این گزارش توصیفی از وضعیت محله هرندی در دو زمان متفاوت یعنی روزها و شب‌های این محله است.

هفته نامه مثلث ؛ علی حاجی ناصری : بوی دود و آتش، کوچه‌های تنگ و باریک، مادران و کودکانی با چشم‌های نگران و مردان و زنانی که بی‌توجه به حضور پلیس و غریبه‌هایی که از محل می‌گذرند، به مصرف مواد مخدر مشغول هستند، تنها بخش کوچکی است از آنچه در محل هرندی می‌گذرد. ‌پاکسازی این محله پرحاشیه در تهران خبری بود که از چندی پیش مطالب بسیاری درباره آن در رسانه‌ها منتشر شد اما اگر سری به این محله بزنید، خواهید دید که هنوز راه درازی در پیش است تا این محله به محلی امن و بی‌حاشیه تبدیل شود. آنچه در این گزارش پیش‌روی شماست، توصیفی از وضعیت محله هرندی در دو زمان متفاوت یعنی روزها و شب‌های این محله است.

روزها؛ آتش زیرخاکستر
عصر یک روز سرد پاییزی به همراه یک دانشجوی رشته علوم ارتباطات، از میدان بهارستان به سمت جنوب سرازیر می‌شویم تا خود را به محله هرندی برسانیم و از حال و هوای این محله که به تازگی پاکسازی شده است، گزارشی تهیه کنیم. راه خود را در خیابان شهید مصطفی خمینی ادامه می‌دهیم و بعد از گذر از چهارراه سیروس و چهارراه مولوی، به امامزاده سید‌اسماعیل می‌رسیم؛ تغییر فضای اجتماعی به‌تدریج مشاهده می‌شود و برای هر رهگذر غریبه و آشنایی کاملا محسوس است. قبل از رسیدن به کوچه، با دستفروش‌هایی مواجه می‌شویم که جنس‌های بنجل و بی‌ارزشی را مقابل خود گذاشته‌اند و از رهگذران می‌خواهند که این اجناس را از آنها خریداری کنند اما از میان مردم عادی نیز کمتر کسی به تماشای این اجناس می‌ایستد؛ تا چه رسد به آنکه بخواهد پولی بابت آنها بپردازد. از کنار گنبد امامزاده سید‌اسماعیل و کوچه سرقبر، قبل از آنکه به میدان شوش برسیم، به سمت راست می‌پیچیم تا وارد محله هرندی بشویم. از ابتدای خیابان، با تیپ خاصی از افراد مواجه می‌شویم که شاید تا چند صد متر قبل از رسیدن به این محله، خبری از آنها نبود اما حالا به راحتی در اینجا جولان می‌دهند؛ افرادی ژنده‌پوش که چهره‌شان اعتیاد را فریاد می‌زند. به مسیر خود در خیابان که ادامه می‌دهیم، از مقابل خانه‌هایی قدیمی ‌رد می‌شویم که می‌توان از درهای نیمه‌باز، حیاط خانه‌ها را دید؛ خانه‌هایی قدیمی ‌با حیاط‌هایی نسبتا کثیف و زنگار گرفته که اتاق‌های آجری رو به خرابی اطراف آنها را گرفته است. گاهی یکی از ساکنان این خانه‌ها، از درب حیاط به خیابان سرک می‌کشد تا از اوضاع و احوال محله با خبر شود. از مقابل کوچه‌های فرعی عبور می‌کنیم تا به پارک هرندی برسیم. موتورسوارانی از کنارم رد می‌شوند که سر و وضع ما برای ‌شان غریب است و گویی که وصله ناجوری را در محله‌شان دیده‌اند، با تعجب نگاه‌مان می‌کنند؛ نگاه‌هایی سنگین که حتی ما را به بازگشتن ‌ترغیب می‌کند اما باز هم به مسیرمان ادامه می‌دهیم. به نزدیکی پارک هرندی که می‌رسیم کلانتری محله را می‌بینیم که البته در این ساعت به گشت‌های ساده و عبور از کوچه و پس‌کوچه‌ها اکتفا می‌کند؛ چراکه باید انرژی و نیروی خود را برای اتفاقاتی که قرار است در شب بیفتد، ذخیره کنند. دقایقی بعد در مقابل پارک خواجوی کرمانی یا همان پارک هرندی معروف ایستاده‌ایم. ذهنیت من، همانی است که چند شب پیش در یکی از گزارش‌های صداوسیما دیده‌ام و انتظار دارم که در گوشه‌هایی از پارک، افرادی را ببینم که در حال خرید و فروش یا مصرف مواد مخدر هستند اما آنچه پیش‌روی ما قرار دارد، فضایی آرام و بی‌سروصداست که البته به آتش زیر خاکستر می‌ماند. به‌تدریج تعداد معتادانی که در کوچه و خیابان در حال گذر هستند، رو به افزایش است و وقتی به ابتدای کوچه‌های فرعی می‌رسیم، این تعداد بیشتر هم می‌شود. حالا در کنار محلی‌هایی که از محل‌کار به خانه ‌بازمی‌گردند یا کودکانی که در کوچه‌ها سرگرم بازی هستند، زنان و مردانی در حال گذرند که در تکاپو هستند تا بساط شب خود را تدارک ببینند. اگرچه ساعتی تا غروب آفتاب باقی‌مانده اما به‌دلیل ابری بودن آسمان، هوا تاریک‌تر از روزهای عادی است؛ کم‌کم تکاپو در کوچه‌ها بیشتر می‌شود. وارد کوچه معروفخانی می‌شویم تا خانه‌هایی را که پاتوق معتادان است، از نزدیک مشاهده کنیم. مدل کلی خانه‌ها، تفاوت چندانی با خانه‌های ابتدای خیابان سر قبر ندارد اما‌تراکم خانه‌ها بیشتر از آن نقطه است و از مقابل اغلب آنها که عبور می‌کنیم، با درهای باز مواجه می‌شویم. کودکی از درب خانه‌ای بیرون می‌آید تا خود را به مغازه سر کوچه برساند اما برادر بزرگترش که او هم تفاوت سنی زیادی با او ندارد، به‌دنبالش می‌آید و او را به یاد تنبیه پدر می‌اندازد تا متقاعدش کند که به خانه بازگردد؛ کودک با حالتی مضطرب به کوچه نگاه می‌کند و به داخل خانه می‌رود. به راهمان در کوچه معروفخانی که ادامه می‌دهیم، در طرف راست و چپ خود کوچه‌های تنگ و باریکی را می‌بینیم که سوت‌وکور، آرام و خلوت هستند. از درون برخی از خانه‌ها صداهایی می‌شنویم و کنجکاو می‌شویم که از این کوچه‌ها عبور کنیم. خرید و فروش و تبادل مواد مخدر در کوچه‌ها پررونق‌تر است و در خرابه‌ها و زمین‌هایی که قرار است در آنها خانه ساخته شود، پاتوق‌هایی برای خود درست کرده‌اند که بتوانند دور از چشم ماموران پلیس و عابران و رهگذران، بساط خود را برپا کنند. تقریبا در تمام کوچه‌ها، بنرهایی روی خانه‌ها نصب شده است که بازگشت زائران اربعینی را از کربلا خوش‌آمد می‌گوید. این یکی از نکاتی است که بر سکونت افراد مذهبی در محله هرندی صحه می‌گذارد‌. در عین حال این را هم از برخی ساکنان محله‌های اطراف شنیده‌ام که فضای سابق این محله، بسیار مذهبی‌تر و سالم‌تر بوده اما بسیاری از ساکنان به‌دلیل جو ناسالم و فاسدی که به واسطه سکونت معتادان ایجاد شده،‌ترجیح داده‌اند به محله‌های دیگری نقل‌مکان کنند. کمی از تاریک‌شدن هوا گذشته است که‌ترجیح می‌دهیم محله هرندی را ترک کنیم اما امیدوارم که بتوانم در ساعتی مناسبی از شب، باز هم به اینجا بیایم.

شب‌ها؛ غوغای نشئگان
عقربه‌های ساعت نشان می‌دهد که دقایقی بیشتر تا نیمه شب نمانده است. این بار به همراه یکی از دوستانم که دانشجوی رشته پژوهشگری اجتماعی است، خودمان را به محله هرندی می‌رسانیم. ناسالم بودن محله این بار خود را فریاد می‌زند و آن را به رخ ما می‌کشد؛ در گوشه و‌کنار کوچه و پس‌کوچه‌ها، افراد زیادی را می‌بینیم که گُله به گُله نشسته‌اند و مصرف مواد مخدر آنها را سرمست کرده است. جوانانی که روزگاری امید خانواده‌های ‌شان بودند حالا آتش بر خرمن زندگی‌شان زده‌اند و لبخندی از رضایت بر لب دارند که برای هر رهگذری تلخ و دردناک است. اگرچه ماشین‌ها و موتورسیکلت‌ها همچنان در حال‌تردد در خیابان هستند اما تعداد معتادانی که به پاتوق‌های خود آمده‌ و بساط خود را برپا کرده‌اند، قابل‌توجه است. البته در مقابل چنین وضعیتی، نیروهای گشتی پلیس با خودرو و موتورسیکلت، در حال‌تردد در خیابان‌ها و کوچه‌ها هستند. در گوشه‌وکنار پارک هرندی هم عده‌ای بساط کرده‌اند اما محلی‌ها می‌گویند که این بساط‌ها از ساعتی دیگر که کوچه و خیابان خلوت‌تر شود، افزایش می‌یابد. بار دیگر به کوچه معروفخانی می‌رویم و می‌بینیم که هرچه محله و کوچه و پس‌کوچه‌ها خلوت‌تر باشد، بساط‌ها پررونق‌تر و تعداد معتادان بیشتر است. نور کم‌سوی منقل و وافور معتادان، از دور توجه ما را به خود جلب می‌کند و به سوی خرابه‌ها و زمین‌های در حال ساختی می‌رویم که نسبت به روز، معتادان بیشتری در آنها نشسته‌اند. برخی دیگر که در کنار کوچه‌ها نشسته‌اند، آتشی روشن کرده‌اند که سرمای شب پاییز کمتر آزارشان دهد؛ علی‌الخصوص که وضعیت مالی مناسبی نیز ندارند و نمی‌توانند لباس گرم و مناسب فصل سرما را برای خود تهیه کنند. مرد معتادی که سن و سال بیشتری از بقیه دارد، با یک چرخ دستی در حال عبور از کنار ماست؛ به وسایل درون چرخ‌دستی که نگاه می‌کنیم، هیچ‌چیز به‌دردبخور و باارزشی در میان آنها نمی‌بینیم. شاید برخی از آنها را برای آتش زدن و گرم کردن به همراه می‌برد و تعدادی دیگر از آن چیزهایی که همراه اوست، استفاده دیگری برایش دارد.‌زن و مرد جاافتاده‌ای که موهای‌شان سفید شده است، توجه‌مان را به خود جلب می‌کنند. برخلاف اغلب افرادی که در این محله دیدیم، لباس‌هایی آراسته به تن دارند و با سلام و علیکی گرم و مودبانه از کنارمان عبور می‌کنند. این زوج جاافتاده، گویا از معدود ساکنان سالم و بااصل‌ونسب محله هرندی هستند و قصدی هم برای ترک این محله ندارند. خودروی حمل زباله شهرداری توقف کرده است تا زباله‌های جمع‌شده در گوشه‌ای از خیابان را جمع‌آوری کند؛ در میان زباله‌ها، کیسه‌های کوچک، سرنگ و بقایای کارتن‌ها و چوب‌های سوخته به وضوح دیده می‌شود. درحالی‌که کارگران شهرداری زباله‌ها را جمع‌آوری می‌کنند، تعدادی از معتادان در کنار آنها بساط خود را پهن کرده‌اند و مشغول مصرف مواد مخدر هستند؛ آتشی هم روشن کرده‌اند که سرمای هوا کمتر اذیت‌شان کند.‌حالت‌شان به اسیرانی می‌ماند که نمی‌توانند خود را از بندی که در آن گرفتار شده‌اند، رها کنند اما جمع ‌شان که جمع باشد، غوغایی در میان‌شان برپاست؛ غوغای نشئگان. در گوشه‌ای دیگر، چند زن نشسته‌اند و بساطی پهن کرده‌اند اما صدا و چهره‌های‌ شان بیشتر همچون مردان است؛ انگار احساس مادرانه‌شان و زن بودن‌شان را سال‌هاست گم کرده‌اند و حالا در این کوچه و پس‌کوچه‌ها عمرشان را می‌گذرانند تا به آخر خط برسند... کمتر کسی است که معتاد نباشد و در این ساعت از شبانه‌روز در کوچه‌ و خیابان‌های محله هرندی‌تردد کند، مگر آنکه ناچار باشد و وضعیت اضطراری او را به این کار واداشته باشد. کمی دیگر که در کوچه و پس‌کوچه‌های محله هرندی قدم می‌زنیم، به این نتیجه می‌رسیم که قرار نیست چیز بیشتری از زندگی اسف‌بار و دردناک این معتادان دستگیرمان شود؛ از این‌رو به سمت خودروی‌مان می‌رویم تا به خانه بازگردیم. در مسیر بازگشت، از خیابان مولوی عبور می‌کنیم. دوستی که به همراه من آمده است، می‌گوید که تا چند ماه پیش در کوچه‌های فرعی این محله نیز پاتوق‌هایی را دیده است که معتادان شب‌ها در آنجا دور هم جمع می‌شدند. به او پیشنهاد می‌کنم که به این کوچه‌ها برویم اما قبل از رسیدن به این محله‌ها، صحنه‌هایی می‌بینیم که برای ‌مان تعجب‌آور است: معتادان گله‌به‌گله در پیاده‌روهای خیابان اصلی نشسته‌اند و این پاتوق، از تقاطع خیابان شهید مصطفی خمینی به سمت غرب تا نزدیکی میدان رازی (گمرک سابق) دیده می‌شود. دیدن این صحنه‌ها‌ ما را از رفتن به کوچه‌های فرعی بازنمی‌دارد اما جالب آنجاست که کوچه‌ها، بسیار خلوت‌تر از خیابان اصلی هستند؛ شاید معتادان در خیابان بیشتر از کوچه‌های فرعی احساس امنیت می‌کنند. تصمیم می‌گیریم به خیابان‌گردی شبانه در شب سرد پاییزی با نوشیدن یک چای پایان بدهیم اما تلخی دیدن این صحنه‌ها از ذهنمان پاک نمی‌شود...