هفته نامه مثلث ، مصطفی شوقی: خانه نوساز بود و هنوز لوازم آن را نچیده بودند اما میهمانخانه را فرش کرده و آبگرمکن را هم ردیف کرده بودند. محمد و علی مبرکا، دو برادر کنار در ایستاده بودند و میهمانان را به داخل خانه دعوت می‌کردند. خانه نوساز که وقتی بساط شام را چیدند یاسر که ذوق کرده بود، گفت: «در مراسم فرش قرمز هم این‌چنین استقبال شاهانه‌ای از کسی نمی‌کنند.» به علی گفتم که خانه نوساز است و کسی در آن نیست، چرا میهمان دعوت کرده‌اید، گفت: «صبر می‌کنیم ایام اربعین تمام شود بعد اثاث خانه را می‌آوریم؛ زائر تبرک می‌کند خانه را و بعد ما می‌آییم.»
به قول شاعر
زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر
به تعداد آدم‌ها در اینجا روایت وجود دارد. روایت آدم‌هایی که همه زندگی‌شان را برای زوار آقا می‌دهند، حکایت سیطره‌ها، روایت موکب‌ها و ماهی‌های سرخ شده با سبری پلو،چای عراقی، سیم کارت زین یا آسیاسل و حکایت علی بابایی که گوشی سامسونگ مجید را در حرم امام حسین(ع) ربود، پیرمردی که یک سال دیگر بازنشسته می‌شد آرزو داشت خیابان‌های کربلا را جارو بزند و ویلچری‌هایی که مسافرشان، خستگان راه بود.
با دست اشاره کرد که به آن لباس سبز فسفری‌ها که ویلچر به‌دست ایستاده بودند دوم منظمه البدر، میدان کوچکی با عکس‌های پرشمار شهدا؛ از پارسال بیشتر بودند، جوان‌تر شده‌اند شهدای شیعه عراقی. پیرمرد قدم خمیده‌تر و با چوب دستی‌تراش خو رده قرمز رنگی خودش،کوچک قدم برمی‌داشت و جمعیت را می‌شکافت و به سمت لباس فسفری‌ها می‌رفت. یکی از آن ویلچری‌ها که دید پیرمرد دارد می‌آید، خودش را رساند به او گفت که حاج آقا بفرمایید او اما امتناع کرد و پسر را به سمت خود کشید، حالا فسفری هم قوز کرده بود با هم کمی حرف زدند، فقط میدیدم: فسفری هی سرش را تکان می‌دهد کمی بعد اما پیرمرد دستش را روش شانه فسفری گذاشته بود و حالا گریه می‌کرد و پسر هم با او گریه می‌کرد. جمعیت ‌بی‌تفاوت از کنارشان رد می‌شد، اینجا کسی با کسی کاری ندارد. وقتی پیرمرد رفت فسفری را که داشت هنوز گریه می‌کرد در آغوش گرفتم و گفتم چی می‌گفت پیرمرد. می‌گفت که پیرمرد قد خمیده پسری داشته عین همین رفیق ما که تصادف کرده و به رحمت خدا رفته. گفته بود که اولش فکر کردم اوست اما بعدش که نزدیک‌تر شده و چشمانش خوب‌تر دیده، مطمئن شده که اشتباه کرده اما دلش نیامده که به رفیق فسفری ما داستانش را نگوید. نگوید که برای پسرش دعا نکند... پیرمرد هنوز داشت می‌رفت و گاهی وقت‌ها قدم خمیده‌اش را صاف و نفسی چاق می‌کرد.
از فرودگاه نجف تا تیر اول 5000 هزار دینار عراقی می‌گرفتند. راننده‌ها عصبی مزاج بودند که وقتی با مسافر ایرانی حرف می‌زدند، کمی هم لحن‌شان رندانه می‌شد. سید ‌رائد و پسر‌عمویش سید‌کمیل قبول کردند که ما را ببرند تا دم جاده کربلا؛ از فرودگاه تا جایی که ابتدای جاده نجف به کربلا است، ‌ترافیک شلوغی بود، موکب‌ها امسال از ابتدای آیت‌الله العظمی ‌سید‌روح‌الله خمینی با چای عراقی پذیرایی را شروع کرده‌اند، بچه‌ها میداندار این موکب‌ها هستند، زوار جور‌کن هستند برای موکب‌ها و کسانی که دعوت می‌کنند و بفرما می‌زنند. این کار شاید برای آنها بازی کودکانه‌ای باشد که با شوخی و خنده هم همراه است؛ هم‌بازی هم تمرینی برای بزرگتر شدن که کنار منقل آتش بایستند و قوری‌های بزرگ چای عراقی را در استکان‌های کمر باریک بریزند. این شوخی و خنده‌های کودکانه اما در زندگی همه آنها هست؛ جایی که مثلا وقتی صفی بلند کشیده می‌شود پیر عشیره که عبایی شکلاتی و عگال به سر هم مثل همان کودکان می‌خندد. همانطور که میان بچه‌ها رقابتی برای میهمان جور کردن وجود دارد، موکب‌ها هم برای ازدحام بیشتر تلاش می‌کنند. اینجا برخلاف جاهای دیگر که به‌دنبال پراکندن جمعیت هستند، جمعیت بیشتر به عشیره‌ها‌شان و شخصیت بیشتر می‌دهد . برای همین مثلا ظهرها لاشه گاوی که کشته‌اند را از موکب آویزان می‌کنند که ما امروز ناهار غذای گوشتی می‌دهیم، یکی ماهی‌ها را در ماهیتابه‌های بزرگ سرخ می‌کند و دیگری کوهی از مرغ را بار گذاشته است.


این تیرها نشانه تابلوهای راهنمایی و رانندگی هستند. از تیر یک تا 1446 روبه‌روی حرم حضرت عباس(ع). خیلی‌ها این تیرها را نشانه راه گرفته‌اند. محسن از اصفهان آمده بود و توی راه پدرش را گم کرده بود. تیر 1403 وقتی ما را دید خواهش کرد از تلفن‌مان به پدرش زنگ بزند. با هم راه افتادیم تا تیر 1407 زیر عکس بزرگی از شهید سید‌صدرالدین صدر، سید‌محمد‌باقر صدر و مقتدا صدر که وعده‌گاه پیدا کردن پدرش شد، کنار سیطره‌ای که نیروهای امنیتی مشغول گشتن مردم بودند. کربلا در سیطره این سیطره‌هاست و هر پانصد متربعد از هر تقاطع یکی از این سیطره‌ها وجود دارد که معمولا نیروهای امنیتی از پلیس در آن حضور دارند. سیطره ضامن امنیت کربلاست و گرچه برخی از زوار با مشکلاتی روبه‌رو هستند و معمولا برای رفتن به گیت‌های آهنی دست و پایشان به ورودی‌ها می‌خورد و گاهی زخمی‌می‌شود اما گذشتن از سیطره راه رسیدن به بین الحرمین است و آنجا هم البته برای رسیدن به عتبه العباسیه یا عتبه الحسینیه باز هم سیطره‌ها و سختگیری‌ها. اما وقتی در حیاط صحن هستی هیچ سیطره‌ای میان تو و ضریح نیست و اینجا در سیطره دریایی از انسان‌هاست.
از تیر یک تا تیر 1446 که روبه‌روی حرم حضرت عباس علیه‌السلام است،عکس شهدای یک ساله اخیر مبارزه با داعش را نصب کرده‌اند. هر گروه و دسته‌ای شهدای خودش را با آرام مخصوص به‌روی تیرهای نشانه دار زده است. از شهدای عصائب اهل حق تا منظمه‌البدر یا همان سازمان بدر معروف. عکس شهید حسناوی از سرایا الخراسانی که معمولا از بچه‌های خوزستان هستند در بین‌الحرمین تا شهید حبیب جنت‌المکان که با خودم قرار گذاشته بودم از او در کربلا یاد کنم. گرچه آقا حبیب همسایه دوست‌داشتنی ما نیازی به یاد کردن ندارد چه آنکه بیش از اینکه در تهران باشد در بین‌الحرمین بود و به آرزویش هم رسید وقتی که در صحن حضرت عباس تشییع شد. آقا حبیب از آن جا مانده‌هایی بود که خودش را به قافله اصحاب آخر‌الزمانی حسین علیه‌السلام رسانده بود. کربلا شهر شهداست؛ از سال شصت و یک هجری تا امروز که هنوز شهید می‌دهد. یادم هست برای اولین بار که در سال 82 به کربلا آمده بودم، هنوز غبار ظلم صدام روی شهر سایه انداخته بود؛ هیچ کس نبود در حرم و شلوغی امروز و سیطره‌ها هم وجود نداشت. خودت بودی و ضریح. وقتی به مغازه‌های کربلا می‌رفتید، عکس‌های جوانانی را می‌دیدی که به وفور به دیوار زده شده بودند؛ این جوانان با آن عکس‌های دهه هفتاد میلادی،شهدای انتفاضه شعبانیه بودند که در سال 91 میلادی به‌دست صدام شهید شده بودند. می‌گویند از همین کربلا حدود 2000 هزار جوان زیر 25 سال را شهید کرده‌اند؛ یک جور نسل کشی شیعیان کربلا. اما امروز باز هم نسلی از جوانان کربلایی عکس‌شان روی بنر‌های خیابانی است؛ شهید‌البطل محمد آل ناصر. کربلایی‌ها برای آنچه که امروز امنیت نامیده می‌شود تاوان زیادی داده‌اند از سال 91 تا سال 2015...
از بین الحرمین که رد می‌شوی کسی با صدای عربی - فارسی دارد اسم افرادی را می‌خواند. انگار که برندگان قرعه کشی را اعلام می‌کند. سید‌محمد عبدالهی از بوشهر، مختار سبوکی از بروجرد، سهیل عنایتی از شهر‌ری، فاطمه کاکاوند از بروجرد و... اسامی ‌که خوانده می‌شد شاید مخاطب خاصی داشت اما وقتی بیشتر دقت می‌کردی بعد از اینکه هر مرتبه، دوبار این اسامی‌ را می‌خواند به آنها که مخاطبانی در میان جمعیت بودند می‌گفت که خودشان را به قسمت گمشدگان عتبه العباسیه برساند. اینجا بود که تو هم دوست‌داشتی در میان گم‌شدگان حرم عباس(ع) باشی. یکی از این گم‌شدگان دختری بود که مادرش کنار قسمت گمشدگان ‌بیقرار ایستاده بود. دخترک وقتی رسید که چندین بار اسمش را خوانده بودند، مادر ‌بیقراری می‌کرد و گریه می‌کرد. وقتی رسید به مادر او هم که انگار در تمام این مدت بغض کرده بود، زد زیر گریه. مادر و دختر حالا با هم گریه می‌کردند. خنده‌ام گرفته بود، گفتم حالا که پیدا شدی چرا گریه می‌کنی؟ گفت: دوست داشتم پیدا نشوم، دوست داشتم همین‌جا بین‌الحرمین گم باشم و اگر پیدا شدم او من را پیدا کند. گاهی وقت‌ها باید گم شد تا کسی تو را پیدا کند.
پیرمرد یک سال دیگر بازنشسته می‌شد؛ این را وقتی درد دلش باز شد،گفت. کنارش نشسته بودم در منظهه الکبیر الحسین. یک جور مثل پارک پردیسان ملت است با ان آهو‌هایی که در قفس دارد. روی نیمکت نشسته بود، کف پاهایش را بسته بود، گفتم خدا بد ندهد. پیراهن و شلوار فسفری پوشیده بود؛ خندید و گفت چیزی نیست فقط کف پاهام تاول زده... حال خوبی داشت. کنارش نشستم و او هم انگار که منتظر بود گفت از تنها پسرش و اینکه نوه‌ای دارد به نام مهرداد. از اینکه زندگی خوبی دارد و خانه‌ای هم ته یاغچی‌اباد و همسری که دختر عمویش است. می‌گفت یک عمر کف خیابان‌های تهران را جارو زده‌ام حالا اما، لبش می‌لرزید اینها را می‌گفت. می‌گفت چقدر خوب است که خیابان‌های کربلا را جارو زده است و انگار دیگر آرزویی ندارد. پایی که تاول زده بود را ستون کرده بود و دستش را روی آن گذاشته بود. حالش خوب بود. جارو‌کشی خیابان‌های کربلا برای کسی که یک عمر در تهران جارو زده بود. دیگر از خدا چه می‌خواست. پسرش را زن داده بود، نوه دار هم که شده بود و خانه‌ای و همسری و حالا به کربلا رسیده بود آن هم در سال آخر بازنشستگی‌اش.
عراقی‌ها معمولا سبک می‌آیند اما ایرانی‌ها با کوله‌باری از لباس و آجیل و خوراکی‌های مقوی؛ همین دست و پایشان را می‌بندد و برایشان مشکل آفرین می‌شود. اوج این موضوع در سیطره‌های نزدیک حرم می‌بینی، جایی که دیگر بردن تلفن همراه هم ممنوع است. کوهی از چمدان و کوله‌پشتی، کنار دیوار حرم وجود دارد که معمولا کسی از آن محافظت می‌کند. عرب‌ها اما خودشان هستند و لباسی که به تن دارند و معمولا دمپایی پلاستیکی‌های خودمان هم سبک هستند و هم اینکه راحت به پا می‌شوند. معمولا تسبیحی به دست دارند و در طول راه ذکر می‌گویند. اگر هم کوله‌‌پشتی را با خود دارند از از آن کوله‌هایی است که با نخ به کتف‌ها آویزان است و خیلی راحت می‌توانی روی شانه‌هایت حمل کنی. در طول مسیر دو نوجوان عراقی را دیدم که روی کوله سبک‌شان آرام بارسلونا و رئال مادرید بود. یکی رئالی بود و دیگر بارسایی با خودم گفتم که بیچاره این طرفدار رئال که باید با هر قدم کری‌خوانی طرفدار بارسا را تحمل کند، مخصوصا بعد از اینکه شکست سختی را از بارسا در برنابئو خوردند. در این چند ساله که ایرانی‌ها به کاروان اربعین پیوسته‌اند، بعضی از سنت‌های خوب پیاده‌روی را رعایت می‌کنند اما اگر بشود از دست این کوله‌پشتی‌های عجیب که پتویی سفری هم به آن آویزان است راحت شد، خیلی از مشکلاتشان حل می‌شود. یاد مرتضی درخشان افتادم که پارسال اردوی تمرینی پیاده‌روی اربعین گذاشته بود از بیست‌روز قبل از اربعین با هیکل عظیم‌الجثه‌اش در تهران راه می‌رفتند. کار خوبی است باید برای پیاده‌روی به اردو رفت تا در روز مسابقه خوب تمرین کنی. در پیاده‌روی اربعین باید سبک رفت و پرسرعت البته اینکه خیلی هم در کربلا اتراق نکنی. یکی دیگر از رسم‌های خوب عراقی‌ها همین است. معمولا از جایی که خوب می‌توانند حرم را ببینند سلام می‌دهند و می‌روند. امسال وقتی ما در منطقه‌ای به نام ناحیه الخیرات در سمت حله و کربلا داشتیم وارد یکی از سیطره‌ها می‌شدیم، دو نفر از بچه‌های قم را دیدیم که سلام‌شان را داده بودند و داشتند می‌رفتند به ولایتشان. اینجا فقط باید سلام داد و تمام. امام‌حسین(ع) که خداحافظی ندارد.
علی، معلم است. برادرش مهندس معمار که در بصره کار می‌کند. خانه نوسازش قبل از اینکه اثاث‌کشی کند میزبان ما بود. عراقی‌ها نه اینکه میهمان‌نواز نباشند اما در اربعین دیوانه‌وار میهمان‌نواز هستند. سید ‌همسایه علی در بیابان دنبال میهمان بود که شب به خانه ببرد، آن شب خیلی از کسانی که در شهرک خیرات منزل داشتند، خانه‌هاشان میهمان داشت. زرنگ‌تر‌ها با ماشین آمده بودند اما آنهایی که نتوانسته بودند از سیطره ماشین رد کنند، ماشین‌های گاراژ را برای بردن میهمانان کرایه می‌کردند. سفره شاهانه خانواده مبرکا برای ما که نه آنها را می‌شناختیم و نه آنها ما را، کمی ‌عجیب بود تنها دلیل آنها برای این همه میهمان‌نوازی اربعین بود و تمام... بعد از اربعین دوباره همه چیز برمی‌گردد به سابق. ما می‌شویم زائر مغازه‌دارهای کربلا، مثل مغازه‌دارهای مشهد، پول مثقال جنسی را که دست مشتری می‌دهند حساب می‌کنند. تنها در اربعین است که مغازه‌ها ‌بی‌حساب و کتاب می‌شوند. فردای اربعین وقتی که موکب‌ها را جمع می‌کنند و شهر خلوت می‌شود، ماندن در کربلا در عین همه جذابیتش برای کسی که مسحور جادوی اربعین بوده، واقعا جور دیگری می‌شود. اینجاست که سعی می‌کنی خودت را برسانی به بین‌الحرمین. تنها جایی که می‌توانی نفس بکشی و با خودت حرف بزنی که به امام چه بگویی! برای خداحافظی که نه... تنها چیزی که می‌توانی بگویی، جملات گنگ و بریده بریده‌ای است که تنها خودت معنی‌اش را می‌دانی و او...
دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن
دوباره لحظه ‌تردید بین ماندن و رفتن
و باز مثل همیشه در آستانه در من
کبوترانه زمین‌گیر می‌شوم به هوایت