میثم مطیعی

بسم الله الرحمن الرحیم

اَلسَلامُ عَلَیکَ یا قَمَرَالعَشیرَه، اَلسَلامُ عَلَیکَ یا ساقی ِ عَطاشى، اَلسَلامُ عَلَیکَ یا اَباالفَضل ِ العَبّاس

آماده باش مقصد ما در سفر یکی ست

ابی عبدالله داره به علمدارش میگه:

آماده باش مقصد ما در سفر یکی ست

سرهایمان جداست، ولی بال و پر یکی ست

این ها برای کشتن ما صف کشیده اند

از هر کجای دشت بپرسی خبر یکی ست

شب تاسوعا رسید،این سفره دیگه کم کم داره جمع میشه،ای حسین.... عباس من،علمدار من:

دار و ندارمان همه در بین خیمه هاست

آتش که شعله ور بشود خشک و تر یکی ست

عباس چه کنیم با خیمه ها؟تو نباشی، من هم نباشم

دار و ندارمان همه در بین خیمه هاست

آتش که شعله ور بشود خشک و تر یکی ست

کیه که دیشب برای علی اکبر گریه نکرده؟ عباس من:

حتی به روی اکبر من تیغ می کشند

با اینکه با پیامبر از هر نظر یکی ست

تنها به این گناه که فرزند حیدریم

تنها به این دلیل که ما را پدر یکی ست

آخه روز عاشورا،غریب کربلا خیلی با این مردم حرف زد،اثر نکرد. آی مردم چرا من رو میکشید؟گفتند: بُغضاً لِأبیک از بابات کینه به دل داریم.اَحقاد بدر و خیبر و حنین در سینه های ماست

آیا کسی نمانده که یاری کند مرا

اینجا میان این همه لشکر اگر یکی ست

عباس من، برادر من ،نور چشم من

طرز مَصاف کردن تو با پدر یکی ست

مثل بابام میجنگی

تنها رجز بخوان و بگو یا علی مدد

در چشم شیر ، یک نفر و صد نفر یکی ست

چشم انتظار آمدنت از شریعه اند

حالا دعای اهل حرم بیشتر یکی ست

عمو برگرد ما آب نمی خواهیم

بعد از من و تو ،زینب اگر نشنود بدان

خونین بدن زیاد، ولی خون جگر یکی ست

ای حسین.....

از بس حروف پیکر پاکت مقطعه ست

پائین پای مرقد و بالای سر، یکی ست

چرا قبرت کوچیکه؟این بیت مال اون زمانیه که آقا رفته میدان،آخرهای عمر شریفشه،مثل بارون تیر اومده، ابی عبدالله وسط گودال نشسته، کَالقُنفُذ مثل خارپشت به بدنش تیر رفته

غرق ستاره است تن من ولی هنوز

در آسمان بی کسی من قمر یکی ست

حسین......

مرحوم مجلسی در بحار روایت کرده: لما رأى العباس وحدته اخاه الحسین وقتی دید برادر تنها شده،دیگه کسی براش نمونده،اومد خدمت آقا: یا أخی هل من رخصة؟ اجازه میدی برم جونم رو فدات کنم؟اجازه ی میدان رفتن به من میدهی یا نه؟ فبکى الحسین بُکاءً شدیدا. آقا شروع کردن بلند بلند گریه کردن. ثم قال یا أَخِی أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی برادرم تو پرچمدار منی. وَ إِذَا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَرِی ‏ اگه تو بری لشکر من از هم میپاشه.لشکری نمونده ولی یه تنه لشکره برای حسین.عباس چی جواب داد؟ فَقَالَ الْعَبَّاسُ قَدْ ضَاقَ صَدْرِی آقا دیگه سینه ام تنگی میکنه،سینه ام تنگ شده. عباس جان اینجا سینه ات تنگ شد،نبودی ببینی

او می نشست و من می نشستم

او روی سینه، من در مقابل

یه وقت سینه ی برادرت سنگین شد.

شمر نرو به قتلگه

فاطمه میکند نگه

کجا بودی عباس؟

آقا سینه ام تنگی میکنه، وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاةِ دیگه از زندگی خسته شدم.

((یا عباس جیب المای لِسکینة عباس برای سکینه ی من آب بیار. یا عباس شوف الحرم حرَّقوه عباس ببین خیمه ها رو آتیش زدند. یا عباس شوف الحرم عطشانا عباس اهل حرم تشنه اند ))

وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاةِ دیگه از زندگی خسته شدم. وَ أُرِیدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِی مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِینَ. می خوام از این منافقین خون خواهی کنم فَقَالَ الْحُسَیْنُ ع فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ حالا برو برای بچه هام آب بیار قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ یه ذره آب بیار دلشون خوش بشه. فذهب العباس عباس آماده ی رزم شد، اومد میدان و وعظهم و حذرهم شروع کرد موعظه کردن پسر امیرالمؤمنین فلم ینفعهم اثری نکرد فرجع إلى أخیه فأخبره،اومد خدمت امام حسین،آقا این مردم حرف گوش نمیدن، اینجای روایت جانسوزه،فسمع الأطفال ینادون العطش العطش دوباره برگشته پیش آقا،صدا از خیمه ها بلند شده،عمو آب،عمو آب.راوی میگه:عباس سوار بر اسب شد، فرکب فرسه و أخذ رمحه و القربة سوار بر مرکب شد،نیزه رو برداشت،مشک رو برداشت و قصد نحو الفرات رفت سمت فرات فأحاط به أربعة آلاف ممن کانوا موکلین بالفرات چهار هزار نفر محاصره اش کردند و رموه بالنبال شروع کردند علمدار حسین رو تیرباران کردن،فکشفهم لشکر رو شکافت و وارد فرات شد فلما أراد أن یشرب غرفة من الماء دست رو پر از آب کرد،آب رو بالا آورد ذکر عطش الحسین و أهل بیته یادش افتاد آقاش تشنه است،بچه ها تشنه اند فرمى الماءآب رو روی آب ریخت و ملأ القربة مشک رو پراز آب کرد و حملها على کتفه الأیمن مشک رو روی دوش راستش انداخت و توجه نحو الخیمة قصد خیمه ها رو کرد فقطعوا علیه‏ الطریق سر راهش رو گرفتند. عباس جونم سر راهت رو گرفتند،اون مادر پهلو شکسته ای که قرار ِ علقمه بیاد استقبالت،یه روز توی مدینه سر راهش رو گرفتند،درسته چهار هزار نفر نبودند،اما مادر سادات یه زن تنها بود. دست سنگین بود.... و أحاطوا به من کل جانب دورش حلقه زدند شروع کرد جنگیدن حتى ضربه ملعونٌ على یده الیمنى فقطعها اول دست راستش رو زدند،ای جانباز حسین فحمل القربة على کتفه الأیسر مشک رو به دوش چپ اندخت فضربه ملعونٌ فقطع یده الیسرى من الزند دست چپ هم از بند جدا شد، فحمل القربة بأسنانه مشک رو به دندان گرفت فجاءه سهم فأصاب القربة یه تیر آمد به مشک خورد و أریق ماؤها آب روی زمین ریخت

ای آب تو لااقل یاری کن

زهرا نشسته است یاری کن

ثم جاءه سهم آخر یه تیره دیگه آمد فأصاب صدره خورد وسط قلبش تیر سه شعبه فقط به قلب ابی عبدالله نخورد.اینجا راوی میگه: فانقلب عن فرسه باصورت روی زمین افتاد... چه قدر شما دو برادر شبیه همید و صاح إلى أخیه الحسین أدرکنی صدا زد: اَخا ادرک اَخاک حسین برادرت رو دریاب.ابی عبدالله اومدفلما رآهُ الحسین علیه السلام مَصْروعاً عَلى شَطِ الفُرات وَبَکى بُکاءً شدیداً وقتی حسین دید برادر کنار نهر افتاده شروع کرد بازم گریه کردن اینجا دیگه صدا زد: الْآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِی وَ قَلَّتْ حِیلَتِی. بخدا پشتم شکست،بعد تو عباس دیگه بیچاره شدم. حسین......