خاورمیانه منطقه عجیبی است؛ در طول تاریخ نیز این وصف به خوبی برازنده‌اش بوده است. گویی دیگ جوشانی است که جوشش آن هرگز نقصان نمی‌بیند. منطقه‌ای که هیچ گاه در بازه‌ای طولانی روی آرامش را ندیده و عرصه رقابت، جنگ، اشغال، شورش و به تبع آن، زایش و مرگ حکومت‌ها و بلکه تمدن‌ها بوده است. خاورمیانه در این زمانه نیز بری از این خصیصه نبوده و تا هم‌اکنون به سیاق سابق ره به آینده می‌پوید. در این کلیت اما طبیعی است که جزییات بسیاری متفاوت بوده باشد و البته هنوز نیز هست. از جمله این جز‌ئیات بازیگران دخیل در منطقه (همان آشپزان حاضر بر سر این دیگ‌جوشان) هستند. از زمانی که جهان اسلام (سه امپراتوری عثمانی، ایران صفوی و مغولان هند) رو به زوال نهادند، جهان روبه رشد غرب جای پای خود را در منطقه خاورمیانه از سه‌ جانب شرق و غرب و شمال باز کر‌د. البته در این بین بریتانیا بیشترین سهم را داشت و برخی دیگر از قدرت‌های غربی نظیر فرانسه و آلمان و خاصه روسیه سعی بر یافتن جای پا در آن داشتند. اما با آغاز قرن بیستم و وقایعی که یکی پس از دیگری رقم خوردند جای بازیگران را به‌طور کلی تغییر داد. پس از جنگ جهانی اول امپراتوری عثمانی بین فرانسه، بریتانیا و ایتالیا تقسیم شد، انقلاب اکتبر 1917 پای روسیه را از این منطقه برید و پس از جنگ دوم جهانی ایالات‌متحده نوظهور نفوذش را در منطقه بسط داد. بنابراین با آغاز موج سوم دموکراسی‌خواهی در اواسط قرن بیستم، هرچه از نفوذ بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه کم شد، بر نفوذ شوروی و ایالات‌متحده افزوده شد تا آنجا که تقریبا تمام این کشورها، در عین حالی که رسما موضع عدم‌تعهد داشتند، یا در اتحاد مستقیم با یکی از این دو ابرقدرت بودند یا در اردوگاه آنها قلمداد می‌شدند. اما با فروپاشی اتحاد شوروی، عملا روسیه نیز از بازی بیرون رفت تا دهه پایانی قرن بیستم سال‌های یکه‌تازی ایالات‌متحده در خاورمیانه باشد. اما با آغاز قرن بیست‌ویکم، روسیه مجددا نیروی فراوانی صرف احیای قدرت جهانی خود کرد و اکنون می‌بینیم که نه تنها در مناطق نفوذ سنتی‌اش دست بالا را بازیافته، بلکه به‌دنبال جاپاهای جدیدتری در جهان می‌گردد و البته که خاورمیانه منطقه‌ای نیست که هیچ قدرتی بتواند چشم از آن بپوشد. چنین است که بار دیگر روس‌ها و آمریکایی‌ها در خاورمیانه با هم تصادم یافته‌اند. آنجا که این تصادم عیان شد، سوریه بحران زده بوده است. جنگ 6 ساله داخلی در سوریه به‌سرعت ابعاد بین‌المللی یافت و تمام قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی خود را در آن دخیل کردند و برای روسیه‌ای که خواهان به رسمیت شناخته شدن مجددش به‌عنوان ابرقدرت در سطح جهانی است، چه جایی بهتر از مناطق بحرانی که بتواند این خواسته را به رقبا تحمیل کند. سیاست‌های باراک اوباما نیز عرصه را هرچه بیشتر بر روسیه باز کرد تا جاه‌طلبی‌هایش را پی بگیرد. البته چنانکه همواره سیاست روس‌ها بوده است، آنها رفته‌رفته وارد میدان شدند. آنها ابتدا توان مقابله و واکنش‌های طرف مقابل را مظنه کردند و در ازای هر حرکتی به خوبی اقدامات طرف مقابل را زیر نظر گرفتند و آنگاه که مطمئن شدند رقیب میل چندانی به‌شدت عمل ندارد، به‌طور کامل ابتکارعمل را در دست گرفتند تا حداقل در میدان سوریه به عمده‌ترین بازیگر تبدیل شوند. با این حال این پایان ماجرا نبوده است و این ابتکارعمل به هیچ وجه به معنای این نیست که سوریه به منطقه نفوذ روسیه تبدیل شده و رقبا از میدان به در شده‌اند. روسیه مدت‌هاست که زیر فشار شدید مخارج بسیار سنگین جنگ‌هایی است که در سوریه و اوکراین اداره می‌کند. اقتصاد این کشور ده‌برابر کوچکتر از ایالات‌متحده است و اگر در مجموع اقتصادهای ایالات‌متحده و اتحادیه اروپا، به‌عنوان متحد سنتی واشنگتن را به قیاس آوریم، اقتصاد روسیه 18 برابر کوچکتر است و این یکی از مهم‌ترین دلایلی است که بلافاصله پس از جنگ حلب، روسیه خواستار برقراری آتش‌بس سراسری در سوریه و برگزاری نشست صلح میان دولت و مخالفان مسلح شد. البته در این بین همواره نیم‌نگاهی نیز به تغییرات در سیاست ایالات‌متحده داشته است، بلکه با روی کار آمدن دونالد‌ ترامپ، این کشور به جای روی میز گذاشتن گزینه رقابت با روسیه، روی به همکاری بیاورد. روسیه اکنون در شرایطی به سر می‌برد که بیش از هر زمان دیگری نیاز به کاستن از مخارج نظامی دارد تا بتواند سروسامانی به اوضاع داخلی خود بدهد. حجم اقتصاد این کشور به کرملین اجازه بلندپروازی‌های نظامی در بلندمدت را نمی‌دهد، بنابراین برای آنکه بتواند دستاوردهای چند سال اخیرش را حفظ کند، نیاز به استراتژی‌هایی دارد که حداقل هزینه را برایش داشته باشند. پس بهترین راه برای مسکو، مذاکره و به رسمیت شناخته شدن عمق استراتژیک و مناطق نفوذ از جانب رقبا است. این آن‌چیزی است که اکنون کرملین بیش از هر زمان دیگری بدان امیدوار است. اما واقعیات میدانی شاید چندان با این امیدواری منطبق نباشد. حضور نظامی روسیه در سوریه، میل به افزایش نفوذش در عراق بحران‌زده و افزایش قابل ملاحظه سطح روابط با ترکیه و ایران هم ذاتا با آنچه ‌در زمان جنگ سرد اتفاق می‌افتاد تفاوت دارد و دیگر دوران اقماری شدن کشورها گذشته است. همچنین با تغییر ماهوی سیاست خارجی کشورها، عملا تامین منافع ملی بر مسائل و گرایشات ایدئولوژیک فائق آمده است، پس هر سویی که منافع ملی بهتر تامین شود، سیاست خارجی به همان سو گردش خواهد کرد. چنین است که اگر روسیه بخواهد با الگوی دوران جنگ سرد به‌دنبال مناطق نفوذ بگردد به دلایل ذیل با مشکلات جدی مواجه خواهد شد و حضور روسیه در خاورمیانه به‌عنوان قدرت یکه‌تاز و بدون رقیب به هیچ‌وجه در بلندمدت تحمل نمی‌شود. زیرا اولا، قدرت‌های بزرگ جهانی حضور یکدیگر را در مناطق نفوذشان به‌عنوان متحد و البته رقیب می‌پذیرند نه به‌عنوان متخاصم و عنصر مخرب. ثانیا، کشورهای مختلف همواره جلب روابطی می‌شوند که بیشترین منافع را برایشان داشته باشد. از این رو طبیعی است که میل بیشتری به توسعه روابط با قدرت‌های بزرگ‌تر اقتصادی داشته باشند؛ آنچه ‌اتحادیه اروپا و ایالات‌متحده را بسیار جذاب‌تر از روسیه می‌کند. ثالثا، امروزه اغلب کشورهای جهان تمایل به ایجاد پیوندهای هم‌افزا در سطح جهانی دارند، یعنی پیوندهایی که بر قدرت آنها در سطح جهانی بیفزاید، که از این لحاظ نیز غرب بسیار بر روسیه ارجحیت دارد. باتوجه به آنچه گفته شد، با آنکه در کوتاه‌مدت، نیازهای فوری برخی از کشورها همچون سوریه، باعث شود که آنها گردشی به سوی مسکو داشته باشند، اما بلافاصله پس از پایان جنگ، آوار بر زمین مانده و عمق تخریب و ویرانی‌های کشور، آنها را در مقابل واقعیاتی قرار می‌دهد که باید دست به انتخاب‌هایی عاجل بزنند. چنین چرخش‌هایی در چند دهه اخیر در سطح جهان کم نبوده است. کشورهایی مانند ویتنام، مصر، لیبی، سودان و... تغییر جهت‌های ناگهانی در سیاست‌خارجی را شاهد بوده‌اند که گاه شرکا و متحدینشان و حتی جهان را شوکه کرده است. باتوجه به آنچه ‌گفته شد، روسیه تا بازیابی کامل ابرقدرتی اتحاد جماهیر شوروی راه بسیاری دارد و احتمالا با تغییراتی در الگوی سیاست خارجی‌اش فعلا از ایجاد بحران‌های جدید امتناع خواهد کرد تا زمانی که هم بر منابع قدرت خودش افزوده شود و هم از قدرت رقیب کاسته شود.