«باید در روابط خود با روسیه تجدید‌نظر کنیم. ما نه منافع مشترک و نه ارزش‌های مشترک با روسیه داریم و نه روسیه قدرتی است که بتواند به ما در مقابله با چالش‌های جهانی کمک کنند. روسیه یک قدرت بزرگ و جهانی نیست و صرفا یک قدرت‌تنزل یافته است. این کشور خیلی ضعیف‌تر از آن است که بتواند نقش مهمی‌ در حل و فصل چالش‌های بین‌المللی بازی کند.»
نقل قول فوق متعلق به جان مک کین، سناتور جمهوریخواه سرشناس آمریکایی و کاندیدای اسبق این حزب برای انتخابات ریاست‌جمهوری است که در اواخر سال 2014 در کالج جان‌هاپکینز ایراد کرده است. دیدگاه فوق، نماینده دیدگاه طیف گسترده‌ای در آمریکا است که قدرت و نقش روسیه را کم‌اهمیت تلقی کرده و تقابل با این کشور را بر همکاری با آن ‌ترجیح می‌دهند.
رابطه پرتنش، سینوسی و متلاطم مسکو و واشنگتن یکی از پیچیده‌ترین، پرهزینه‌ترین و متغیرترین روابط سیاسی بین کشورها در تاریخ جدید روابط بین‌الملل ‌است. اوج این روابط پرتنش در دوره اول جنگ سرد به نمایش گذاشته شد و در دور دوم با فراز و نشیب کمتر ادامه یافت.
فروپاشی شوروی، نظم پسا‌ جنگ سردی، تحولات منطقه‌ای و داخلی هیچ یک نتوانسته‌اند دامنه تنش و تلاطم در این رابطه را فروکاهند. بحران‌های اخیر گرجستان، اوکراین و سوریه باعث شده است که تنش در روابط دو کشور بیشتر و بیشتر و گفتمان تقابل‌گرایان در دو کشور بیش از پیش تقویت شود.
حضور فعال روسیه در صحنه نبرد سوریه باعث شده است که برخی‌ها اعتقاد به بازگشت به دوران جنگ سردی داشته و روسیه را به اقدامات تخاصمی ‌و تهاجمی‌ متهم کنند. در ادامه، به این دیدگاه‌ها می‌پردازیم.

نگاه آمریکایی: «ضعف رقیب»
و «فرصت‌طلبی» روسیه
خیلی از صاحبنظران، وقوع جنگ جهانی دوم را نتیجه سیاست «دلجویانه»(Appeasement Policy) رهبران انگلیس و فرانسه در مقابل هیتلر و عقد قرارداد 30 سپتامبر 1938 با وی می‌دانند که به باور آنان، این توافق و سیاست مماشات باعث شد که جاه‌طلبی‌های هیتلر تشدید شده و شعله‌های آتش جنگ جهانی دوم برافروخته شود. برخی از معتقدان به این نظریه، باور دارند که اگر به جای چمبرلین ضعیف، وینستون چرچیل رهبری انگلیس را بر عهده داشت، اتفاقات به‌گونه دیگری رقم می‌خورد و احتمال داشت جنگ شکل نگیرد.
دیدگاه فوق در مورد رابطه آمریکا و روسیه نیز به‌کار برده می‌شود. طرفداران ایده فوق بر آن هستند که رهبران مسکو، چه در دوران اتحاد جماهیر شوروی‌ و چه پشت نقاب نئوامپریالیستی خود، همیشه زمانی تهاجمی ‌رفتار می‌کنند که ایالات متحده و متحدان غربی آن تمرکز کافی نداشته و با آن مماشات می‌کنند ‌ یا در موضع ضعف باشند.
به باور آنان، در سال 1953 زمانی که ایالات متحده درگیر پایان دادن به جنگ کره بود، شوروی نیروهای خود را در برلین مستقر کرد. در سال 1956،‌ تانک‌های روس وارد خاک مجارستان شدند و این در حالی اتفاق افتاد که انگلستان و فرانسه درگیر مساله ‌کانال سوئز بودند و آمریکا آنها را سرجای خود می‌نشاند. 12 سال بعد، ارتش اتحاد جماهیر شوروی به پراگ سرازیر شد، در حالی که واشنگتن درگیر تلفات گسترده در ویتنام شده بود‌ و در 1979 نیروهای شوروی نقاط استراتژیکی را در اطراف کابل تصرف کرده بودند و حمله‌ای ائتلافی به افغانستان ترتیب داده بودند. این بار نیز کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا، در حال دست و پنجه نرم کردن با بحران‌ها و مشکلات مختلف بود.
با این تفاسیر، آنان معتقدند که نباید از حضور نظامی روسیه در سوریه متعجب بود چرا که پوتین در حال امتیاز‌گیری از ضعیف‌ترین و مردد‌ترین دولت تاریخ آمریکا امتیاز است.
از عوامل دیگری که در ارتباط با فعال شدن سیاست خارجی روسیه در منطقه عنوان می‌شود، مسائلی نظیر تمایلات شخصی پوتین، تمایل و آرزوی مسکو برای بازگشت به دوران پرشکوه خود، تلاش برای خروج از انزوا و تبدیل شدن به قدرت کلیدی در صحنه نظام بین‌الملل نام می‌برند.
از دید این افراد، منطق بازی بین مسکو و واشنگتن، بازی با حاصل جمع جبری صفر ‌است و هرجا که روسیه امتیازی به‌دست می‌آورد، به منزله باخت و امتیاز دادن آمریکا ‌است. از این رو، انتظار دارند که این بازی امتیاز‌گیری از حریف نهایتا بازگشت به دوران جنگ سردی را سبب شود.
اما دلیل اصلی چیست؟ به باور نگارنده، دلیل تقابل‌های اخیر روسیه با آمریکا و غرب در خصوص مسائلی چون گرجستان، اوکراین ‌یا سوریه نه‌تنها در ضعف دولت‌های مقابل یا سیاست‌های دلجویانه آنها نیست، بلکه بالعکس‌ سخت‌گیری، تقابل‌جویی، تحقیر و عدم مماشات با روسیه دست به دست هم داده‌اند تا این کشور پارادایم دیگری را در سیاست خارجی خویش پیش گیرد.
نگاهی به برخی موارد، تبیین‌کننده ادعای فوق‌الذکر ‌است:
در مانور سالانه BALTOPS در دریای بالتیک، امسال 5600 نیروی نظامی، 50 ناو جنگی‌ و 6 ناو هواپیمابر حضور داشتند‌. در مانور Exercise Saber Strike 7 هزار نیروی نظامی در لیتوانی، لتونی و لهستان به برگزاری مانور نظامی پرداختند‌. در مانور Exercise Noble Jump نحوه گسیل و اعزام 1500 نیروی جنگی به مناطق عملیاتی شبیه‌سازی شد. ناوهای آمریکایی، کانادایی و آلمانی با همکاری نیروهای دریایی بلغارستان، رومانی و ترکیه در دریای سیاه به انجام مانور مشترک پرداختند؛
‌به گزارش فایننشال‌تایمز، تا ماه ژوئن سال 2015، بیش از 20 هزار نیروی نظامی ناتو در مانورهای منطقه‌ای شرکت کرده و 30 هزار نفر دیگر هم در وضعیت آماده باش بوده اند؛
‌استراتژی امنیت ملی آمریکا از نیاز به اتخاذ استراتژی «بازدارندگی» در مقابل روسیه سخن به میان می‌آورد‌.
‌گسترش ناتو به شرق و دربرگرفتن کشورهای «خارج نزدیک روسیه»، سوءاستفاده از رای ممتنع روسیه در شورای امنیت در خصوص قطعنامه ایجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز لیبی و ساقط کردن قذافی بر‌خلاف میل روسیه، مانع‌تراشی در برابر پیوستن روسیه به سازمان تجارت جهانی، کم‌اهمیت پنداشتن قدرت و نقش روسیه در معاملات بین‌المللی، انقلاب‌های رنگی در مناطق پیرامونی روسیه، مداخله در امور داخلی آن و سعی در برانگیختن مخالفان پوتین و...
پوتین از سال 2000 در پی بهبود روابط با غرب و مخصوصا آمریکا برآمد. وی برای ارتقا‌ی روابط دوجانبه با دبیرکل ناتو و جرج بوش، رئیس‌جمهور آمریکا دیدار کرد. سیاست همگرایی با اروپا را دنبال کرد و پس از حادثه 11سپتامبر، به‌شدت از آمریکا حمایت کرده و برای همکاری با آن اعلام آمادگی کرد.
اما از سال 2003 برای پوتین روشن شد که آمریکا اهمیتی برای روسیه قائل نیست و دیدگاه‌ها و نظرات آن گوش شنوایی در واشنگتن پیدا نمی‌کند. پوتین بعد از اتمام دوران ریاست‌جمهوری خود، از مدودف حمایت کرد که گرایشات لیبرالی داشت و امید می‌رفت روسیه در دوران او بتواند به غرب نزدیک‌تر شده و روابط خود را با آنان سامان دهد.
اما بعد از چهار سال، پوتین متوجه شد که مدودف لیبرال هم دستاورد قابل ملاحظه‌ای نداشته و طرح‌های مختلف وی از جمله طرحی با عنوان
‌ Europe without dividing lines‌ برای نزدیک شدن به غرب و آمریکا با ‌بی‌مهری مواجه شد. وی نتیجه گرفت که آمریکا مشکلی با شخص رهبر کرملین ندارد و مهم نیست پوتین رئیس‌جمهور باشد یا مدودف. بلکه واشنگتن به دنبال آن است که روسیه را ضعیف نگه دارد و از ظهور یک قدرت بزرگ و تاثیرگذار جلوگیری کند.

نتایج عملی سیاست منزوی‌کردن روسیه
پوتین که از رفتارهای تحقیرکننده و ‌بی‌توجهی آمریکا و کشورهای غربی ناامید شده بود، در دوره سوم ریاست‌جمهوری خود دو تغییر در سیاست داخلی و خارجی خود به‌‌وجود آورد‌. او در حوزه داخلی سعی کرد که به نفوذ و نقش بازیگران خارجی پایان داده و حاکمیت دولتش بر همه حوزه‌ها را گسترش دهد. علاوه بر این، تقویت زیرساخت‌های تولیدی در داخل در دستورکار قرار گرفت. در بعد خارجی، روسیه به سمت آسیا و آسیای مرکزی متمایل شد و طرحی با عنوان اتحادیه اقتصادی اوراسیایی Eurasian Economic Union را مطرح کرد که ابزاری برای تحکیم قدرت و نفوذ منطقه‌ای روسیه محسوب می‌شد.
سیاست‌های تهاجمی ‌و فعالانه اخیر روسیه نه ناشی از مماشات غربی‌ها است که دقیقا برگرفته از ‌بی‌توجهی و ‌بی‌احترامی‌آنها به خواست‌ها و نگرانی‌های روسیه است. از همین رو، مسکو در پی آن است که با تقویت جبهه خود در مناطقی نظیر اوکراین و سوریه، به بازیگر تاثیرگذار و قابل احترامی ‌در نظام بین‌الملل مبدل گردد.
دخالت نظامی روسیه در بحران داخلی سوریه عوامل متعددی دارد. ‌ یکی از آنها این است که روسیه با تقویت نقش خود در سوریه و همزمان با کاستن از تنش‌ها در اوکراین، در پی آن است که خود را به‌عنوان بازیگر تاثیر‌گذاری به غرب معرفی نماید تا نه‌تنها در مسائل سوریه یا اوکراین بلکه در مساله حل بحران پناهندگان به کشورهای اروپایی نیز مورد توجه قرار گیرد. این امر باعث بازگشت روسیه به بازی قدرت‌های بزرگ، کاسته شدن از تحریم‌ها و احترام گذاشتن به منافع و دیدگاه‌های مسکو می‌شود.
نتیجه آنکه، پوتین به‌رغم داشتن مشکلات فراوان اقتصادی در داخل، با محبوبیت بالای 80درصدی مشروعیت زیادی به رفتارها و کنش‌های خود می‌بخشد. مردم روسیه از سیاست‌های او برای بازگرداندن احترام و عزت به روسیه حمایت می‌کنند. آمریکا اگر در پی حل و فصل تنش‌های فی مابین هست باید به این خواسته ملی آنها احترام بگذارد و آن چیزی نیست جز رابطه بر‌اساس احترام متقابل و برابری. منطق بازی آنها باید از بازی با حاصل جمع صفر به سمت تعامل سازنده سیر کند.