محمد جمشیدی / استاد دانشگاه تهران

انتخاب دونالد ‌ترامپ به‌عنوان رئیس‌جمهور آمریکا را از چند سطح می‎توان مورد تحلیل و ارزیابی قرار داد؛ مهمترین مساله به سطح راهبردی این تحول مربوط می‎شود. در این خصوص در دوره اخیر، ما شاهد خروج انگلیس از اتحادیه اروپا ‌یا توافقنامه‌هایی در آمریکای لاتین برای مسامحه با مبارزان مسلح بودیم که هر دوی این مسائل از سوی مردم به نوعی رد شده است. همچنین می‎بینیم در اروپا حرکت‎های جریانات دست راستی که به خواسته‎های عمومی مردم نزدیک‌ترند و از رویکردهای رسمی دولتی فاصله دارند، در حال غلبه هستند. در واقع آنچه‌ در آمریکا اتفاق افتاد نیز از همین جنس است؛ یعنی مشاهده می‎شود که جامعه بر سیاست غلبه می‎کند که بحث بسیار مهمی ‌است. بر این اساس نظرسنجی‎ها دیگر نمی‎توانند قابل اعتماد باشند چرا که یک عامل دیگر‌ وارد معادلات شده است که نظرسنجی‎ها قدرت اندازه‌گیری آن را ندارند. در واقع جوامع در حال تحول هستند و معیارهای متعارف سنتی نمی‎تواند جامعه را پوشش دهد. اهمیت این سطح راهبردی نتیجه انتخابات اخیر بسیار بالاست.
در سطح تکنیکی اگر بخواهیم این بحث را دنبال کنیم، اگرچه هیلاری کلینتون با پشتوانه کل نظام سیاسی ایالات‌متحده آمریکا، همه مراکز فکری، لابی‎ها و کسانی که کمک مالی می‌کردند در انتخابات حضور یافت، اما شاهد بودیم که در نهایت ‌ترامپ توانست بخش اعظمی ‌از مردم را پای صندوق‎های رای بیاورد. یعنی سفیدپوستان و همچنین کارگران صنعتی یقه‌آبی‌ها نیز در انتخابات اخیر دخیل شدند و توانستند نتیجه بازی را به نفع ‌ترامپ تغییر دهند.
مساله اینجاست که در یکی، دو روز پیش از انتخابات، نظرسنجی‎هایی صورت گرفته بود که ارزیابی می‌کرد آرا به سمت جریان راست در حال حرکت است. یعنی ایالاتی که متمایل به دموکرات‎ها بودند خنثی شدند، ایالت‎های خاکستری متمایل به جمهوریخواهان شدند و آنهایی هم که متمایل به جمهوریخواهان بودند خیلی محکم و قاطع بر سر نظر و رای خود ایستادند. بنابراین طی 48 ساعت پیش از برگزاری انتخابات کل طیف سیاسی داخل آمریکا به سمت راست گرایش پیدا کرد.
از سوی دیگر درخصوص نظرسنجی‎ها نیز همچنان‌که همواره گفته می‏شود یک حاشیه خطا وجود دارد و فاصله میان کلینتون و ‌ترامپ نیز زیر این حاشیه خطا قرار داشت و نمی‎توانست چیزی را پیش‌بینی کند. به بیان دیگر هر تحول هرچند کوچک می‌توانست کل بازی را بر‌اساس قواعد الکترالی آمریکا تغییر دهد. بنابراین ترکیب این چند عامل باعث شد که دونالد ‌ترامپ به‌عنوان رئیس بعدی کاخ سفید انتخاب شود؛ مساله‎ای که تمام سیاستمداران و تحلیلگران را به نوعی شوکه کرد. این شوکه شدن به این خاطر است که یک حرکت غیرمتعارف بر‌اساس استانداردهای شناخته‌شده صورت گرفت که بیانگر تغییر در جامعه آمریکا و خواسته‎های مردم ایالات متحده است که گرایشات ضدسیستم حاکم در آنها تقویت شده است.
در این میان این بحث نیز مطرح است که شاید روی کار آمدن ‌ترامپ منجر به چنددستگی در ساختار حاکمیت آمریکا شود؛ اما باید توجه داشت که صحبت‎های دونالد ‌ترامپ بلافاصله بعد از اعلام پیروزی‌اش، بیانگر مبارزه‌طلبی درون سیستم نبود. بلکه بیشتر روی اصلاحات درون سیستم تاکید داشت. اما واقعیت اینجاست که فارغ از نوع عملکرد ‌ترامپ، این پدیده انتخابات اخیر باعث نوعی شکاف درون حاکمیت شده است. شکاف بین دو حزب دموکرات و جمهوریخواه و شکاف درون حزب جمهوریخواه مشخص است. اکنون نمی‏توان گفت که ‌ترامپ یک جمهوریخواه بود زیرا بسیاری از سران و نخبگان جمهوریخواه و نومحافظه‌کار به سمت هیلاری کلینتون، رقیب دموکرات ‌ترامپ متمایل شدند. در واقع دونالد ‌ترامپ یک نوع و گونه دیگری از جمهوریخواهی را ارائه داد.
این درحالی است که اصل انتخابات، فضای مناظرات و فضای سیاسی شکل گرفته در ایالات متحده آمریکا بیانگر شکاف سیاسی و قطبی‌شدن جامعه و حاکمیت آمریکاست. در این میان عملکرد ‌ترامپ دومین عاملی است که می‏تواند در تشدید این شکاف اثرگذار باشد. زیرا او وعده‌هایی داده است که باتوجه به شخصیتی که دارد بعید است آنها را دنبال نکند؛ به‌عنوان مثال او در خصوص اصلاحات در واشنگتن سخن گفته و در یکی از سخنرانی‎هایش اشاره کرده است: «‌ما به واشنگتن می‌رویم تا سیفون را بکشیم و مفاسد دولت را از بین ببریم!» این صحبت‏های ‌ترامپ صرفا یک لفظ ‌بی‌ادبانه نیست بلکه بر‌اساس یک وعده سیاسی بیان شده و بر این موضوع مبتنی است که در آمریکا لابی را تا حد امکان از سیاست جدا کنند.
در رابطه با هیلاری کلینتون نیز ‌ترامپ مطرح کرد که ایشان درواقع به دلیل استفاده از ایمیل شخصی برای مسائل کاری، جرم انجام داده و باید به زندان برود. اگر رئیس‌جمهوری آتی آمریکا به واقع بخواهد به این شعارهایش جامه عمل بپوشاند، موجب خواهد شد که تنش سیاسی در آمریکا افزایش پیدا کند.
در ادامه تحلیل پیروزی ‌ترامپ، سیاست‎های او در خصوص مسائل داخلی و سیاست خارجی نیز جای بحث و بررسی دارد؛ به نظر می‏رسد که به لحاظ کلان، نظر ‌ترامپ بیشتر بر مسائل داخلی استوار است اما این بدان معنا نیست که او در حوزه خارجی احساس فوریت نکند و هیچ اقدامی‌ ‌انجام ندهد. همزمان با مسائل داخلی، او تهدیداتی را در فضای خارجی مشاهده می‏کند که به آنها خواهد پرداخت. به نظر من در سطح جهانی، مهمترین تهدید برای دولت آینده آمریکا، چین است؛ یعنی در آینده واشنگتن به سمت تقابل اقتصادی و تجاری با پکن حرکت خواهد کرد تا آن را تنظیم کند. در بحث خاورمیانه نیز بحث تروریسم و داعش بر‌اساس وعده‏هایی که ‌ترامپ داده برای او در اولویت خواهد بود. دونالد ‌ترامپ در سخنرانی‏هایش اعلام کرده که با داعش به‌عنوان یک تهدید فوری برخورد و آن را نابود خواهد کرد. البته او گفته بود طرحش را عملی نمی‏کند تا دشمن متوجه آن نشود. بنابراین با این تفاسیر دولت آینده آمریکا به سمت خاورمیانه حرکت خواهد کرد و این احتمال می‏رود که حتی واشنگتن به سمت نظامی‌گری بیشتری برای تقابل با داعش متمایل شود.
در نهایت بحث رویکرد دولت جدید واشنگتن درباره ایران و برجام هم حائز اهمیت است؛ در این خصوص باید بگویم که ‌ترامپ نیز مانند هیلاری کلینتون، ایران را یک دشمن قلمداد می‏کند. بنابراین به نظر می‏رسد که کاخ سفید در دو سطح با ایران تقابل پیدا کند؛ نخست فضای منطقه‏ای که واشنگتن در این فضا در پی آن خواهد بود که ایران را به عقب براند. سطح دیگر به برجام مربوط می‏شود و این احتمال می‏رود که دولت ‌ترامپ، برجام را ملغی کند. در ابتدا نیز ‌ترامپ چنین سخنی را بیان کرد اما بعدتر موضعش را تغییر داد و گفت که دوباره با ایران وارد مذاکره خواهد شد. مذاکره مجدد بدین معناست که آمریکا منافعی که برجام تا ‌امروز برایش داشته را حفظ خواهد کرد و با گفت‌و‌گوهای دوباره، امتیازات بیشتری از ایران خواهد گرفت. اگر دولت آمریکا چنین روندی را در پیش بگیرد، ایران باید در برابر این زیاده‌خواهی مقاومت کند حتی اگر نتیجه آن برهم خوردن توافق باشد. اگر دولت ایران در برابر این زیاده‎خواهی‎های احتمالی، سستی به خرج دهد منجر به آن خواهد شد که در ابتدای روی آمدن دولت ‌ترامپ، یک روند قهقرایی برای سیاست خارجی ایجاد شود و آمریکا نیز به سمت توسعه‌طلبی و زیاده‌خواهی بیشتر گام بردارد. در نتیجه فارغ از اینکه دولت تاکنون چه سیاستی را در قبال آمریکا دنبال می‏کرده، از این پس باید خیلی مقاوم‌تر رفتار کند.