عبدالله در جمع خانواده به مادرش گفت: «مادر عزیزم! من این حرف را الان اینجا می‌گویم شاید شما باور نکنید اما چنین اتفاقی می‌افتد، من مدتی بیشتر در جمع شما نمی‌مانم و در سن 19 سالگی از جمع شما می‌روم».

ا مروز که حدود چهار دهه از آغاز جنگ تحمیلی می‌گذرد، هنوز مؤلفه مهم مقاومت در رگ و خون مردم ایران‌زمین جریان دارد و با تقدیم زیباترین گل‌ها در دفاع از حریم اهل بیت(ع) در محور مقاومت به‌شیوایی این نهضت ناب عاشورایی تفسیر شد.

یکی از مهم‌ترین راه‌های اشاعه فرهنگ مقاومت نگاهی عالمانه به رویدادهای روزهای دفاع و احوالات و مناسک شهداست؛ از این روز خبرگزاری فارس در مازندران طی روالی ثابت گزارش‌هایی را در همین زمینه با نشستن پای صحبت‌های اهالی دفاع مقدس و خانواده‌های شهدا تولید می‌کند که در ادامه نسخه‌ای دیگر از این میراث ماندگار از نظرتان می‌گذرد.

* تاب ماندن ندارم

شهید محمدصادق بخشی‌ فرزند علی‌اکبر و شمسیه جعفری که در 20 فروردین‌ماه 1342 در شهرستان قائم‌شهر دیده به عالم هستی گشود، به‌عنوان معاون گروهان ابوالفضل(ع) تیپ مستقل کماندویی نیروی مخصوص 58 مالک اشتر که از طریق لشکر 100 هزار نفری سپاه حضرت محمد(ص) به جبهه اعزام شد، در 4 تیرماه 1365 در منطقه قلاویزان به شهادت رسید.

رجبعلی بخشی برادر شهید می‌گوید: آخرین باری که می‌خواست به جبهه اعزام شود حال و هوایی همچون رفتن علی‌اکبر امام حسین (ع) به میدان جنگ داشت، سری‌های قبلی اعزام مادرم او را با خوشحالی و شادمانی بدرقه می‌کرد ولی این‌بار مادرم بی‌اختیار اشک می‌ریخت و با اطمینان می‌گفت محمدصادق دیگر برنمی‌گردد.

مسلم بخشی برادر شهید بیان می‌کند: محمدصادق یک دستگاه دوربین فیلم‌برداری، پروژکتور و دستگاه پش فیلم خریده بود و از مراسمات مذهبی، تشییع شهدا، پیکرهای شهدا و اعزام کاروان‌ها به جبهه‌ها فیلم‌برداری می‌کرد و فیلم‌ها را در مناسبت‌های مختلف در مساجد و حسینیه‌های شهر برای عموم مردم به نمایش می‌گذاشت تا مردم را با فرهنگ ایثار و شهادت آشنا کند.

خواهر شهید می‌گوید: لحظه آخری که او را برای خداحافظی می‌دیدم به او گفتم بمان مادر دلش می‌خواهد ازدواج کنی ولی در جواب گفت: «مدتی است صدایی در گوشم شب و روز زمزمه می‌کند که هر چه زودتر به جبهه بیا، برای همین من تاب ماندن ندارم و باید بروم».

شهید علی‌محمد آبیار تعریف می‌کرد که وقتی محمدصادق از سنگر بیرون آمد خمپاره‌ای در نزدیکی او به زمین نشست، کل بدنش را ترکش فرا گرفت و از همه جای پیکر او خون فواره می‌زد.

حسین یعقوبی هم‌رزم شهید می‌گوید: وقتی حدود 80 ترکش خمپاره بدن محمدصادق را فرا گرفت، او را بغل کردم، هنوز زنده بود، چشمانش را باز کرده بود، وقتی او را پشت تویوتا گذاشتم، همان لحظه طعم شیرین شهادت را چشید.

* زاده عاشورا، شهید رمضان

شهید عبدالله عابدیان‌سیاه‌کلایی فرزند رمضان و فرخنده غلامی که در 10 دی ماه 1348 مصادف با صبح روز عاشورای همان سال در شهرستان قائم‌شهر متولد شد، به‌عنوان جانشین دسته از گردان علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) لشکر ویژه 25 کربلا در 26 مرداد ماه 1367 پس از اسارت در بیمارستانی در عراق به شهادت رسید.

پدر شهید می‌گوید: چند ماه قبل از رفتنش به جبهه عبدالله در جمع خانواده به مادرش چنین گفت: «مادر عزیزم! من این حرف را الان اینجا می‌گویم شاید شما باور نکنید اما چنین اتفاقی می‌افتد، خواهشم از شما این است که فقط از من ناراحت نشوید، شما امانت‌دار خدا هستید، من مدتی بیشتر در جمع شما نمی‌مانم و در سن 19 سالگی از جمع شما می‌روم».

بعد از مدتی دیگر تاب نمی‌آورد و برای رفتن به جبهه بی‌قراری می‌کرد، وقتی سوار ماشین اعزام شد، رو به من کرد و افزود: «پدر جان! حلالم کنید، به کسی بدهکار نیستم ولی این انگشتر مرا بفروشید و پولش را به مستمندان بدهید».

او را در آغوش گرفتم، بوسیدم و بوئیدمش، هنوز گرمای تنش را احساس می‌کنم؛ به گردان علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) لشکر ویژه 25 کربلا پیوست، روزهایی که او در این گردان حضور داشت، مصادف شده بود با ایام شهادت امیرالمؤمنین(ع)، عبدالله در آنجا برای هم‌رزمانش نوحه‌سرایی می‌کرد.

ساعت 8 صبح گردان‌شان در منطقه شلمچه حضور داشت که بعثی‌ها تک زدند، فرمانده گردان فرمان عقب‌نشینی را صادر کرد اما عبدالله قبول نکرد و گفت من اینجا می‌مانم و شما را پوشش می‌دهم تا به عقب برگردید.

عبدالله شجاعانه جنگید و تا ساعت 4 بعد از ظهر به همراه دیگر هم‌رزمانش جانانه مقاومت کرد اما نهایتاً دشمن آنها را محاصره کرد، یکی از هم‌رزمانش که در این لحظه در کنار عبدالله بود، چنین تعریف می‌کند: به عبدالله گفتم بنشین ترک موتور تا برگردیم، در همین لحظه که عبدالله نشست روی موتور، تانک‌های دشمن از خاکریز بالا آمده بودند، باران گلوله‌ها روی سر ما می‌بارید، من و عبدالله هر دو مجروح شدیم و از موتور پرت شدیم، حلقه محاصره کم‌کم تنگ شد، عده‌ای از بچه‌ها شهید شدند و بعضی‌ها هم مثل من اسیر شدند، چون جراحت عبدالله زیاد بود، یکی از نیروهای بعثی می‌خواست تیر خلاص به او بزند اما بچه‌ها اعتراض کردند و نگذاشتند این کار را با عبدالله بکنند.

ما را با ماشین به عقبه خوشان انتقال دادند و به بیمارستان بردند، عبدالله را باید به اتاق عمل می‌بردند اما این کار را نکردند، 2 روز در بیمارستان بودیم، غروب بود که حال عبدالله وخیم شد، طلب آب کرد، من با پارچه کمی لبانش را خیس کردم اما عبدالله تاب نیاورد و شربت شیرین شهادت را نوشید.

در سال 74، پیکر عبدالله در عراق نبش قبر شد و به آغوش خانواده بازگشت.

* می‌خواست بسیجی بماند

شهید ابراهیم عباس‌صفت واقفی فرزند اسماعیل و بتول منصف که در دوم اسفند ماه 1339 در شهرستان قائم‌شهر متولد شد، به‌عنوان نیروی پیاده از لشکر ویژه 25 کربلا در منطقه عملیاتی مریوان در عملیات والفجر 4 در 29 مهر ماه 1362 بر اثر اصابت ترکش خمپاره جام شهادت را سرکشید.

ابراهیم همراه با مردم انقلابی قائم‌شهر در راهپیمایی‌های علیه رژیم منحوس پهلوی شرکت می کرد و در امر فعالیت‌های انقلابی، فعال بود.

بعد از پیروزی انقلاب، به‌ویژه در قائم‌شهر که مردم شاهد گروه‌بازی‌ها و حزب‌بازی‌های سیاسی بودند و هر روز در شهر سنگ‌پراکنی و درگیری‌های گاهاً مسلحانه علیه یکدیگر بودند، ابراهیم همراه با امت حزب‌الله برای مقابله با این درگیری‌ها شرکت می‌کرد حتی چندین بار در خلال این درگیری‌ها مجروح شده بود.

با شروع جنگ تحمیلی ابراهیم به همراه دیگر دوستانش در مسجد سجادیه گروه مقاومت درست کردند و شب‌ها تا صبح به نگهبانی مشغول بودند. در مواقعی که مردم با کمبود نفت مواجه بودند، نفت را به خانه‌های مردم می‌بردند.

سپس انجمن اسلامی ابوذر مسجد سجادیه را زیر نظر حاج‌آقای کلامی «پدر شهیدان نجفعلی و اکبر کلامی» تشکیل دادند و کتابخانه‌ای را در انجمن راه‌اندازی کردند و جمعه‌ها کتاب‌هایی را برای فروش در نماز جمعه عرضه می‌کردند.

ابراهیم چندی بعد به‌عنوان نیروی ذخیره به کمیته انقلاب اسلامی پیوست و در سال 1361 از طریق کمیته به‌مدت 3 ماه به جبهه کردستان اعزام شد؛ ابراهیم در اعزام بعدی این‌بار از طریق بسیج سپاه قائم‌شهر به جبهه اعزام شد و در عملیات محرم شرکت کرد.

پس از برگشت از جبهه به تحصیلاتش ادامه داد و سال 62 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد، در همین زمان خودش را برای رفتن به خدمت سربازی به ژاندارمری معرفی کرد و دفترچه خدمت سربازی را گرفت.

4 ماه تا روز اعزامش به خدمت سربازی مانده بود که مجدداً ابراهیم به‌عنوان بسیجی به‌مدت 3 ماه به جبهه اعزام شد؛ این اعزامش مصادف شده بود با عملیات والفجر 4، که سرانجام ساعت حدوداً 10 شب در بیست و نهمین روز از مهر ماه سال 62، قبل از اینکه به خدمت وظیفه عمومی اعزام شود، به خدمت حضرت حق شرف‌یاب شد.

* بخشی از وصیت‌نامه

مادرم! شاید این بنده گنه‌کار و ذلیل و حقیر لیاقت شهادت را نداشته باشد اما هر چه خدا خواست همان خواهد شد، هر کس عاشق خدا شد، خدا هم او را می‌برد و خون‌بهایش را خدا می‌دهد.

مادر عزیزم! اگر لیاقت شهادت را پیدا کردم، هیچ‌وقت برای من ناراحت نباش و افتخار کن که چنین فرزندی را بزرگ کردی و فدای اسلام و قرآن و در راه خدا هدیه دادی.