موضوعات تاریخی را باید بر‌اساس اتفاقات سیاسی و اجتماعی و ساختار جامعه که اهمیت اولیه دارند، نگاه کرد.

به نظر شما چه رابطه‌ای بین مشکلات روانی محمد‌رضا شاه و فرار‌های وی از کشور در مقاطع مختلف د‌وران سلطنت 37 ساله ‌وی وجود دارد؟
موضوعات تاریخی را باید بر‌اساس اتفاقات سیاسی و اجتماعی و ساختار جامعه که اهمیت اولیه دارند، نگاه کرد. نقش فرد در تاریخ اهمیت ثانویه دارد. اهمیت اولیه تحولات تاریخی در واقع زمینه‌های اجتماعی، مباحث جامعه‌شناختی و جامعه‌شناسی و تاریخ است؛ به‌هر‌حال نقش فرد از اهمیت ثانویه برخوردار است. البته کاملا ‌بی‌اهمیت نیست اینکه این فرد چه تصمیمی‌ می‌گیرد و بر‌اساس چه شرایطی است که به او تحمیل می‌شود و تصمیمات را اتخاذ می‌کند. اساسا تصمیمات بر‌اساس خصوصیات اخلاقی خود شخص گرفته می‌شود و طبعا نمی‌شود ویژگی‌های روانی اشخاص را در اتخاذ تصمیمات در بزنگاه‌های مهم ‌بی‌تاثیر دانست. فردی مثل استالین دیکتاتور که سال‌ها حکومت می‌کند و با همه قساوت قلبی که داشته با اراده قوی و اعتماد به‌نفس بالایی به دیکتاتوری‌اش ادامه می‌دهد‌ یا همینطور هیتلر یا چرچیل؛ در مقابل هم افرادی بودند که در بحران‌های سیاسی و اجتماعی کشورشان شکست خوردند که در برخی از آنها این شکست‌ها ناشی از عدم‌اعتماد به نفس و برخورد با چالش‌های بزرگ سیاسی بود. در مورد محمد‌رضا‌شاه موضوع به‌گونه‌ای است که در سن شش سالگی که به ولیعهدی رسید پدرش یعنی رضا شاه برای او ویلایی مستقل برگزید تا تحت آموزش‌های سیاسی و علمی ‌قرار بگیرد و البته تحت تاثیر تربیت سخت‌گیرانه پدرش شرایطی به او تحمیل شد و از نظر تاریخی بسیار می‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد. به هر حال اگر بچه در شش سالگی از خانواده جدا شود و در سنین نوجوانی برای تحصیلات و زندگی‌ به کشور دیگری فرستاده شود اینها می‌تواند از نظر روانی صدمات بسیاری بر کودک وارد کند. برای دستیابی به نتیجه در موضوع گفت‌وگو باید به شخصیت خود محمد‌رضا بپردازیم نه به شرایط سیاسی و اجتماعی دوره او.
همانگونه که پیش‌تر گفته شد، مسائل سیاسی اهمیت اولیه در تحلیل‌های سیاسی دارد و مسائل ثانویه خصوصیات خود فرد است که در بزنگاه‌های تاریخی چه تصمیم‌گیری‌هایی را انجام می‌دهد. در مورد همه فرمانروایان و سیاستمداران تاریخ معاصرمان از جمله مظفرالدین‌شاه، محمدعلی شاه، احمد شاه، رضا شاه و محمدرضا شاه صدق می‌کند که خصوصیات روحی، روانی آنها در تصمیم‌گیری‌های سیاسی‌شان هم نقش داشته‌ که در مقاطع مهم تاریخی چه تصمیماتی می‌گیرد. محمد‌رضا در سال 1304 خورشیدی و در شش سالگی به ولیعهدی می‌رسد و در همان دوران تحت تاثیر تربیت سخت‌گیرانه پدرش قرار می‌گیرد و این تربیت از کودکی موجب افسردگی و انزوا‌طلبی در وجود او می‌شود. اثرات آن در تمام طول زندگی‌اش حتی در دوران اقتدارش در سلطنت هم همراهش بود. ‌وقتی اوریانا فالاچی در دوران اوج اقتدارش با او مصاحبه می‌کند، می‌گوید که من شاه را کاملا آدمی ‌افسرده‌ دیدم. بنابر این همیشه یک نوع افسردگی و انزو‌اطلبی در وجود رضاشاه بوده است. این انزوا و احساس تنها بودن موجب خیالاتی شدن وی و ایجاد تصورات و افکار احساساتی و‌غیر منطقی‌ در ایشان می‌شود‌ و می‌بینیم که در کودکی و نوجوانی رویاهایی می‌بیند. البته که بخشی از آن برای عوام‌فریبی بوده ولی در سماجت او در این رویه به این نتیجه می‌رسیم که واقعا فکر می‌کرده که این رویاها برای او اتفاق می‌افتد. وقتی که این رویاها را به پدرش می‌گوید پدرش شماتتش می‌کند که چرا اخلاق زنانه گرفته‌ای؟! به‌هرحال این انزوا و دوری‌اش از خانواده و بعد هم اعزامش به سوئیس برای تحصیل که باز هم او را از خانواده‌اش دور کرد بیش از پیش در شخصیت انزوا‌طلبی و تصمیم‌گیری‌های غیر‌منطقی‌اش و حس خود بزرگ‌بینی، افسردگی شدید و احساس شکست تاثیرگذار بود. بعد که پدرش را تبعید کردند و قوای بیگانه کشور را اشغال ‌‌کردند‌، سیاستمداران قدیمی ‌او را احاطه کرده و قدرت را از او سلب می‌کنند و وفاداران به پدرش با ‌بی‌اخلاقی با خودش و خانواده‌اش برخورد می‌کنند. افرادی مانند علی دشتی و غیره وقتی رضا‌شاه کشور را ترک می‌کند شروع می‌کنند به ناسزا گفتن و در آن روزها رنگ عوض می‌کنند و می‌گویند رضا‌شاه باید تفتیش بشود که جواهرات سلطنتی را از کشور خارج نکند. اینها‌تردید و شک را در محمد‌رضا بیشتر کرد و در ادامه‌ در دوران دو ساله مصدق هم به نوعی محمد‌رضا شاه تحقیر می‌شود. اگر به تاریخ نگاهی بیندازیم می‌بینیم که صحبت‌های شاه ‌با حسین مکی که در سال 1331 ‌صورت گرفته این گونه است: من حتی پول ندارم که سکه بگیرم و به کارمندان دربار انعام بدهم. اینها باعث می‌شود که تحقیر روحی و روانی بیشتر ‌شود و افسردگی‌هایش نیز بیشتر‌. این شخصیت تاب و تحمل مقاومت در برابر فشارهای سنگین را ندارد و بارها با ثریا اسفندیاری و ملکه خودش صحبت می‌کند که بهتر است من کشور را ترک کنم و شاید در اسفند 1331 واقعا می‌خواسته ایران را ترک کند.
به خاطر مشکلات مالی؟
نه، به خاطر‌ ترس از سقوط بوده است که فکر می‌کرده مصدق می‌خواهد او را ساقط کند. به هرحال در قضیه مصدق ‌ترس و دو‌دلی در او بیشتر ظاهر می‌شود و قادر به یک انتخاب قوی و تصمیم‌گیری قاطع نبوده است که آیا از مصدق حمایت کند ‌یا اینکه او را عزل کند و بعد بر اثر فشارهای نیروهای خارجی بالاخره تصمیم می‌گیرد که مصدق را عزل کند؛ ولی قدرت ایستادن در برابر این تصمیمش را هم نداشت. در 22 مرداد فرمان عزل را امضا می‌کند و فورا به کلاردشت می‌رود که اگر کشور وضعیت نابسامان‌تری پیدا کرد، کشور را ترک کند. وقتی که عزل مصدق اتفاق می‌افتد و آن شبه‌کودتا هم شکست می‌خورد، فورا شاه درنگ نمی‌کند و کشور را ترک می‌کند در حالی که می‌توانست بماند و کشور را ترک نکند، چراکه مصدق طرح و برنامه‌ای برای مبارزه با شاه نداشت. ترک کشور و رفتن به عراق و عدم استقبالاز او بسیار حادثه بدی برای بود و بعد هم که می‌خواست به ایتالیا برود حتی پول خرید کفش را هم نداشت‌. همه اینها باعث می‌شود که در روحیه او از بعد روانی تاثیرات منفی بگذارد.
در ادامه می‌بینیم که بعد از بازگشت به کشور در 28 مرداد در واقع یک نوع حر‌صی برای جمع‌آوری مال هم پیدا کرد که در 12 سال اول پادشاهی‌اش کمتر این ولع مشاهده می‌شود. در این دوران با جمع‌آوری اموال و با تمرکز بیشتر به دنبال امنیت و اطمینان بیشتر‌ بوده که خطری تهدیدش نکند. به‌طوری که سخت به بدنبال ایجاد دستگاه‌های امنیتی بوده و رکن دو و بعد هم ساواک را تاسیس می‌کند؛ به گمان آنکه با این دستگاه‌های امنیتی می‌تواند احساس امنیت کند. در جریان ماجرای 15 خرداد می‌بینیم که محمدرضا شاه خودش را باخته بوده و علم به او قوت قلب می‌دهد و باعث می‌شود که او در آن مقطع ایستادگی کند.
آیا محمدرضاشاه بعد از بازگشت به کشور در 28 مرداد1332 توانسته بود خودش را از نظر روانی بازسازی کند؟
به نظرم ضرباتی که در سال‌های اولیه زندگی و پادشاهی‌اش خورده بود آنقدر زیاد بوده که اساسا امکان بازسازی را از او سلب‌ می‌کرد . درمورد بحث رویاها و تصورات غیر‌منطقی منحصربه فرد که ادعا می‌کرد خواب‌هایی از ائمه اطهار دیده دو تفسیر وجود دارد؛ یک اینکه این حرف‌هایش واقعا عوام‌فریبی بوده تا خودش را مقدس جلوه بدهد و دیگری اینکه ‌ او تصور می‌کرده چنین رویاهایی وجود دارد در حالی که در واقع وجود نداشته است. دلیلش آن شخصیت وابسته و منزوی و فاقد اعتماد به نفس کافی بوده که باعث می‌شده با رویا و خیال‌پردازی خودش را ‌آرام کند. گفتم که وقتی اینها را با پدرش در میان می‌گذارد پدرش شماتتش می‌کند که چرا افکار زنانه و خیال‌پردازی بر تو مستولی شده است. رویکرد دیگری که بعدا شاه خیلی روی آن مانور هم داد این بود که او برای خودش رسالتی الهی قائل بود. اینها همه زمانی اتفاق می‌افتد که او در برابر حوادث سخت، قدرت و تاب ایستادگی ندارد‌ و تنها در شرایط امن و راحت به‌خیال‌پردازی روی می‌آورد و کیش شخصیت را در درون خودش پرورش می‌دهد و سعی می‌کند رسالتی را برای خودش تعریف کند. جشن‌های 2500 ساله و جشن پنجاهمین سالگرد شاهنشاهی پهلوی ‌ همه اینها این را تداعی می‌کرد که شاه می‌خواهد خودش را فردی برانگیخته شده بشناساند که می‌خواهد خدمات بزرگی را برای ایران انجام بدهد و دارای رسالت بزرگ الهی است برای پیشرفت کشور و به آن ایمان دارد و لقب آریامهر را هم حتی به خودش می‌دهد.
او خودش را تافته جدا بافته و یک شخصیت ابرمرد می‌داند و اینگونه فکر می‌کند که فقط او می‌تواند تصمیم بگیرد، بقیه نوکران حقیری هستند که در کنارش قرار دارند و قادر به تصمیم‌گیری نیستند و نمی‌توانند کشور را به پیشرفت برسانند و به زعم خودش چون رسالت الهی دارد پس موفق می‌شود؛ بنابراین به زعم خود شخصیتی ‌بی‌نظیر‌ است که در جهان ‌مانند او وجود ندارد.
جالب است بدانید خارجی‌ها هم تا حدی روی این بعد شخصیت ا‌و کار کردند. رئیس‌جمهور آمریکا وقتی به ایران می‌آید می‌گوید ما به ایران آمدیم که از شاهنشاه درس یاد بگیریم! این هم تاکیدی است که او می‌خواهد در واقع شخصیت عظمت‌طلب شاه را ارضا کند و بتواند با ارضای این بعد شخصیتی وی، به اهداف خود دست پیدا کند و نکته جالب اینکه این شخصیت عظمت‌طلب در مواقع سختی و بحران‌ها به‌شدت فرو می‌ریزد. فردی که هیچ کس را آدم نمی‌داند و از نظر او همه افکار حقیری دارند که در برابر نبوغ شاه باید سرتعظیم فرود آورند. او فردی است که قادر است درباره همه مسائل کشور اظهارنظر کند. درباره مسائل اقتصادی، سیاسی، زیست‌محیطی و حتی اداری نسخه و راهکار دارد ولی جالب است که در مواقع سختی قادر به تصمیم‌گیری نیست و دنبال یک تکیه‌گاه است. در همه امور نظر می‌دهد؛ از امور نفتی گرفته تا خانواده، زن، امور اداری و استخدامی ‌صحبت می‌کند. مثلا در جایی می‌گوید که کارمندان تنبل باید اخراج شوند و ما برای رسیدن به تمدن بزرگ باید سیستم را ماشینیزه کنیم. او حد خودش را به رئیس امور اداری و استخدامی ‌تنزل می‌دهد.
محمد‌رضا برای همه زمینه‌های کشور راهکار دارد! و فکر می‌کند راهکار او بهترین است همین شخصیت در سال 1357 ‌هیچ گونه راهکاری ‌از خودش ندارد و این می‌شود که دربار هر روز مکانی می‌شود برای دعوت از رجال قدیمی‌و آنهایی که سال‌ها مطرود شده بودند و شاه به اینها کاملا ‌بی‌اعتنایی کرده بود حالا مجد‌دا به دربار دعوت می‌شوند.
اسناد جدیدی با صدای شاه اخیرا منتشر شده که در این صحبت‌های شاه می‌شنویم که شاه قادر به اتخاذ هیچ تصمیمی ‌در برابر انقلاب نیست و در جزئیات مسائل از دکتر امینی سوال می‌پرسد و وقتی امینی به او یک کلمه جواب می‌دهد و راهکار ارائه می‌دهد شاه به‌شدت خوشحال می‌شود. او مثل کسی که کاملا عاجز است در برابر بحران می‌خواهد متوسل شود به فردی مانند دکتر امینی که در مورد امور روزمره‌اش کسب تکلیف کند تا شاید بدین وسیله بحران را پشت سربگذارد.
محمد‌رضا در شرایط بحرانی هیچ قدرت تصمیم‌گیری ندارد و این تضاد و پارادوکس شخصیتی شاه است. فردی خودکامه که به نزدیکترین دوستش علم اعتراض می‌کند که چرا فلانی در فلان شهر موضع انتقادی نسبت به دولت او گرفته است که علم هم جواب می‌دهد‌‌: «فلانی مثلا کاندیدای حزب اپوزیسیون ‌است و باید اعتراض کند بالاخره!» شاه در برابر بحران انقلاب که قرار می‌گیرد قدرت اتخاذ کوچکترین تصمیم را هم ندارد و بهترین کار را در سپر انداختن و فرار می‌بیند. این فرار صرفا در 26 دی 57 نبود؛ بلکه این فرار از تحمل مسئولیت هم بود. یکسال و نیم بعد از فرار هم می‌بینیم که حاضر نیست مسئولیت خود در برابر حوادث را بپذیرد. همواره می‌خواهد بار مسئولیت شکست را بر دوش افراد دیگر بیندازد.یک روز قره‌‌باغی، یک روز فردوست، یک روز بختیار، یک روز کارگزاران رژیم خودش و یک روز هم آمریکایی‌ها که پشت شاه را خالی گذاشتند و به زعم او اینها عوامل سقوطش بوده است. محمد‌رضا شاه خود انتقادی را بر نمی‌تابد و از مسئولیت فرار می‌کند.
محمد‌رضا دچار پارادوکس شخصیتی شده بود، اماوجود اشخاص و رجال متملق بیش از پیش به بعد منفی روانی‌اش دامن می‌زدند.
به‌هرحال‌ آنها هم نقش غیرقابل انکاری در سقوط روانی محمدرضا داشته‌اند. به‌طور کلی سه دسته رجل در دوره پهلوی فعال بودند ؛دسته اول؛ رجال متکبر قدیمی‌که شاه را قبول نداشتند و سعی می‌کردند او را تحقیر کنندمثل قوام و مصدق و امینی و غیره. دسته دوم؛ رجال متملقی بودند که فقط ‌تملق شاه را می‌گفتند تا او را را خشنود کنند و حس خودشیفتگی‌اش را تقویت می‌کردند البته این دسته بیش از پیش در تقویت روحیات منفی شاه نقش داشتند. دسته سوم؛ معدود رجالی بودند که در عین اینکه به شاه احترام می‌گذاشتند وشئوناتش را به‌عنوان پادشاه رعایت می‌کردند، دلسوزش بودند. این گروه از تملق پرهیز می‌کردند مثل حسین ‌علا و یدالله التزام و شاید اقبال و علم را هم بتوان در این دسته برشمرد. با منزوی شدن برخی از اینها، شاه این افراد ‌را هم از دست داد و غیر از التزام و یکی دوتای دیگر که مورد مشورت شاه در ایام انقلاب قرار می‌گرفتند در آن دوران بحرانی دور و بر شاه پر بود از افراد چاپلوس و متملق که وضعیت خودخواسته شاه هم بود. این گروه متملق حتی به شاه گزارش می‌دادند که تنها عده‌‌ کمی با شما مخالفند؛ در حالی که تظاهرات میلیونی در خیابان‌ها علیه شاه برگزار می‌شد.
نقش رهبران کشورهای دیگر مانند کارتر و نیکسون، شاه حسین و ذوالفقار علی و... چگونه بود؟ با‌لطبع آنها هم با تحریک این حس خودشیفتگی محمد رضا، در جهت نیل به اهداف سیاسی و اقتصادی‌شان پیش می‌رفتند؟
آنها هم دوست داشتند حس خودشیفتگی شاه را به نوعی ارضا کنند که البته همانگونه که اشاره کردید به دنبال منافع خودشان هم بودند. مثلا وقتی که رئیس‌جمهور وقت آمریکا آمد و گفت که ما آمدیم از شاه درس یاد بگیریم همان دوره است که شدیدا به‌دنبال منافع خودشان بودند و با ‌آنگونه تملقات روی هدف خود سرپوش می‌گذاشتند. ذوالفقار علی پاکستانی هم بارها از شاه تعریف و تمجید کرد و یا ملک حسین، پادشاه اردن که خودش را فدایی شاه می‌داند ولی در بعضی بزنگاه‌ها پشت‌شاه را خالی‌ و بعد از انقلاب هم تمام مناسباتش با شاه را هم قطع کرد. بنابراین رفتارهای سیاستمداران منطقه هم در جهت استفاده سیاسی و اقتصادی خودشان بوده و البته با تحریک حس خودشیفتگی شاه. محمد رضا عطش سیری‌ناپذیری در تملق شنوی داشته، حس عظمت‌‌طلبی بالایی داشته و کوچکترین انتقادی را برنمی‌تابید.
اوج حماقت‌های روانی شاه در دوران پادشاهی کجا بوده؟
شاه 37 سال سلطنت کرده و اشتباهات استراتژیک زیادی را مرتکب شده است. ‌ مرد بحران‌ها و شرایط سخت نبود. خیلی زود در برابر بحران‌ها تسلیم می‌شد. محمد رضا در زمان ثبات هم توسعه سیاسی را انجام نداد. ‌جای اینکه به توسعه سیاسی بیندیشد به خودکامگی بیشتر روی آورد و با تاسیس حزب رستاخیز بود‌ که عملا اختناق بیشتری را بر جامعه حاکم کرد. تیره کردن رابطه‌اش با مرجعیت هم اشتباه بزرگ و استراتژیک شاه بود‌ که انجام داد. پس تخریب روابط شاه با مرجعیت موضوع انقلاب سفید و اصلاحات ارضی و ازدست دادن مالکان هم از اشتباهات ناشی از ‌ترس و عدم تعادل روانی در تصمیم‌گیری‌های شاه بود. تاسیس حزب رستاخیز‌ که در راستای اختناق بیشتر بود هم در این راستا قابل بررسی است در حالی که می‌توانست توسعه سیاسی کنترل شده‌ای را انجام‌بدهد.