![]() | ![]() |
![]() | ![]() |
آخرین اخبار
اخبار پربیننده
اخبار مرتبط
تعداد بازدید: 1976
کد خبر: 207 سرویس: فرهنگی,گفتگو زمان مخابره: 1390/8/16 19:21 | |
گفتوگوی تفصیلی مثلث درباره یه حبه قندميركريمي:داشتم نااميدميشدم |
رضا ميركريمي اين روزها فيلم «يه حبه قند» را بر پرده سينماها دارد. هرچند حضور اين فيلم در جشنواره فجر نوار موفقيتهاي سيمرغي او را پاره كرد و حواشياش سرنوشت چندان مشخصي را براي اكران آن متصور نبود، اما طبق آمار، روزبهروز به نسبت ميزان فروش آن در جدول اكران افزوده ميشود و رفتهرفته از سوي منتقدان و رسانهها نيز باتوجه روزافزوني مواجه شده است. در اين شماره از مثلث راز و رمزهاي فيلمسازي اين كارگردان موفق را باتوجه به آخرين ساخته او به كنكاش نشستهايم
آقاي ميركريمي! آيا از شرايط اكران «يه حبه قند» و نتيجه كارتان راضي هستيد؟ كلا حالا كه چند هفته از اكران فيلم ميگذرد شرايط چطور است؟
مطمئنا انتظار اين شرايط را نداشتم. البته نه اينكه اصلا انتظارش را نداشته باشم، بلكه براساس اتفاقهايي كه در يك سال گذشته براي اين فيلم رخ داد و حاشيههايي كه متاسفانه ايجاد شد، كمكم داشتم نااميد ميشدم از اينكه «يه حبه قند» بهخوبي ديده شود و درباره ساختار، جزييات و تم آن حرفهاي جدي زده شود و مردم براي ديدن اين فيلم تشويق شوند. البته فكر نميكردم كه اين فيلم فروش كميداشته باشد، بلكه به فروشي متوسط فكر ميكردم. اما خوشبختانه اقبال خوبي از طرف منتقدان و مردم به فيلم شد و سازماندهي خوبي در زمينه تبليغات از سوي حوزه هنري و تيمي كه براي اكران برنامهريزي كرده بود، انجام شد كه به ديدهشدن فيلم كمك كرد. الان خيلي خوشحالم كه مطالب زيادي در حمايت «يه حبه قند» نوشته شده و بعضا اگر نقدي در مخالفت و اشاره به نواقص فيلم منتشر شده، باز هم مفيد است و نشان ميدهد فيلم آنقدر اهميت داشته است كه درباره آن نوشته شود. استقبال مردم هم براي من جالب است. بسياري از پخشكنندههاي كاربلد سينما مدعي بودند كه اين فيلم فروش خيلي كمي خواهد داشت، دلايل آنها هم مشخص بود، آنها الگوهايي از فيلمهاي پرفروش دارند كه هيچكدام از آن الگوها را ما در «يه حبه قند» رعايت نكردهايم؛ از جمله حضور چند استار كه عكس آنها روي سردر سينما زده شود، قصه سرراست و احيانا ملودراميكه مردم را جذب كند، مدت زمان فيلم كه بيشتر از 90 دقيقه نباشد واستفاده نكردن از لهجه براي اينكه مردم خوب ارتباط برقرار كنند. ما هيچ كدام از اين پارامترها را در فيلم نداشتيم. پيرنگ قصه «يه حبه قند» حادثه ندارد و از فضاي احساساتي و ملودرام پرهيز كرده است و سردر سينماي ما به جز يكي دو نفر، پر از چهرههايي است كه مردم براي اولين بار آنها را ميبينند. اتفاقا اصرار داشتيم كه تصوير همه بازيگرها روي سردر سينما باشد و تبعيضي از اين نظر قائل نشويم و اين كار را كمي با شهامت انجام داديم. مدت اين فيلم با وجود آنكه بعد از جشنواره آن را خلاصه كرديم، 115 دقيقه است، لهجه فيلم هم به اعتقاد برخي پخشكنندهها عاملي است كه ميتواند براي تماشاگر دافعه ايجاد كند، همه اينها را كه كنار هم ميگذاريم، فيلم در قلمرو فيلم هنري و به اعتقاد برخي افراد، خاص جا ميگيرد؛ بهدليل نوآوريها و نگاه جديدي كه به فرم روايي دارد و اين ميتوانست براي تماشاي عمومي عامل بازدارنده باشد، ولي اكنون شاهديم كه اكران هر روز بيشتر رونق ميگيرد و فروش فيلم هر هفته افزايش مييابد و اكنون دومين رتبه فيلمهاي پرفروش را داريم. درواقع، اين امر يك معنا را جا مياندازد و آن اينكه تمام تصورهايي كه برخي ادعا ميكنند از مخاطب دارند، غلط است.
من ميخواهم گروهي از دانشجويان را اين هفته در مقابل سينما بگذارم تا به شكل تصادفي آمار بگيرند تا بدانيم بافت جمعيتي مخاطبان ما به چه اقشاري تعلق دارد، با چه ميزان سواد، براي چندمين بار اين فيلم را ميبينند و چند بار در سال به سينما ميآيند، تا از اين رهگذر، آماري بهدست بياوريم و بدانيم مخاطب خاموشي كه هرگز آنها را به حساب نميآوريم، چه كساني و در كجا هستند و چه نيازهايي دارند و اگر چه ميزان از گارانتي سلامت درباره يك فيلم به آنها داده شود، به آن فيلم اقبال نشان ميدهند. معمولا كف سليقه، ذائقه و توقع مخاطب هميشه مورد هدف ماست و هميشه آن را هم از دست ميدهيم و بهتدريج، اعتماد آن بخش را هم در فيلمهاي خود از دست ميدهيم، به همين دليل، تعداد مخاطبان سينما مدام كاهش مييابد.
هرقدر كه جلوتر ميرويم، موج اجتماعي هم براي «يه حبه قند» بهوجود ميآيد.
به نظر «يه حبه قند» فقط يك فيلم عادي نيست و در شبكههاي اجتماعي و به شكل سينهبهسينه، بين رفقا و جمعهاي دانشجويي و در حوزههاي مختلف فرهنگي براي آن تبليغ ميشود. اين امر حكايت از اين دارد كه شايد چيز جديدي پيدا شده است و آقاي ميركريمي چيزي را كشف كرده و نمايش داده كه پيش از اين كسي آن را نديده بود. شايد به تصوير كشيدن چيزي كه در زندگي عادي همه ما مشاهده ميشود، و روايت آن، نوعي پردازش جديد باشد. از نظر شما اين مساله عامل بهوجود آمدن موج اجتماعي است؟
من ادعا نميكنم كه كار خيلي جديدي كردهام، اما شايد فيلم در شرايطي عرضه ميشود كه مخاطبان نسبت به آثار هنري و محصولات فرهنگي كه براي آنها توليد ميشود، نااميد شدهاند. ضمن اينكه وقتي از بيرون به پيكره رسانهاي كشور در تمام حوزهها مانند راديو، تلويزيون و... نگاه ميكنيم، ميبينيم كه در پايين آوردن ذائقه عمومي، كم كردن سطح كيفي آثار، عريان كردن، واضحگويي و مستقيمگويي پيام كه آن را شبيه خطابه ميكند تا اثري هنري، پسرفت داريم. از اين جهت، عادت مخاطب را به سمت اين بردهايم كه سادهترين مفاهيم را به مستقيمترين شكل به آنان انتقال دهيم و مخاطب نيز در كمترين زمان و با هزينه ضريب هوشي آن را درك كند. در اين شرايط، مخاطب احساس سرخوردگي ميكند، براي آنكه بخشي از شعور و درك او در آثاري كه برايش فراهم شده، ناديده گرفته شده است، من اين روزها خيلي ايميل و پيامك از مخاطبان دارم و آنها از احساس خود براي من مينويسند. براي من جالب است، برخی از كساني كه فيلم را ديدهاند، دوست دارند، دوباره آن را ببينند. اين اتفاق بهندرت رخ ميدهد. آنقدر دست محصولات فرهنگي ما براي مخاطب رو است كه يكبار هم به زحمت ميتوان آنها را تحمل كرد. به نظر من، ما مخاطب را دست كم گرفتهايم، يكي از دلايل كاهش و ريزش مخاطب نيز به دليل كمكاري و كمفروشي ماست و خيلي از مخاطبان به خانههاي خود رفتهاند و سينما نميآيند، آنها در خانه مينشينند و ديويدي آثار خارجي را ميبينند يا سعي ميكنند از محصولاتي استفاده كنند كه بيشتر به شعور آنها احترام ميگذارد.
به نظر ميرسد، رضا ميركريمي در فيلمسازياش جزو كساني است كه براساس يك مانيفست خاص پيش ميرود. بخشي از اين مانيفست، مفهومي و بخشي از آن برگرفته از نگاههاي شكلي است، مثلا اينكه هيچوقت قصه بر فيلم غلبه ندارد كه اوج آن را در «به همين سادگي» ديديم. آيا در اين زمينه يك الگوي ذهني داريد و اصرار ميكنيد كه فيلمهاي شما، هم از نظر معنا در يك خط باشد و هم از نظر شكل ارائه به موقعيتهايي خاص در عين سادگي بپردازد؟
حتما بايد بين فرم و محتوا ارتباط ارگانيك و درست وجود داشته باشد. اين طور نيست كه بخواهم تجربه فرمي داشته باشم و براي اين كار، تمي را كه جزو دلمشغوليهاي امروزم است، به زور به فرم بچسبانم. در جواب سوالي كه دوستي پرسيد كه ايده اين فيلم از كجا شروع شد و اول فرم بود يا محتوا، گفتم واقعا من هيچ وقت پيدا نميكنم كه اول فرم است يا محتوا. در ابتدا كه ميخواهم فيلمي را بسازم، يك فضا وجود دارد كه در آن حرفهاي نگفته، تكنيكهاي مهارنشده و فرمهاي استفادهنشده وجود دارد، برخی اوقات همه با هم به سراغ تان ميآيد. شما در ابتدا يك فضا داريد و دوست داريد درباره آن حرف بزنيد، كم كم شروع به فربه كردن بخش فرم و محتواي آن ميكنيد، هيچ كدام از آنها به تنهايي اول نيستند. به همين دليل، چون از يك فضا ناشي ميشود، ارتباط ارگانيك بين فرم و محتوا همراه كار شماست. من در مصاحبه قبليام با مثلث درباره اين موضوع مفصل حرف زدم كه چرا بايد از پس اتفاقهاي ساده، معاني بزرگ را كشف كنيم و اين درك شبهعرفاني، درك درست ديني است كه بايد با آن به دنيا نگاه كنيم و رفتن به سمت اتفاقهاي معجزهوار و فوق تصور از نوعي شك و عدم اعتماد به نفس ناشي ميشود كه انگار ميخواهيم به خودمان ثابت كنيم چيزي كه داريم، واقعي است. وقتي به چيزي كه به آن اعتقاد داريم، اعتماد هم داريم، ميتوانيم از سادهترين اتفاقها هم نگذريم؛ كما اينكه در ديدگاه ما هيچ چيزي در دنيا بياهميت و فاقد معنا نيست، در پس همه پدیده ها معنایی مستتر و به هم پیوسته حضور دارد. در عين حال، همه چيز به همه چيز ارتباط دارد و كشف اين ارتباط لذت خوبي را براي بيننده در پي دارد. اگر شما بتوانيد از بياهميتترين چيزها ارتباطي با تم خودتان پيدا كنيد و به اين مهارت برسيد، بيننده با تمام عناصر زندگياش احساس نزديكي ميكند و هرگز فكر نميكند دچار تكرار شده است، بلكه تمام آن چيزهاي به ظاهر بياهميت براي او حامل پيام ميشوند.
اتفاقا فيلم «يه حبه قند» فوقالعاده جزءنگر است و لقب فيلم جزييات را به آن ميتوان داد. چطور شما به اين جزيياتي كه بعضا بسيار متنوع هستند، ميرسيد؟ آيا صرفا به دليل يك مدل فكري است يا تحقيق گسترده و ساعتها تفكر و همفكري داشتيد؟
جواب اين سوال خيلي سخت است. من كار نميكنم تا زندگي كنم، بلكه زندگي ميكنم و در آن كار هم ميكنم، فيلمسازي هم بخشي از زندگي من است. اينطور نيست كه براي اينكه فيلم بسازم، مطالعه كنم يا ببينم چه كاري را بايد انجام دهم، بلكه همه اين كارها اعم از مطالعه، مشاهده، معاشرت با مردم و سير در اجتماع را براي زندگي خودم انجام ميدهم و بعضی وقت ها از داخل آن فيلم هم ساخته ميشود. در واقع، اينها تجربههاي انباشتهشدهاي در پس ذهن است و بخشي از آن به فيلم تبديل ميشود. وقتي قرار است درباره چيزي فيلم بسازم، چون دو، سه سال درباره آن فكر كردهام، مواد زيادي براي آن دارم. اين موضوع را گاهي به كساني كه با من ارتباط دارند، ميگويم كه دنبال قصه پشتكوه نگرديد، قصه همان لحظهاي كه به آن فكر ميكنيد، كنار شماست، فقط كافي است آن را ببينيد و در زندگي عادي خود بهدنبال قصه بگرديد. بحث من فقط قصه نيست، بلكه پيدا كردن و رابطه برقرار كردن با همه اشياء، اتفاقها و آدمهايي است كه در اطراف شما هستند. اگر به اين مهارت برسيد كه بتوانيد بين آن چيزي كه در اطراف شما اتفاق ميافتد و آن معاني كه دوست داريد به آنها دست پيدا كنيد و آنها را كشف كنيد، ارتباط برقرار كنيد، بهراحتي ميتوانيد قصه بنويسيد، بدون اينكه براي پيدا كردن موقعيت دراماتيكي كه تا به حال هيچكس آن را نگفته باشد، دچار مرارت و سختي شويد. بدترين اتفاق اين است كه فكر كنيد دو خط اول ايده شما بايد خيلي تكاندهنده باشد، اصلا لزومي ندارد اين اتفاق بيفتد. اولا هيچ قصه غيرتكرارياي در دنيا وجود ندارد، دوما شما هر قصه تكراري را ميتوانيد جديد و نو روايت كنيد.
بحثي كه در صحبتهاي شما بود، معنا دادن به زندگي است. درواقع، معنادار كردن زندگي بحثي معرفتشناسي است و عمده نقد افرادي مانند ماكس وبر به جهان جديد و مدرنيسم را همين بحث تشكيل ميدهد. ميتوان گفت يكي از پروژههاي فيلمهاي آقاي ميركريمي اين است كه به جهان معنا دهد و جهان را معنادار نگاه كند. از اينجا ميتوانيم به بحث سينماي اخلاقي، مذهبي و ديني وارد شويم. بزرگترين كار تفكرات غيرديني اين است كه زندگي ميتواند معنادار نباشد. يا به عبارتي دو نوع زندگي وجود دارد كه يكي همان آني است كه وجود دارد و لازم نيست معنايي داشته باشد و بايد در همان آن، خوش بود. يك زندگي ديگر، استفاده از «آن» در كنار معناست. اين معنادار كردن خوشيها و تلخيهاي زندگي را ميتوان پروژه سينماي ميركريمي دانست؟
ما از دو منظر ميتوانيم براي جزييات زندگي اهميت قائل شويم؛ يكي اينكه برشي از واقعيت را نشان دهيم و بگوييم همه چيز هماني است كه وجود دارد، بياييد به آن زيبا نگاه كنيم. در اين نگاه، اشيا، جزييات و موقعيتهاي كوچك فاقد معنايي فراتر از آن چيزي كه ميبينيم، ارايه ميكند. اين نگاه را در فيلمهاي بسياري داشتهايم كه جهان خوبي را هم براي مخاطب خود خلق ميكند. از اين جهت كه ميگويد، منتظر اتفاق بزرگتري نباش، همه چيز همين است كه وجود دارد. ولي در دل خود، با وجود اينكه درباره زمان حال و دم صحبت ميكند، آن را فاقد معنا ميداند و بهنوعي نگاهي رئاليسم خوشبينانهاي است كه صورت مساله فردا را پاك ميكند و ميگويد كه تو بايد الان اطراف خود را خوب ببيني و بيشترين مسئوليتي كه براي مخاطب ايجاد ميكند، يك مسئوليت اجتماعي براي اصلاح ظاهر زندگي و روابط اجتماعي اوست.
اگر همین دقت در جزييات را به مخاطب بدهيم، اما از يك جزء به كل او را رهنمون كنيم و بگوييم به همه چيز نگاه دقيق داشته باش و منتظر اتفاقي بزرگتر نباش، هر اتفاق كوچكي روزنهاي به معنايي بزرگتر است. اولا دنيا به موجودات جاندار و بيجان تقسيمبندي نميشود، بلكه همه اشيا، اتفاقها، لحظات و پديدههاي دنيا جاندار هستند و در پس آنها معنايي است که همه ویژگی های كلي را كه به آن وصل است، دارد. شما پشت پلاستيك عالم، بينهايت رشته سيم ميبينيد كه اينها را به يكديگر متصل كرده و كليتي را ساخته است. بنابراين از هر چيزي ميتوانيد به چيز ديگر وصل شويد، فقط بايد اين رابطهها را كشف كنيد. رابطهها فقط سمبلهاي شناختهشده نيستند كه وقتي به ذهن ميآيند ما را به معنايي هدايت ميكنند، بلكه همه چيز ميتواند نشانه باشد، حتي چيزي كه ما بارها آن را در روز تكرار ميكنيم و بياهميت است. بستگي دارد كه ما قدرت كشف را بتوانيم به مخاطب بدهيم، يعني به او ياد بدهيم كه ميتوان همه چيز را نوع ديگري ديد، در اين صورت، احساس ميكنيد كه دنيا با شما حرف ميزند. البته اين موضوع در فرم روايي، فرمولهايي دارد و بايد راه آن را پيدا كنيد كه چگونه از این مرز ظاهر فراتر برويد. با اين اوصاف، اين موضوع كه فيلم من برشي از واقعيت باشد براي من اصلا مطلوب نيست. من تا جايي كه به جلب اعتماد مخاطب، همذات پنداري و باورپذير كردن كار كمك كند، به سراغ واقعيت ميروم و نه بيشتر. از آنجا به بعد ترجيح ميدهم يك امپرسيوني را به آن وارد كنم که حکایت از لایه های دیگری بکند.
به اين موضوع اشاره كرديد كه هر كسي از ظن خود با اين فيلم ارتباط برقرار ميكند. همچنين گفتيد كه بيشتر مطالب رسانهاي حمايتي بوده، اما خب مطالبي هم بوده است كه نگاه تند انتقادي و محتوايي داشتهاند و بهنوعي درك كردهاند كه فيلم «يه حبه قند» براي آنها خطرناك است. در كنار آن هم بحثهايي ميشود مانند «جنگ سنت و مدرنيته» درحاليكه مثلا روحاني فيلم بهعنوان سمبل سنت تا اين حد شناخت از روزگار دارد كه ميگويد فينال بدون برزيل و آرژانتين فينال نيست يا هشدار مرگآگاهي فيلم بيش از آنكه جنبه بازدارندگي داشته باشد، تشويقي است، اما به هر حال اين بحثها مطرح هستند. آيا شما نترسيديد از اينكه در چند جبهه بحث كنيد و هم مخاطب را جذب كنيد، هم تاثيرگذاري داشته باشيد، هم فرم و محتوا را در نظر داشته باشيد و هم حرفي را بزنيد كه بخشي از زندگيتان است؟ اين كار براي شما به هيولا تبديل نشد و چطور شد كه اين هيولا شما را نبلعيد؟
من وقتي «زيرنور ماه» را ميساختم ميترسيدم. يكي از سختترين كارهايم را آن زمان تجربه كردم، چون نگران بودم از اينكه آيا به اين ميزان اعتقادي كه من به حرفم دارم، جامعه هم ظرفيت پذيرش آن را دارد؟ چون معتقدم ما حق نداريم فارغ از ظرفيت مخاطب حرف بزنيم، نهايتا يك يا دو قدم جلوتر ميتوانيم حرف بزنيم. این ديدگاهي نا بخردانه است که ادعا کنیم، حرفهاي نگفته زياد است و می شود بدون توجه به تحمل و هضم جامعه مخاطبین به آنها پرداخت ، چون در صورتي كه نتوانيد با مخاطب ارتباط برقرار كنيد، مانند اين است كه اصلا حرفي نزدهايد.
شاخكهاي هنرمند بايد تيز باشد، در جامعه رفتوآمد داشته و نظرهاي مختلف را شنيده باشد تا بداند اكنون آستانه تحمل مردم چقدر است و براساس آن، محتواي اثر خود را تنظيم كند و بسنجد. من بعد از ساخت فيلم «زير نور ماه» بازخورد خوبي گرفتم و فهميدم وقتي حرف مال خودت است و آن را صادقانه ميگويي، طرفداران بیشتر می شوند، و مخالفان از جنس افراد سرسختي كه با تو مشكل دارند، نيستند، بلكه موضع خود را ميگويند، چون اعتماد دارند به اينكه شما حرفي عاريتي و سفارشي را نزدهايد، بلكه درباره چيزي حرف ميزنيد كه به آن اعتقاد داريد. وقتي با كسي بحث ميكنيد كه ديدگاه او را قبول نداريد، اما احساس ميكنيد كه متعهدانه، از روي درد و شناخت فردياش حرف را ميزند، به او احترام ميگذاريد، با وجود اينكه ديدگاهش را قبول نداريد.
«يه حبه قند» در مقايسه با فيلمهاي قبلي من، غيرمستقيمترين فيلمياست كه ساختهام، يعني محتوا و تم را تا جايي كه ميتوانستم، در لايههاي مختلف فيلم پنهان كردم و فرم روايي قصه بهگونهاي است كه از مستقيمگويي پرهيز كرده است. البته معناي آن، اين نيست كه حرفهاي كميدر «يه حبه قند» زده شده است؛ من تقريبا تمام حرفهاي امروز خود را در فيلم زدهام، هر چيزي كه به ذهنم ميرسيد؛ درد دلها، نگاهها، راهكارها و هر چيزي را كه داشتم، تا جايي كه ميتوانستم، در «يه حبه قند» جا دادم. براي اينكه ظرافت ساختمان هنري من آسيب نبيند و به يك شكل روايي صميمانه با مخاطب برسم كه احساس اندرزگويي و ارسال پيام به او دست ندهد، بلكه در توليد معنايي كه مورد نظر من است، مشاركت كند، اينها را پنهان كردم. از اين نوع مخالفتها خيلي نگران نبودم. جامعه ما آن زماني كه من «زير نور ماه» را ميساختم ملتهب بود و اكنون نيز همانطور است. يك مجموعه تندروي در دو طرف دو طيف بهظاهر كاملا متفاوت وجود دارد كه گاهي بهخاطر تندروي با يكديگر هماهنگ ميشوند و با همكاري طيف ميانهرو و معتدل را ميكوبند، ولي هرگز نبايد براساس توقع آنها خودمان را تنظيم كنيم. بخش زيادي از جامعه اكثريتي است كه عاقل و ميانهرو هستند و در دفاع از ديدگاههاي خود افراط نميكنند و آزادي معنوي خوبي دارند و دوست دارند حقايق را بشنوند و راه را براي دريافتهاي جديد نبستهاند.
فيلم، انگار نوعي تصويرسازي و شبيهسازي از وضعيت جامعه در آن خانه كوچك داشته و تيپهاي مختلف جامعه را روايت ميكند، خيلي هم قصد ندارد با فضاي سياسي برخورد كند و شايد بخواهد از موضع غيرسياسي حرف سياسي بزند. با توجه به تقابلي كه بين سنت و مدرنيسم در فيلم ديده ميشود، آيا نميتوان گفت كه در اين تقابل، ميركريميفيلمي در ستايش و دفاع از سنت ساخته است و ميگويد به ريشههاي خود برگرديم؟ مثالش هم شايد مثلا تنه درختي باشد كه يابنده گنج به آن ميرسد. مظهر اين سنت هم در فيلم شخصيت آقاي پورصميمي است.
هر بحثي به سياست ميتواند مربوط شود؛ چون اصل، فرهنگ است و بقيه ساحتها پيرو آن هستند. هرچند اكنون ممكن است بسياري از مسئولان به اين موضوع اعتقاد نداشته باشند، كما اينكه در كارها و سياستهاي آنها اين موضوع را ميبينيم كه فرهنگ را بعد از اقتصاد و سياست ميبينند كه در توجيه ناكارآمدي آن بخشها يا تسطيح مسير براي انجام ماموريتهاي اقتصادي و سياسي به كار ميآيد. اگر به صورت زيربناييتر به حوزه فرهنگ نگاه كنيم، ميبينيم كه همه آنها پيرو فرهنگ هستند و در ساحتهاي پايينتري قرار ميگيرند. در نتيجه، هر وقت ما از يك معضل يا مشكل فرهنگي صحبت كنيم، لاجرم حرف سياسي هم زدهايم، چون همه اينها به هم وصل ميشوند.
من نخواستهام سنت و مدرنيسم را در تقابل يكديگر بگيرم. چراكه اصلا معتقدم جامعه ما سنتي يا مدرن نيست؛ ما از گذشته سنتي خود، بخشهاي خوب را در رفتارهاي اجتماعي كمتر در اختيار داريم، از مدرنيسم هم فقط معضلات را وارد كردهايم و خيلي كم به سمتي رفتهايم كه بتوانيم از محاسن آن استفاده كنيم. بنابراين بين اين دو مرزي نميبينم كه بخواهم از هر كدام دفاع كنم. ما لاجرم آدمهايي هستيم كه در عصر مدرن زندگي و از لوازم آن استفاده ميكنيم. هر شعاري كه بخواهد دنياي مدرن را كلا كنار بگذارد، شعاري توخالي است. ضمن اينكه نميتوانيم به شكل كامل مانند دوره سنتي زندگي كنيم، چون اولا عصر بعضي بحثها گذشته است، دوما در سنت هم رفتارهاي غلط وجود داشته است. پس من به دنبال مرز بين اين دو نبودم، بلكه ميخواستم شيرينيهاي بخش سنتي را كه فراموش شده است و ديده نميشود كه بهنوعي هويت ما را ميسازد، نمايش دهم و روايت كنم. بحث من بيشتر درباره هويت است تا سنت و مدرنيسم؛ هويت همه آن چيزي است كه در ناخودآگاه جمعي ما تاثير مستقيم دارد و گاهي خودمان خيلي به آن احاطه نداريم، اما ميراثدار آن هستيم و در مواقع خاص، واكنشهاي جمعي بهخصوصي نشان ميدهيم.
فاصله ما از اين ناخودآگاه جمعي كه گاهي به عدم شناخت خودمان از خودمان منجر ميشود، سبب ميشود تا احساس بيگانگي و گسست بين افراد جامعه ايجاد شود و همه بهجاي حل مساله، به فكر فرار باشند. براي درست فكر كردن با هدف حل مسائل، بايد خود را بشناسيم. كسي كه خود را نميشناسد، نميتواند نسبتش را با ديگران و دنياي پيرامون بسنجد، در نتيجه نميتواند راهكار جديدي ارائه كند. هويت چيزي است كه امروز در مناقشات، سر و صداها و شلوغكاريهايي كه راه انداختهايم، در حال گم شدن است. غم غربتي كه افراد جامعه را گرفته و باعث شده است احساس تنهايي داشته باشند و خوشبختي را در جاي ديگري، غير از در ميان خودشان جستوجو كنند، شايد از بيمهري به هويت جمعي ناشي ميشود. البته اين مسائل تصورات شخصي و براساس بحثهاي نسبي و تجربي من است ، همین ونه بیشتر!
در بحث هويت و شيريني مولفههاي سنت كه گاه در فيلم، يادآور چيزهايي است كه قبلا داشتيم و در اين قالي ايراني كه نقش كرديد، هدفتان صرفا نگاه حسرتآميز بوده است نسبت به چيزهايي كه از دست دادهايم، يا نوعي نگاه مشوقانه براي اينكه فرصت هنوز براي احيا و نگه داشتن آن چيزهايي كه زماني نهچندان دور داشتيم از دست نرفته است؟
اين دو موضوع را اصلا در تقابل با يكديگر نميبينم. چه شما از روش فيلمهايي با نگاه سوسياليستي به اجتماع نگاه ميكنيد، كه نقد واضح، صريح و تلخي را از وضعيت جامعه نشان ميدهند و زشتيها را به رخ مخاطب ميكشد و با نشان دادن آن پستيها، مخاطب را تحقير ميكند، چه اينكه با ادبيات شرقي و ايراني خود، به جاي به رخ كشيدن زشتيها، جايگاه و كرامت واقعي فرد را به او نشان دهيم و بگوييم تو ميتوانستي اينگونه باشي، تا براي او به جاي تحقير، حسرت ايجاد كنیم، هر دو روش ميتواند موتور محرك خوبي باشد و انگيزه مناسبی براي حركت به سمت اصلاح ايجاد كند. واژه مشوق كه گفتيد، در پس اين حسرت است، يعني حسرت بايد مشوقي براي مخاطب شود تا خود را به موقعيتي كه ميتواند از آن بهرهمند شود، برساند.
خوشحالم از اينكه در صحبت پيش از مصاحبه گفتيد در جاهايي از فيلم اشكتان درآمد كه عادي نبود و كساني در بخشهايي ديگر از فيلم. انگار «يه حبه قند» آدرس دقيقي براي احساسات تماشاگر نگذاشته است. من از آدمهاي مختلف شنيدهام كه جاهاي متفاوتي اشكشان درآمده است يا لبخند زدهاند. اين يعني فيلم به هدف خودش رسيده و فضايي را ايجاد كرده است تا همراه مخاطب و با مشاركت او قصه شکل بگیرد. به نوعي هم به نگاه ديني ما برميگردد كه ميگوييم، همه چيز ذكر است و ما چيزي را به كسي منتقل نميكنيم، بلكه يادآوري ميكنيم. افرادي كه پاي يك فيلم مينشينند، از جايگاههاي مختلفي برخوردارند و هر كسي مجموعهاي از تجربههاي ديداري و شنيداري خود را دارد، و هيچ كس در ظرف ديگري نميگنجد ، بنابراين احساس هر كسي در يك نقطه تماسي با فيلم به جايي رهنمون ميشود و ممكن است دريافت بالاتري نسبت به كسي داشته باشد كه كنارش نشسته است. به همين دليل، معتقدم زيربناييترين كاري كه اثري هنري بايد انجام دهد، اين است كه مخاطبش را نسبت به دنياي پيرامونش حساس كند.
اگر شما با فيلمي ملودرام سر و كار داشته باشيد، تكليفتان با اينكه كجا بايد گريه كنيد و كجا بايد بخنديد، كاملا مشخص است، چون بناي آن بر اين است كه اختيار شما را بگيرد و با احساسات روبناييتان كار كند و قصهاش را تعريف كند و شما احساسات خود را كاملا در اختيارش قرار ميدهيد؛ اما اگر قرار باشد كه سطح تماس كميمتفاوت باشد و بگوييم با اختيار مخاطب كاري نداريم و نميخواهيم جاي مخاطب تصميم بگيريم، خب این طوری ساز و کار دیگری میطلبد.
اما بستري كه اين سخنان در آن آمده است، چيز جديدي نيست؛ سالهاست ما حرفهايي با اين محتوا را از تريبونهاي مختلف ميشنويم. اما بعد از اين سالها شما باز احساس خلأ و معنايي را دنبال كرديد. بيان هنرمندانه، حرفهاي، جذاب، غيرشعاري و دقيق چقدر براي شما اهميت داشته است؟ چرا احساس كرديد كه اين كار قبلا انجام نشده است، اين همهتريبون و فيلم، اين داشته را به مخاطب نداده بود كه شما اين كار را انجام داديد؟
البته من واقعا اينگونه فكر نكردم كه چون هيچ كسي هيچ كاري نكرده است، بايد اين فيلم را بسازم؛ من كار خودم را انجام دادم. من در اين جامعه زندگي ميكنم و ميبينم تريبون رسمي به شكل نامناسبي در تبليغ ارزشها و اشاعه اعتقاداتي كه در فرهنگ مردم ريشه دارد، عمل ميكند و مخاطب اين نوع شيوه تبليغي را پس ميزند، بنابراين به دنبال راهكارهاي جديد خودم ميگردم.
آقاي ميركريمي، روحاني در سينماي شما جايگاه ويژهاي دارد و با «زير نور ماه» اولين كسي بوديد كه شجاعت كرديد تا بهصورت غيركليشهاي به اين حوزه وارد شويد. روحاني فيلم «زير نور ماه» با روحاني فيلم «خيلي دور خيلي نزديك» و همچنين روحاني فيلم «يه حبه قند» چه تفاوتهايي دارد؟ به نظر اين فيلمها نشان ميدهد كه ميركريمي درباره روحانيت و بهويژه روحانيت اجتماعي دغدغه دارد، يعني روحانيتي كه قرار است وسط جامعه بيايد و در عين حال، ملاحظاتي هم دارد. روحانيون در فيلمهاي شما قرار نيست فقط احكام را بگويند، قرار است مسئوليت اجتماعي داشته باشند. چقدر اين روحاني از آن زمان تا كنون در ذهن شما تغيير كرده است؟ آيا ريشه و پي روحاني همان است و فرم آن عوض شده يا از نظر محتوايي هم تغيير كرده است؟ اين روحاني در تفكر شما قرار است به كجا برود؟
روحاني «يه حبه قند» عوض نشده و همان روحاني «زيرنورماه» است. روحانيهاي فيلمهاي من همانطور فكر ميكنند كه من دوست دارم فكر كنند، يعني من دوست دارم واژه روحاني، واژه و اسم بامسمايي براي يك شخص باشد. اينكه يك نفر سواد علوم ديني داشته باشد، لزوما نميتواند روحاني باشد، ميتواند عالم ديني و كسي باشد كه اطلاعاتي درباره علوم ديني دارد. ضمن اينكه معلوم نيست مثلا يك جامعهشناس در روابط اجتماعياش آدم خيلي موفقي باشد، ولي اينها قطعا اطلاعات خوبي دارند.
من هميشه بهدنبال تمييز دادن اين دو با هم هستم؛ درواقع گذشتن از اين پوسته و سواد ظاهري كه اگر در آن گير كنيد به كفر ظاهر تبديل ميشود كه ظاهرش دين است، ولي درواقع كفر است، هميشه بهدنبال
رد شدن از اين پوسته بودم. روحانيهاي من اتفاقا آدمهاي خيلي مطلعي نيستند و در محضر آنها خيلي نميتوان چيزي يادداشت كرد، اما در معاشرت با آنها حالتان خوب ميشود. اين دوجنس و دو چيز است،البته برخی مواقع قابل جمع است.
پيام آقاي ميركريمي كاملا مشخص است و حامل يكسري گزارههاي ديني و اخلاقي است؛ اما خيلي جالب است كه طيف معتدلان روشنفكر براي اين سينما آغوش بازي دارند كه خود اين، اندوخته بزرگي براي سينماي ديني و اخلاقي است. اما فكر نميكنيد اگر تا پيش از اين، دستهبندي بين طيف بچهمسلمانهاي سينما و طيف روشنفكران بوده است، از اين به بعد بر سر اين باشد كه سينماگران مسلمان در پايان فيلم اميد و زندگي راترويج ميكنند و سينماگران به اصطلاح روشنفكر به نوعي با تلخيفيلم را به پايان ميرسانند؟
به مقداري كه فهم ديني شما عميق شود، ادعاي شما كمتر ميشود، چون به وادياي نزديك ميشويد كه انتها ندارد و دچار حيرتي ميشويد كه در نتيجه آن، بيشترين كاري كه ميكنيد، به مشاركت گذاشتن حيرتتان با ديگران است. به ميزاني كه اين مسير را طي ميكنيد و جلوتر ميرويد، نهتنها ادعاي شما كمتر ميشود، بلكه نگاهتان به عالم توام با صلح و محبت ميشود و قضاوت شما نسبت به همنوعانتان به حداقل ميرسد و هميشه خودتان را كمتر از ديگران بايد ببينيد. اين مسيري است كه عرفا، عالمان و كساني كه به جاهاي خوبي رسيدند، در رفتارشان ديده ميشد. دافعه شما بهشدت كم و جاذبهتان بهشدت زياد ميشود. اتفاقا وقتي من ميبينم كه برخي دوستان قاطعانه ميخواهند دور خودشان خط بكشند و تعدادي را بيرون خط باقي بگذارند، احساس ميكنم هنوز به درك ايماني درستي نرسيدهاند، يا شك دارند، يا مسير را اشتباه رفتهاند و به چيزي رسيدهاند كه آن چيزي نيست كه بايد به آن ميرسيدند؛ چون اين مسير، شما را كمادعا ميكند و البته در عین حال اعتماد به نفس شما را بالا ميبرد. شما در عين فروتني بايد اعتماد به نفس بالايي داشته باشيد. ما درباره دين خدا نگراني نداريم، چه برسد به اينكه برخي براي خود خدا نگران هستند و فكر ميكنند كه اگر كاري را نكنند، نعوذبالله اتفاقي براي خدا ميافتد. چنين نگرانياي در دل مومن جايي ندارد، مومن كسي است كه ديگران در معاشرت با او به ايمني ميرسند. برخلاف اينكه برخي ميگويند كافر همه را به كيش خود پندارد، قطعا عبارت درست اين است كه مومن همه را به كيش خود پندارد. مومن در وهله ی اول همه را مومن ميداند چون از دل هيچ كسي خبر ندارد، همچنان كه ما از نقطه پايان زندگي هيچ كسي خبر نداريم، نميدانيم در پايان، خدا با بندههايش چه ميكند. ما فقط در كلام ميگوييم خدا مهربان است، اما نميدانيم خدا چقدر مهربان است، اين ویژگی هم مثل دیگر اوصاف حضرتش حد و انتها ندارد.
من به شدت با طيفي كه دوست دارند دينداران و دينمدارها را ساكنان يك جزيره كوچك در كل عالم قلمداد كنند كه كسي به آنجا راه ندارد و عضو جديد هم نميپذيرند، مساله دارم. اين تفكر را مطلقا ديني نميدانم و در ايمان آدمهاي ساكن آن جزيره هم شك دارم. چيزهاي زيادي در كلام ما انسان ها هست كه در وجود ما نيست و رابطه اين دو را ما به شكل دقيق نميدانيم. به ما گفته اند حتي در جنگ حق نداريم با كينه و نفرت كسي را بكشيم. هيچ كدام از معصومان ما با كينه كسي را نكشتند. بارها براي امام حسين(ع) حجت تمام شد كه طرف مقابل جز به قتل او، به چيز ديگري راضي نميشود، اما با لب تشنه ايستاد و موعظه كرد، چون وظيفه امامت او اقتضا ميكرد كه سپاه اشقيا را همچنان به رستگاري دعوت كند. متاسفانه ما
در حال جا انداختن نگاهي بهعنوان نگاه ديني و شيعي هستيم كه فقط نگاه كينه و انتقام است. در حالي كه هيچ كدام از معصومان ما مطلقا چنين نگاهي نداشتند. بی شک معناي حرف من اين نيست كه از ظواهر پرهيز كنيم.
فيلم «يه حبه قند» ازنگاهي كلاس درس براي جوانترهاست؛ شما برخلاف الگوهاي موجود، الگويي را ارائه ميكنيد كه براساس آن، فيلم، نقش اول، غلبه چهره سينمايي و غلبه قصه ندارد و اين ژست را هم ندارد كه از نابازيگر استفاده ميكند و... اين مرجع را چگونه بهدست آورديد، يك پراكندهگزيني است، يك ابداع است يا حاصل يك دقت؟
تمنايي در وجود من بود كه چگونه ميتوان فيلمي پرشخصيت و پرپرسوناژ با ميزانسنهاي شلوغ داشت كه در عین حال به بهانه واقعيتر شدن صحنه ها به شلختگي تن ندهيم و اينگونه نباشد كه هر كسي كار خود را بكند براي اينكه فضا بداهه شود، بلكه بتوانيم واقعيت و فرم شبه بداهه آن را بازسازي و از قبل مهندسي كنيم.
فكر كنم گفتهايد براي اولين بار در اين فيلم تمرين بازي هم داشتيد.
بله؛ الگويي كه ما در «يه حبه قند» انجام داديم، براي اينكه اين واقعيت و فرم شبهبداهه را در لحظهها بازسازي كنيم، دستكم در سينماي ما نمونه قبلي نداشته است و من خيلي خوشحالم از اينكه نگراني روز اول من برطرف شد و ما از يك ميزان كيفيت بصري استاندارد و مناسبي در قالببنديها در همهجاي فيلم برخورداريم.
در عين حال فضا تا جايي كه امكان داشت، واقعي شد، چون معمولا وقتي بهسراغ فضاي واقعي ميرويم و ميخواهيم برشي از واقعيت را با تعداد زيادي بازيگر نشان دهيم، آزادي عمل به همه بازيگرها داده ميشود تا هر كسي هر كاري خواست انجام دهد كه گاهي «آن»هاي خوبي بهوجود ميآيد، ولي لحظات بسياري هم از دست ميرود و شلختگي داخل كادر ميآيد. در حالي كه ما در «يه حبه قند» عين پلانهاي خود را از ابتدا تا انتها دكوپاژ كرده بوديم و اصلا چيز زيادي براي دور ريختن نداشتيم و سر و ته پلانهاي ما تقريبا مشخص بود. همه سر ثانيه كاري را انجام ميدادند كه بايد انجام ميدادند و اين كار به تمرين و پیش طراحی نياز داشت كه با بازيگران تمرين ماكت آن درآمد و بعد با بازيگران اصلي، شكل اصلي آن اجرا شد. البته ماكت كار حين اجراي اصلي خيلي تغيير نميكرد. به هر حال ما حدود 90 درصد كار را انجام داده بوديم؛ اما اگر پيشنهادي ميشد كه جذاب بود و به فيلم كمك ميكرد، اين انعطاف را داشتيم كه آن را به فيلم اضافه كنيم.
دیدگاه خوانندگان
ارسال دیدگاه
| نام شما: | |
| ایمیل شما: | |
| ایمیل گیرنده: | |
| توضیح: |
















