خدایا !! «کدام پل/ در کجای جهان/ شکسته است/ که هیچکس به خانه‌اش نمی‌رسد!1»
پرسش من از روزگارم در سال هزار و سیصد و نود چهار هجری خورشیدی چیزی شبیه همین بند پایانی این شعر کوتاه بود. می‌گویم بود و یادم هست که «بود» فعلی ماضی است و من هنوز که این سطرها را می‌نویسم و شما که این سطر‌ها را می‌خوانید البته شاید «هنوز» در سال 94 هستید و فعل‌هایتان همه «مضارعند». اما کدام مضارعی است که به طرفه‌العینی به ماضی‌ها نپیوندد که: «مصطفی فرمود دنیا ساعتیست2».
اما چرا هیچ کس به خانه‌اش نمی‌رسد؟ آنقدر که گویی جایی از جهان، پلی که همه باید از آن بگذرند شکسته است و چنین است که هیچ کس به خانه‌اش نمی‌رسد. حالا در این روزهای پر‌شتاب اسفند ماهی، پرسشم را با شما به اشتراک می‌گذارم. با شمایی که این نرسیدن را می‌بینید و بلکه شاید تجربه می‌کنید!
به نظر من اما این «نرسیدن» مفهومی‌است که با همه تلخی‌هایش باید آن را به‌عنوان یک واقعیت زندگی پذیرفت. شبیه بسیاری از واقعیت‌های دیگری که هرچقدر هم نخواهیم آن را بپذیریم، باز ناگزیر و ناگریز از رویارویی با آن هستیم. مثل مفهوم «پیری» مثل «مرگ» که گویی «ز مادر همه مرگ را زاده ایم3». «نرسیدن» همه چیزی شبیه مرگ است. از مادر گویی با آن زاده شده‌ایم. با این تفاوت که محتوم بودن نرسیدن در زندگی آشکارگی‌ای مثل مرگ ندارد. هرچند در اعتقاد من مرگ هم آشکارگی یکسانی برای همگان ندارد. آن‌سان که یکی فریاد می‌کند«اگر مرگ دادست بیداد چیست/ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست4» و دیگری زمزمه می‌کند« مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ5».
«نرسیدن» مفهومی‌است که با متعلقش معنا می‌شود. وقتی از «نرسیدن» می‌گوییم در واقع نرسیدن به چیزی را مراد می‌کنیم.متعلق نرسیدن هم می‌تواند چیزی باشد و هم معنا و مفهومی. در واقع متعلق نرسیدن گاهی یک ابژه است مثل خیلی از خواستنی‌های ما در دوران زندگی؛ خودرو، خانه، شغل و گاهی این خواستنی‌های ما یک عین مشخص نیست،مثل عشق، پرستیژ اجتماعی،شهرت و....
برخی از خواستنی‌های ما اما ماهیتی دو‌گانه دارند گویی معلق میان چیزی بودن و نبودنند. مثل داشتن خانواده، که در هم تنیده چیزی بودن و حضور فیزیکی افراد و در عین حال معنا داشتن و ارتباطات نزدیک است.
برای درک نرسیدن اما فهم خواستنی‌هایمان هم مهم است. اینکه برخی از خواستنی‌های ما با جبلت انسانی در‌آمیخته است. آن گونه که فیلسوفان معتقد به فطرت آن را امیال فطری می‌خوانند و برخی دیگر از خواستنی‌های ما با غریزه‌مان همسو هستند و برخی دیگر نیز تنها ریشه در عرف و مطلوب‌های عرفی شده دارند.
با این وصف نرسیدن هم انواعی دارد. اما این تنوع در ذات نرسیدن نیست. که هر نرسیدنی به حد ذاته تلخ است و غم انگیز.
نرسیدن یعنی ناکامی و هنگامی‌که این ناکامی‌امری محتوم باشد به مثابه یک فرجام است. و فرجام تلخ، تلخ است هرچند با هزاران شهد شیرین در‌آمیخته شده باشد تا ما تلخی‌اش را نفهمیم‌ و این خود رنج است.شاید رنج خواندن زندگی نیز ناظر بر همین حقیقت است که فرجام زندگی یعنی نرسیدن و نرسیدن، رنج است.
تعبیر اخیر از رنج خواندن زندگی اما صرفا یک آموزه بودایی نیست. آن گونه که بودا از جهان آموخته بود و به مردم جهان می‌آموخت که زندگی رنج است. رنجِ زیستن آموزه مهم همه ادیان است و می‌توان گفت شالوده هر نگاه عمیق به جهان. آیه شریفه چهار سوره بلد را برای هر که کس است یادآوری می‌کنم. وقتی می‌فرماید « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کبَدٍ »و به تعبیر معلم کبیر قرآن مرحوم طالقانی؛ « ظرف «فى کبد» این حقیقت را مى‏رساند که انسان در ظرف و متن درد و رنج فشرنده، آفریده شده». باری! در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. نرسیدن فرجام زندگی است اما همه شتاب دارند. این از رازهای زندگی است. وقتی قرار نیست کسی برسد‌ و اصلا مگر قرار است به چه برسد؟ این راز بزرگتر از آن دیگری است‌! آن قدر بزرگ‌تر که از وقتی که انسان خواسته با دین و فلسفه و هنر راهی به بیرون از رنج زیستن و رهایی از آن پیدا کند، به آن می‌اندیشیده است. می‌اندیشیده و گریزی می‌جسته است. این چارچوب راز ‌تراژیک زندگی است. اینکه همه قصدت رسیدن است، اما بنا بر نرسیدن است.
دردمشترکی است مثل درد قیس بنی عامر که در وصف لیلایش می‌سرود: قَضاها لِغَیری وَاِبتَلانی بِحُبِّها...
سویه‌تراژیک‌تر این ماجرا اما به وجهی دیگر باز‌می‌گردد. اینکه انسان نمی‌داند این شتاب برای چیست؟ این ندانستن البته به این صراحت و آشکارگی نیست. همچنان که هرکسی در پاسخ از چرایی شتابش،پاسخی در آستین دارد، اما فقط کافی است سقراط‌وار چند پرسش پی در پی کنیم از چند و چون آنچه برای آن چنین شتابناک است. در واقع او در کنه واقعیت شتابش نمی‌داند قرار است به چه چیزی برسد و آیا این رسیدن او را راضی خواهد کرد؟ پس او می‌شتابد برای رسیدن به چیزی که نمی‌داند چیست و نمی‌رسد به چیزی که همچنان نمی‌داند؟
این شتاب بی‌وقفه و ‌بی‌سامان برای انسان مدرن برای رسیدن به چیزی که دقیقا نمی‌داند چیست و نرسیدن به آن دیگر به مشخصه ذاتی او بدل شده است. انسانی که از سرچشمه‌های لاهوتی زندگی‌اش فرسنگ‌ها نه که قاره‌ها فاصله گرفته است. سرچشمه‌هایی که شبیه چشمه‌های بقا گویی او را در برابر ندانستن‌هایش روئینه می‌کرد.
شتاب برای رسیدن و نرسیدن ؛راز‌ تراژیک زندگی آدمی‌است. ‌تراژیک است چون محتوم و غم‌انگیز است و راز است چون آن قدر در پیچیده لایه،لایه است که گاه خود انسان نیز در طی این شتاب و نرسیدن متوجه و آگاه نیست.
اسفند ماه برای ما ایرانی‌ها ماهی پرشتاب‌تر از بقیه سال است. شتابی که گویی برای رسیدن به رخوت فروردین است. همه در شتابند، برای رسیدن به لحظه‌ای که قرار است سال کهنه را تحویل بدهند و سالی نو بستانند. سالی نو بر مدار اعتدال ربیعی. ما ایرانیان و حدود 11 کشور دیگر جهان در یک گستره جغرافیایی پهناور این داد و ستد ملی ایرانی را جشن می‌گیریم. جشن رسیدن به روز نو. به نوروز.
پس این همه شتاب برای رسیدن به نوروز است. اما واقعا همه کس از پس این همه شتاب به نوروز می‌رسند. با این توجه که رسیدن به نوروز تنها نشستن بر سر سفره هفت سین وگوش به بانگ تحویل سال دادن و چشم در چشم ماهی قرمز تنگ بلور سفره انداختن نیست.رسیدن به نوروز،آنچنان که رسیدگان فرهنگ ما یادمان داده‌اند، نو شدن است.مثل خود روز،خود جهان. به امید آن‌ نوروزی همه رسیده باشند و نرسیده‌ای نماند....که
«سالی / آری / بی‌گاهان
نوروز/ چنین / آغاز خواهد شد6»
حرف‌هایی که صاحبش دیگران بوده اند:
1- گروس عبدالملکیان
2- حضرت مولانا
3و4- حکیم فرخنده پی توس
5- حضرت مولانا
6- احمد شاملو