فیلم ساختن پس از 25 سال سابقه دستیاری کارگردانی و دستیاری تدوین اتفاق منحصربه‌فردی است. ورودتان به سینما باید داستان جالبی داشته باشد، بد نیست برای شروع گفت‌وگو از همین‌جا شروع کنیم. موافقید؟
چرا که نه! واقعیت این است که من در رشته ارتباطات اجتماعی درسی به اسم ارتباطات تصویری داشتیم که خانم پوران درخشنده استادش بود. یادم هست که در یکی از کلاس‌هایی که با ایشان داشتیم، عکسی را به‌عنوان کار کلاسی به ایشان دادم. عکس درباره معضلات اجتماعی بود. ایشان هم آخر کلاس من را خواست و گفت به سینما علاقه‌مندی؟ اطلاعاتی درباره‌اش داری؟ من هم به تناسب شناختی که آن زمان از سینما داشتم و علاقه زیادی که سال‌ها با من بود پاسخ دادم. همین اتفاق موجب شد تا پایم به سینما باز شود. در واقع ایشان مرا به یک پروژه سینمایی معرفی کرد و در همان پروژه به‌عنوان دستیار دوم کارگردان مشغول به کار شدم. پس از آن هم به صورت مستمر در این حوزه کار کردم. خلاصه با تمام توانی که داشتم به سینما وارد شدم و طی سال‌های بسیار، با کارگردان‌های بزرگی هم کار کردم. اما همان‌طور که گفتید همه کارهای من در حوزه کارگردانی نبود. زمانی که سریال هفت سنگ را کار می‌کردیم با مهدی رجائیان آشنا شدم و دستیار تدوین بودم. از همان زمان به بعد هم تدوین می‌کردم، هم دستیاری کارگردانی. اصلا یکی از عواملی که باعث شد دیر فیلم بسازم وسواسی است که تدوین باعثش شد. تدوین مرتبا با قوه خلاقه‌آدم سر و کار دارد و این موضوع می‌تواند ضمن تقویت خلاقیت تدوین، میزان حساسیت و وسواس فکری‌اش برای ساخت اثر را هم بیشتر کند.
چه شد که بعد از این همه دستیار کارگردان بودن این فیلم را ساختید؟ چه چیزی در «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» بود که وسواس‌ها را کناری نهاده و شما را مجاب به فیلم ساختن بعد از این همه مدت کرد؟
پیش از هر چیز باید این را بگویم که این طور نبود که مدینه فاضله‌ای برای ساخت فیلم در ذهنم باشد که سرانجام با خانه‌ای در خیابان چهل و یکم به سرانجام و... ماجرا این است که خودم احساس می‌کردم هنوز برای ساخت فیلم زود است. چون احساس می‌کردم باید پخته‌تر می‌شدم و همه جوانب کار را دریافته باشم. اما شاید مهمتر از همه اینها حضورم در کار درباره الی باشد. سر این کار احساس کردم که باید بیشتر به اطرافم و همه آنچه در فضای فیلمم اتفاق می‌افتد واقف باشم. در واقع این فیلم یک وقفه برای من ایجاد کرد که بیشتر فکر کنم و بیشتر ببینم. چه‌بسا اگر سر کار آقای فرهادی نمی‌رفتم و شگرد کارگردانی ایشان را نمی‌دیدم، همان موقع فیلمم را می‌ساختم. موضوع جالب این است که بعد از این کار، سر فیلم جدایی نادر از سیمین هم که بودیم، احساس کردم بیشتر و بیشتر باید روی جزئیاتی که در فیلم وجود دارد دقت کنم. این موضوع باعث شد تا دیرتر به فکر فیلم ساختن بیفتم. زمانی که واقعا خواستم فیلم بسازم زمانی بود که یک قصه مرا جذب کرد و کششی ایجاد کرد که رغبت ساختنش را در من شکل داد. این قصه با همه قصه‌های دیگری که شنیده بودم برای من تفاوت داشت. قصه‌های دیگر با روحیات من خیلی سازگاری نداشتند اما این قصه در درامش پیچیدگی‌هایی داشت که با اخلاق و روحیات من سازگار بود. هم درام قصه و هم کاراکترهایش. این جرقه‌ای بود که بتوانم در فیلم اولم فیلم خودم را بسازم، یعنی فیلمی‌ که تمام جوانب و زوایای جزئی‌اش متعلق به من است. فیلمی‌که به لحاظ فضای حسی به خود من که کارگردانش هستم نزدیک است. این موضوعات می‌توانست تکیه‌گاهی باشد که بتوانم قصه را روایت کنم.
شما روی این موضوع تاکید دارید که می‌خواستید امضای خودتان پای کار باشد و کار متعلق به خودتان باشد. اما گویا آقای فرهادی هم درباره این کار به شما مشورت داده و احیانا نظراتی درباره کار داشته‌اند. این موضوع در تعلق کامل فیلم به شما خللی ایجاد نمی‌کند؟
آقای فرهادی فقط یکی، دو بار فیلمنامه را خواندند و نظرشان را گفتند. تولید فیلم من همزمان شده بود با تولید فیلم فروشنده و امکان اینکه ایشان بتواند درباره کار من تاثیری داشته باشد، اصولا فراهم نبود. ایشان هر موقع کاری را شروع می‌کنند، خیلی سخت می‌شود از فضای کاری دورشان کرد و در مورد یک فضای دیگر ازشان کمک گرفت. اصولا این زیاده‌خواهی است اگر در این شرایط از ایشان بخواهم که مثلا فلان گره فیلمنامه ما را باز کند یا... همان یکی، دو باری که فیلمنامه را خواندند،‌ نظراتی به من دادند و دیگر هیچ حضور مستقیمی ‌در فیلم نداشتند. به هر حال به جز برخی موارد که سابق بر این از ایشان آموخته‌ام مثل اجرای جزئیات در فیلم یا تمرین‌ها یا رسیدن به نقش بازیگران و انتخاب بازیگران و... که درس‌های کارگردانی است و از آقای فرهادی یاد گرفته ام، به‌طور کلی در فیلم، فضای روحی و روانی من به‌عنوان کارگردان جریان دارد. هرکسی هم که فیلم را دیده است به این موضوع اذعان دارد. به این معنی که فضای فیلم‌های آقای فرهادی در خانه‌ای در خیابان چهل و یکم وجود ندارد.
برخی از منتقدان اعتقاد دارند که فیلم ریتم کندی دارد و این شیوه دکوپاژ تناسب با داستانی که قرار است روایت شود، ندارد. منظورم تنش اولیه شروع فیلم است که در ادامه با ریتم کند فیلم افت می‌کند.
در این باره باید بگویم که فکر می‌کنم بیننده ما و منتقدان به تنش در فیلم‌ها عادت کرده‌اند. یک مقدار فضاهای پر تنش و سیاه و تلخ در فیلم‌های ما زیاد شده و انگار همه کاراکترها سهم قابل توجهی از استرس و التهاب و هیجان دارند. این یک روال معمولی در سینمای ما شده، به‌گونه‌ای که خیلی‌ها ممکن است فکر کنند اساس هم بر همین است. من اما تلاشم این بود که روی رابطه آدم‌ها و کاراکترها کار کنم. ببینید در این فیلم اتفاقی برای یک خانواده می‌افتد که قبل از آن همه اعضای خانواده همدیگر را عاشقانه دوست داشته‌اند. ما به لحاظ درکی که از شخصیت کاراکترها پیدا می‌کنیم در می‌‌یابیم که رفتار آنها یک رفتار پیچیده پرهیاهو نبوده، در‌می‌یابیم که شخصیت‌ها اساسا آرام و ساکن هستند. البته ممکن است همین سکون موجود در کاراکترها باعث شده باشد که برخی منتقدان فکر کنند ریتم کار کند است. با این همه باتوجه به شناختی که من از این کاراکترها داشتم و پرداختی که روی آنها کردم به این فضا رسیدم.
یعنی اینکه در دکوپاژ به این موضوع رسیدید؟
نه به این معنی. در واقع در دکوپاژ سعی نکردم چیزی را برجسته‌تر از آنچه هست نشان دهم. سعی کردم عمده توجهم را روی بازنمایی شخصیت‌های فیلم بگذارم. اصرار داشتم روابط بین آدم‌ها را درست و بر‌اساس آنچه در تناسب قصه است تنظیم کنم. البته من خودم این انتقاد را می‌پذیرم که برای درک بیشتر این کاراکترها بهتر بود که مثلا دو روز زودتر از آنچه شروع فیلم است، قصه را شروع می‌کردیم. یعنی به جای آنکه کار را از دعوای آن دو کاراکتر شروع کنم، دو روز به عقب برمی‌گشتم.
بله، اتفاقا سوال قبلی من هم به این موضوع ارتباط داشت. اینکه فیلم انگار با تنش و ریتم تندی شروع می‌شود و یکباره از ریتم می‌افتد. برخی می‌گویند فیلم اولش شبیه کارهای تارانتینو است و ادامه‌اش شبیه کارهای تارکوفسکی!
اگر به قبل از شروع فیلم برگردم این موضوع را که گفتم رعایت می‌کردم. حتما قصه را از دو روز قبل از درگیری ابتدای فیلم شروع می‌کردم. اما باز هم معتقدم که موضوع اصلی این انتقاد به ریتم فیلم مربوط نیست، بلکه به شخصیت‌ها برمی‌گردد که تنش روانی موجود در کاراکترهای بیشتر فیلم‌های امروزی را ندارند و این تصور را ایجاد می‌کنند که ریتم فیلم کند است.
در مورد جشنواره نظرتان چه بود؟ به هر حال شما فیلم کامل را ارائه نکردید و موفق نشدید در بخش اصلی حضور داشته باشید، در جریان مسابقه هم که البته همه جوایز را یک فیلم به‌تنهایی برد و...
بله، پارسال ما یک نسخه کوتاه 45 دقیقه‌ای به جشنواره دادیم که ناقص بود. هیات انتخاب هم طبیعتا از روی نسخه‌ای که در دست داشتند نظر دادند. نسخه ما ناقص بود و بسیاری از سکانس‌ها را به صورت نوشته و مکتوب به هیات انتخاب دادیم. این طبیعی بود که در فرصت یادشده، آنها گزینه‌های بهتری داشتند و ما به بخش اصلی نرسیدیم. اما در بخش فیلم اولی‌ها فیلم ما نمایش داده شد و کاندیدای بهترین فیلم هم شدیم. به هر حال رقبای قدرتمندی داشتیم، ایستاده در غبار، من، ابد و یک روز، لاک قرمز، متولد 65، برادرم خسرو و... همه در همان سال اکران و داوری شدند. سال خیلی سختی بود.
البته فیلم شما در مقایسه با سایر فیلم اولی‌ها یک امتیاز ویژه دارد. اینکه فیلم گوشه‌داری نیست. احیانا ذوق‌زدگی ندارد. چون به هر حال عمده فیلم اولی‌ها به واسطه کم‌تجربگی در برخی از سکانس‌ها کارشان اگزجره می‌شود. تمایل به استفاده از همه توانمندی‌ها در همه پلان‌ها دارند و... با این حال فیلم شما یک حالت میانه و محتاطانه دارد.
من می‌گویم که شرایط روحی و روانی آدم‌ها است که فیلم را پیش می‌برد. برای همین است که می‌گویم دنبال فرم‌های عجیب و غریب نبودم. خواستم یک قصه ساده را روایت کنم. این به روحیات و ذهنیات آدم‌ها مربوط است. اگر این فیلم را برای مثال در سن 28 سالگی می‌ساختم شاید فضای فیلمم پرتنش‌تر می‌شد. اما هر‌چه پیش‌تر می‌روید، اقتضای سن و سال ممکن است کمی در ساخت و بافت فیلم اثر بگذارد، کما‌اینکه در فیلم من هم این تاثیر را داشته. هومن بهمنش وقتی فیلمنامه را می‌خواند گفت که این آدم‌ها چرا سر همدیگر داد نمی‌زنند؟ چرا آن‌قدر آرام و دوست‌داشتنی هستند؟ می‌گفت اینها انگار خود تو هستند. البته به من لطف داشت. اما ویژگی‌های خلق و خویی هر آدمی‌در فیلمش هم ورود می‌کند. اما من چیزی اگر غیر از این می‌ساختم، یعنی از خودم عبور کرده بودم. با این همه از این به بعد با تجربیاتی که دارم سعی می‌کنم که بیشتر حواسم به مخاطب باشد و با روانشناسی رفتار مخاطب حین دیدن فیلم و بررسی بازخوردها، فیلم بعدی‌ام را دقیق‌تر و کامل‌تر بسازم. نکته این است که شما وقتی وارد جریان فیلمسازی می‌شوید می‌فهمید که گیشه بخش مهمی از سینماست.
درباره فروش فیلم تا امروز چه نظری دارید. راضی هستید؟
خدا را شکر بد نبوده و باتوجه به فصل بد اکران، خوب بوده است. در 10 روز اول، فروش 300 میلیون تومانی را رد کردیم و این به نظرم خوب است. به هر حال فصل، فصل جشنواره است و زمان خوبی برای اکران فیلم نیست.
فیلم بعدی را کی کلید می‌زنید؟
حدودا سال دیگر. البته الان خودم را درگیر این کار نمی‌کنم. در واقع به خودم اجازه نمی‌دهم که وارد کار شوم تا همه بازخوردهای این فیلم را بگیرم و بررسی کنم و در کار بعدی رعایتشان کنم. تمام تلاشم این است که فیلمم را با تماشاچی‌ها ببینم تا در فیلم بعدی بیشتر به مخاطب نزدیک شوم.
به همین سبک و سیاق فیلم بعدی را هم می‌سازید؟
بله، باز هم فیلم خودم را می‌سازم اما طبیعتا این بار خواست مخاطب خیلی در کار دخیل خواهد بود. با این وجود کاراکترها در نهایت به روحیات خودم نزدیک می‌شوند و ممکن است فضای غیرمتعارفی هم داشته باشد. فعلا باید بررسی کنم و ببینم بازخوردها چگونه است.