همه چیز از خیانت مادر به پدر و بعد از آن معتاد شدن پدر شروع شد و ازدواج من با یک مرد مهاجر و اعتیاد به شیشه و قتل دخترک بی گناهم پایانش بود.

زن جوان که به اتهام پرت کردن دخترش از پشت بام خانه توسط پلیس آگاهی استان مرکزی بازداشت شده بود ناگفته های تلخی داشت.

او با این جملات که حسی در درونم می گفت که باید دخترت را از زندان اردشیر- شوهرش - نجات بدهی به همین دلیل او را به آرامی از کنار اردشیر برداشته و برای این که از قفس زندگانی رها کنم، به پشت بام خانه رفته و او را به سوی آسمان رها کردم.

این زن ادامه داد: هفت ساله بودم که مادرم مرتکب خطای بزرگی شد و آتش اشتباهاتش، خرمن زندگی مان را به آتش کشید و خاکستر کرد. او زنی بدحجاب و بی بندوبار بود و به اتهام رابطه نامشروع با مردی غریبه، دستگیر شد و پدرم بدون چون و چرا طلاقش داد.

من در کمتر از یک سال، زندگی با نامادری را در حالی تجربه کردم که پدرم معتقد بود سرش به سنگ زمانه خورده و چون به مادرم آزادی های زیادی داده بود، به این بلا گرفتار شده است. به همین دلیل او با زنجیر بدبینی من و نامادری ام را در قفس سخت گیری هایش زندانی و روح و روان مان را خسته و فرسوده کرده بود.

این برخوردهای پدرم و تعصّبات بی موردش، برای تمام اقوام و آشنایان سوال برانگیز بود و آن ها با طعنه می گفتند نه به آن شوری شور و نه به این بی نمکی! پدرم در مّدت کوتاهی به خاطر افسردگی شدیدی که پیدا کرده بود، توسط یکی ازدوستانش، به دام مصرف مواد مخدر افتاد.

متأسفانه او موفق شد نامادری ام را نیز که با توجّه به بدبینی های پدرم با او، در زندگی سرناسازگاری گذاشته بود، معتاد کند، تا با این کار، برای همیشه از دست انتقاد های او رهایی یافته و او را به مانند خود در خوابی عمیق فرو ببرد.

من روزگار بسیار سختی را پشت سر گذاشته و پیوسته احساس دلتنگی و تنهایی می کردم تا این که به صورت اتّفاقی با مرد جوانی آشنا شدم. او تبعه کشوری خارجی بود و ادّعا می کرد اگر با هم ازدواج کنیم، در آینده ای نزدیک مرا به همراه خود به کشورش خواهد برد و در آن جا زندگی آزاد و آبرومندانه ای برایم فراهم خواهد کرد.

سرانجام اردشیر از شرایط نابسامان خانواده ام،سوء استفاده کرد و به خواستگاری ام آمد، ولی پدرم به هیچ عنوان راضی نشد که من و او با هم ازدواج کنیم.

افسوس که فریب وعده های دروغین اردشیر را خوردم و به پیشنهاد او از خانه فرار کردم. حدود یک هفته بعد به خانه بازگشتم و به این ترتیب بود که پدرم به ناچار هنگامی که دید من با آبرویش بازی کرده ام با ازدواج ما موافقت کرد.

اما پس از اندک زمانی دریافتم که مرد رویاهایم اهل افغانستان و مدارک شناسایی اش جعلی است و سرم کلاه بزرگی گذاشته و چند زن دیگر را نیز عقد کرده و از آن ها به عنوان کارگر در کارگاهی واقع در حاشیه شهر استفاد می کند. و بدین شکل هزینه زندگی خود را تأمین می کند.

پس از این که دریافتم اردشیر چه نیّت شوم و پستی از ازدواج با من داشته و تمامی قول و قرارهایش، سرابی بیش نبوده است، اعصاب و روانم بسیار به هم ریخته بود و بارها با خود چنین می گفتم که "خود کرده را تدبیر نیست؟!".

مانده بودم که چه خاکی بر سرم بریزم،چون نه راه پس ونه راه پیش داشتم وپدرم نیز به هیچ عنوان حاضر نبود برای باردیگر، من را به عنوان عضوی از خانواده خود بپذیرد.

به ناچارتسلیم سرنوشت ناخوشایند وظلمانی خود گشته، وغلام حلقه به گوش اردشیر شدم و بارها به خواسته های پلید او تن دردادم، از فروش و حمل مواد گرفته تا سرقت، تا به خود آمدم دریافتم که در گرداب بی رحم اعتیاد نیز اسیر شده ام.

به راستی با مصرف بی رویه شیشه، دیگرهیچ ماهیّتی برایم یاقی نمانده و خود را نیز فراموش کرده بودم و همه چیز را تنها از دید دنیای مصرف مواد می دیدم.

چند بار به دلیل انجام جرم های مختلف دستگیر و سپس پس از مدتی از زندان آزاد می شدم و گویی علاوه بر مصرف شیشه، به زندان نیز سخت وابسته و معتاد شده بودم.

در چندین نوبت از سوی مسولان زندان برای ترک مواد مخدر به کمپ های مختلف ترک اعتیاد معرفی شدم، ولی چه سود که گویی اراده در وجود من مرده و راه رسیدن به سعادت حقیقی را گم کرده بودم و به سان آهنی دوباره به سوی آهن ربای افکار پلید اردشیر، جذب شده و به همان زنده بودن ننگ آور،ادامه می دادم.

دیگراز دست این مرد فریبکار جانم به لبم رسیده و تنها امیدم در زندگی دخترم، مهسا،بود و هنگامی که می دیدم او نیز، درآتش حماقت های بی پایان من و اردشیر در حال سوختن و ساختن است، بسیارآشفته و اندوهگین می شدم.

در یکی از شبها مشغول آشپزی بودم که با اردشیر به دلیل این که مهسا را برای گدایی کردن با یکی دیگر ازدوستان معتادش، به داخل شهر فرستاده بود، به جروبحث پرداختم و او نیز مثل دیوانه ها، ملاقه را از دستم کشید و آن چنان ضربه محکمی به سرم زد که چشمانم سیاهی رفت و روی زمین ولو شدم.

پس از اندک زمانی حالم بهتر شد و دیدم که کسی در خانه نیست و اردشیربه بیرون از خانه رفته است. من نیز به خانه دوستم، فریده رفتم و با اومشغول به مصرف شیشه شدم و سعی کردم که رازهای مگوی خود را با غول بی رحم مواد، باز گو کنم.

هنگامی که مصرفم تمام شد، به خانه بر گشتم وهنگامی که وارد اتاق شدم، دیدم که اردشیر با مهسا به خانه برگشته و هر دوی آنها خواب هستند.

حسی در درونم می گفت که باید دخترت را از زندان اردشیر نجات بدهی و او را راهی آسمان ها نمایی،به همین دلیل مهسا را به آرامی از کنار اردشیر برداشته و برای این که او را از قفس زندگانی رها کنم، به پشت بام خانه رفته و او را به سوی آسمان رها کردم.

هنگامی که ازپروازکردن دردنیای خیالی هپروت مواد،به سوی جهان حقیقت، فرودآمدم و از حالت جنون مصرف شیشه به حالت عادی برگشتم، ناباورانه دریافتم که ای دل غافل! دختر ک بی گناهم دراثر سقوط از پشت بام چون گلی پرپر و فوت شده و برای همیشه مادر خود را تنها گذاشته است، مادری که هیچگاه عاطفه پر مهر مادری را نتوانست، آن گون که شایسته هر فرزندی بود، برای او به ارمغان آورد.

این زن با اتهام قتل به زندان انتقال یافته است تا محاکمه شود.